پیکان برای بچههای دهۀ شصت و هفتاد ماشین پرخاطرهای است. شاید همه برای یک بار هم که شده سفر با پیکان را تجربه کرده باشیم. حدیثه میراحمدی در روایت «کیسههای شنی» از سفر با پیکان طوسی پدرش نوشته. پیکانی که استانداردهای سفر را برایشان تغییر داده است.
هیچ وقت از بابا نپرسیدم کی دلش به سفر با قطار رضایت داد. شاید شبی بود که هر کار کرد در صندوقعقب ماشین بسته نشد که نشد. اول با چهارپایۀ پلاستیکی کلنجار رفت. چهارپایه را افقی کرد. عمودی کرد. اریب گرفت. از هر جهتی تلاش کرد تا لابهلای وسایل جاسازش کند، نشد. هر بار یک گوشهاش مثل دمل بیرون میزد. چند بار توی دستش چرخاند و زیر و رویش را نگاه کرد بلکه قطعۀ جداشوندهای داشته باشد تا هر تکه را در سوراخسنبهای فرو کند. اما هر بار ناامیدتر میشد. آخرش قید سلامت چهارپایه را زد، درِ صندوق را پایین آورد و با یک جست روی آن نشست. از شکاف زاویۀ تند و باز در میشد دید که پایههای کجومعوجشدۀ چهارپایه چطور به تلاش بابا دهنکجی میکنند. بابا مثل یویو روی در بالاپایین میرفت. شده بود عین پسربچههای تخسی که با رگ ورقلمبیده پای شرطبندی، شرف گرو گذاشتهاند. از صندوق که پایین آمد، در عین فنر از جا پرید. چهارپایۀ آبلمبوشده روی خرتوپرتها بهشکل لجدرآری به ما میخندید. چهارپایه را داد دستم.
«لازم نکرده این رو برگردونیم، بنداز اون گوشه.»
من و خواهرم با چهارپایهای روی دستمان به هم نگاه میکردیم که بابا دوباره خیز برداشت سمت صندوق. جارودستی نپتون را بیرون کشید و از روی دیوار حیاط به مخروبۀ کنار خانه پرت کرد. حفرۀ بهجامانده اندازۀ یکسوم قد جارو بود. بعید نبود آن دوسوم بیرونماندۀ جارو مانع بسته شدن در میشده. توی مقالهای دربارۀ پیشرفت …