شهر و مکان در داستانهای مصطفا جواهری زنده است. هویت و شخصیت دارد. گاهی قهرمان قصه است و گاهی در کنار قهرمان قصه میایستد. در داستان «هجده، صفرهشت» از عشق، تهران و پل سیدخندان میخوانید.
شوری دلبههمزن خون ته حلقم را چنگ میاندازد. میدوم. هیکل صد و چهار کیلوییام را از دست صاحب کتابفروشی بالای میدان پالیزی فراری میدهم. من دزدم؛ دزد کتاب. حلقم خونمزه شده؛ مثل عصر همان سهشنبهای که با پریزاد پیادهروِ ولیعصر را گرفتیم و از محمودیه تا جلوِ رمپ ورودی پردیس ملت دویدیم. روی صندلی مخمل قرمز سالن دو که خودم را انداختم، تازه سرفههایم شروع شد. گفتم: «حلقم طعم خون میده.»
سرش را از زیر شال گلبهی تکانی داد و گفت: «واسه چی؟»
با ناخنِ انگشت اشاره، گوشۀ پوست ورآمدۀ شستم را کندم و گفتم: «از بچگی همینه. وقتی زیادی میدووم حلقم خونی میشه.»
مقنعۀ سیاه را از زیر شال گلبهی کشید بیرون و چپاند داخل کولۀ بنفش. گفت: «خونمزه میشه پس.» دستی به فرفریِ ولوشدۀ روی پیشانی کشید و پرسید: «اسم فیلم چی بود؟»
گفتم: «رخ دیوانه.»
و چراغ سالن خاموش شد.
به تقاطع شریعتی که میرسم داد میزند: «من کاری به این دفعه ندارم مرتیکه.»
صدایش قطع میشود. لابد بین دادوبیدادش نفسی کشیده. صدا دوباره وصل میشود.
«سریِ بعدی ببینمت دست و پات رو میبندم که فرار نکنی...»
و کمکم صدایش گم میشود. کمی که پیچ را رد میکنم، میایستم. گوشهایم به تپش افتادهاند. داغاند. گوشهای پریزاد هم داغ شده بودند. وقتی گوشوارۀ طرح بادگیر باغ دولتآباد یزد را انداختم به گوشهایش، داغ شده بودند و سرخ. اولش نمیدانستم بادگیرِ کجاست. توی شهر کتاب الف دیده بودمش. گران بود. دستمزد هفت یادداشت روزنامه را دادم و جفتبادگیرها را خریدم. پریزاد وقتی درِ …