جنایت و مکافات<!-- --> | طاقچه

جنایت و مکافات

مجله مدام

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

اگر کتاب‌خوان حرفه‌ای هستید ممکن است به بلاگری کتاب فکر کرده‌ باشید. چون دوست دارید در مورد کتاب‌هایی که خوانده‌اید با دیگران حرف بزنید. فرزانه زینلی از تجربۀ نزدیک شدنش به جهان بلاگرهای کتاب نوشته است.

لم داده بودم روی مبل راحتی اتاق و کتاب شوهر آهوخانم توی دستم بود. سرم روی کوسن نمدی‌ دست‌سازم بود. غرق داستان بودم و از شب قبل، لذت تمام کردن کتاب پاییز فصل آخر سال است را مزه‌مزه می‌کردم. بابا آمد توی اتاق. توی چارچوب در ایستاد. صاف نشستم. انگشتم را گذاشتم لای کتاب. مثل جوان خجالت‌زده‌ای که وسط دیدن فیلم تایتانیک مچش را گرفته باشند. چشمم روی شلختگی‌های اطراف چرخید. دو سه‌ کتاب روی پاتختی بود. یکی دو تا روی میزتحریر و بقیه را به‌زور توی قفسه کتابخانه چپانده بودم. بابا دوری توی اتاق زد. مثل دستگاه اسکن، همه‌ جا را زیر نگاهش گرفت. کتاب‌های نیمه‌باز روی میز و زمین را دید. نگاهی بهم انداخت: «کجا رو می‌خوای بگیری با این همه کتاب؟»

انگشتم از لای کتاب در رفت. دلم خواست کتاب را باز کنم و صفحه را پیدا کنم. بابا دوباره نگاهی به کتاب‌ها انداخت و بعد رفت بیرون. کجا را می‌خواستم بگیرم؟ هیچ ‌جا. مانده بودم با کتاب‌ها و حسی که همیشه روی دلم سنگینی می‌کرد. حس می‌کردم توی دنیای بابا جایی برای من نیست. بارها تلاش کرده بودم که هنرم به چشم بیاید. مثل آن شبی که از مأموریت برگشته بود. توی سالن مشغول شام خوردن بود. یک هفته از کنکور می‌گذشت. افتاده بودم توی خط کارهای هنری مثل قلاب‌بافی و نمددوزی. الگوی کوسن‌های مبل اتاق را همان شب برش زده بودم. با نمد آبی، عروسکی دوخته بودم و با نخ مشکی برایش چشم و دهان گذاشته بودم. شبیه شخصیت «پو» که بازی‌اش آن روزها معروف بود. عروسک را گرفته بودم جلوی بابا. داشت …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۷like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره اول، زیر مجموعه واقعیت، مجله مدام منتشر شده است