آخرین قمار | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آخرین قمار

مجله مدام

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

اولین داستانی که برای شمارۀ اول مجله نهایی شد، «آخرین قمار» بود. در «آخرین قمار» مثل داستان‌های دیگر سیداحمد مدقق به افغانستان و مردمانش متصل می‌شویم. مردمی که اگر مرزهای جغرافیایی بین‌مان فاصله نمی‌انداخت، هم‌وطن‌ (یا به قول آن‌ها «وطن‌دار») بودیم؛ و ای بسا که هنوز هم هستیم.


ناصر انگشت‌های باریک و پوست زبرش را روی لک و بخار شیشۀ لرزان مینی‌بوس کشید. بخارِ روی شیشه پاک شد ولی تصویر دشت‌های برفی در بیرون چندان فرقی نکرد. آن طرف شیشه لک داشت. هوای گرم‌آمده از بخاری مینی‌بوس را در سینه‌اش فرو برد و به ساعت موبایلش نگاه کرد. هنوز یک ساعتی به وعده‌شان باقی مانده بود ولی با یادآوری کاری که می‌خواست انجام بدهد اضطراب تمام وجودش را پر کرد. با اینکه می‌دانست کتاب سر جایش است، برای پنجمین بار زیپ ساکش را باز کرد تا ببیندش. به جلد چرمی کتاب خطی دست کشید و بدون اینکه آن را از ساکش بیرون بیاورد آهسته لایش را باز کرد. سر انگشتانش زبری کاغذ کتاب را لمس کردند. برای هزارمین بار خط اولش را هم خواند: به نام خداوند بسیاربخش، خردبخش و دین‌بخش و دیناربخش.[۱]

و مثل هر هزار بار ادامه نداد. هر بار با خودش فکر کرده بود دینار و دلار همین کتاب خطی است. همین حملۀ حیدریِ دست‌نویس و خطی که نسل اندر نسل بهشان رسیده بود و می‌خواست تا کمتر از یک ساعت دیگر به یک دلال کتاب‌های عتیقه بفروشد و پولش را بگذارد روی پول‌های ده سال کارگری‌اش در ایران و خرج سفر قاچاقی‌اش به اروپا کند. حالا می‌دانست نه پدر قیمت واقعی‌اش را فهمیده بود، نه حریف قمارباز پدرش محمدحسن که این کتاب را در شرط‌بندی برده بود ولی چند روز بعد کتاب را پس داده بود و به‌جایش یک رادیوی کهنه گرفته بود.

پدرش حکایت باختن در قمار را بارها تعریف کرده بود. نه …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره اول، زیر مجموعه خیال، مجله مدام منتشر شده است.