معرفی و دانلود کتاب کاش برگردی + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب کاش برگردی

کتاب کاش برگردی

شهید مدافع حرم زکریا شیری به روایت مادر شهید

۴.۷(از ۸۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
محمدرسول ملاحسنی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب کاش برگردی

کتاب کاش برگردی نوشته محمدرسول ملاحسنی است. این کتاب زندگی شهید مدافع حرم زکریا شیری به روایت مادر شهید است.

درباره کتاب کاش برگردی

خواندن زندگی شهدای مدافع حرم به جوانان امروز کمک می‌کند درک بهتری از زندگی مردان از خود گذشته داشته باشند و بتوانند دنیای اطرافشان را بهتر درک کنند. کتاب کاش برگردی روایت شجاعت و فداکاری است که به همت انتشارات شهید کاظمی برای تمام علاقه‌مندان منتشر شده است. این کتاب از زبان مادر این شهید بزرگوار است و ما را به قلب زندگی ایشان می‌برد.

خواندن کتاب کاش برگردی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی شهدا پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب کاش برگردی

زکریا محکم به من چسبیده بود. تازه کمی آرام شده بود. از لحظه‌ای که به بیمارستان آمده بودیم، یکریز داشت گریه می‌کرد و چشم‌هایش گود افتاده بود. کنار دست ما چند مادر و کودک دیگر هم نشسته بودند که آن‌ها هم مثل ما نوبت عمل داشتند. نگرانی زیاد باعث شده بود نتوانم حتی به در اتاق عمل نگاه کنم، دوست داشتم چشم‌هایم را ببندم و رفت‌وآمد پرستارها و دکترهایی را هم که هرچند دقیقه یک‌بار از جلوی چشم ما رد می‌شدند، نبینم.

چیزی که بیشتر از همه نگرانم می‌کرد عکس‌العمل پدر زکریا بود. کربلایی سری قبل وقتی شنید دکترها گفته‌اند که باید پسرم را عمل کنیم، اجازه نداد؛ بااینکه همهٔ آزمایش‌ها را انجام داده بودیم، ولی کربلایی چند ساعت قبل از عمل دست ما را گرفت، مدارک و پرونده را برداشت، و برگشتیم روستا. اعتقاد داشت بچهٔ دوماهه از چنین عملی سالم بیرون نمی‌آید.۱

حالا از آن روز نزدیک یک سال و نیم گذشته بود، ولی گریه‌های غیرطبیعی زکریا شب و روز ادامه داشت. برعکس صغری که بچهٔ آرام و بی‌سروصدایی بود، زکریا فقط وقتی آرام می‌شد که او را با چادر به پشتم می‌بستم، برایش لالایی می‌خواندم، و دور خانه یا حیاط می‌چرخاندم. کافی بود چند لحظه او را زمین بگذارم تا دوباره گریه‌هایش شروع شود. گاهی از بس بی‌تابی و گریه می‌کرد که اشک‌های مرا هم درمی‌آورد. برای اینکه بقیه از گریه‌های زکریا عاصی نشوند، مجبور بودم همیشه او را بغل کنم و سرپا باشم.

کربلایی که خانه بود، خیلی از کارها را خودش انجام می‌داد و همیشه کمک‌دستم بود. سن زیادی نداشتیم؛ کربلایی ۲۲ سال داشت و من هم سال. بااین‌حال سعی می‌کردیم روی پای خودمان باشیم. اوضاع از روزی برای من سخت‌تر شد که جارچی‌ها اعلام کردند که جوان‌های روستا باید برای خدمت سربازی ثبت‌نام کنند و به جبهه اعزام شوند. کربلایی اولین نفری بود که داوطلب شد تا به خدمت سربازی برود. جوان‌های روستا وقتی دیدند پدر زکریا با وجود داشتن دو فرزند پیش‌قدم خدمت سربازی شده، همه ثبت‌نام کردند. آن سال بیست نفر همراه کربلایی از روستای ما به پادگان اعزام شدند تا بعد از آموزش به مناطق جنگی بروند.

بعد از اینکه کربلایی به جبهه رفت، همه کارهای خانه روی دوش من افتاد. اول صبح از خواب که بلند می‌شدم، زکریا را پشتم می‌بستم تا کمی آرام بگیرد. با همان وضع راهی طویله می‌شدم؛ باید تا وقتی که صغری از خواب بلند می‌شد، شیر گاوها را می‌دوشیدم و به گوسفندها علوفه می‌دادم. هنوز صبحانه نخورده، ناهار را بار می‌گذاشتم و بعد هم می‌نشستم پای دار قالی.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کاش برگردی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابکاش برگردی
عنوان دیگرشهید مدافع حرم زکریا شیری به روایت مادر شهید
موضوعخاطرات، زندگی‌نامه
نویسندهمحمدرسول ملاحسنی
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۱۱/۰۶
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱۹.۵۸ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷۶۹-۵
تعداد صفحه‌ها۲۸۸ صفحه
قیمت کتاب۱۵۰۰۰ تومان
نسخۀ صوتیخرید کتاب صوتی کاش برگردی

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

VesaMHM
۱۴۰۰/۰۱/۲۷

عالی مثل کتاب یادت باشد... حتما حتما پیشنهاد میشه... ولی به نظرم باز هم میتونست بیشتر باشه چون خودم به شخصه دوست داشتم بیشتر از شهید بخونم... با تشکر از نویسنده و انتشارات شهید کاظمی🌹

۲
mohaddese
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۳/۰۱

فوق العاده بود... شادی روح شهدا یک صلوات هدیه کنید.

۱
Arefeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۲۰

خیلی کتاب قشنگو جذابی بود. اخرا کتاب دیگه اشک امون نمیده. ولی کلا انتظار روبه رو شدن با یه نثر عاشقانه مثل کتاب یادت باشد رو نداشته باشید

۱
محمدحسین
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۳۱

قلم محمد رسول ملاحسنی فوق‌العاده است، واقعا به زیبایی حالات مادر شهید رو بخوبی بیان کرد. مثل کتاب یادت باشد به داشتن همچین روحیات شخصیتهای کتاب حسودیم شد 🌷اللهم الرزقنا شهادة🌷

۱
315
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۲۵

این کتاب بنظرم عالی بود اگه میشد جذابیت رو 500 بار میزدم ممنون از نویسنده

۱
یاغیش
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۱۷

عالی

۰
فاطمه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۱۷

چقد منتظرش بودم.. ممنون طاقچه جان

۰
محب الشهدا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۳/۰۸

عااااااالی حتما بخونید

۰
لـابـه‌لای سـطـور📚
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۲/۰۷

با این ستاره ها میشود راه را پیدا کرد

۰
ارامش
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۱/۲۰

اینکه کتاب شهیدی رو مطالعه کنیم که برای زمان حال است و با شرایط جامعه و زندگی واقعی تو همین زمان بسیار تاثیرگذار است و میتونه الگوی خوبی برای همه بخصوص جوان ها باشه. من که لذت بردم

۰
کاربر ۳۳۸۲۹۴۵
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۲۳

دوسش داشتم به نظرم روان و بااحساسات پاک مادری گفته شده بود و من آخرای کتاب بشدت حس همدردی بهم دست داد و بغض کرده بودم .کاش برگردیم....

۰
sms
۱۴۰۰/۰۲/۰۹

کتاب خیلی جذابی بود نثر روان و پر از خاطرات شیرین و غم های سنگین .

۰
حزب اللهی😊☀️
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۱۳

لحظات نابی رو با این کتاب ، تجربه کردم 💓 خوشبختانه متن روان و زلالی داشت به دور از استعاره ها و تکلف های زبانی

۰
amir ataei
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۲۰

پر از درس برای کسانی که می‌خواهند شهید تربیت کنند.

۰
hadis
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۱۰

کتاب بی نظیری بود بعضی از قسمتاش اشک آور بود خیلی دوس داشتم

۰

بریده‌هایی از کتاب

توی بندگی خدا فرقی بین سرباز و درجه‌دار و سردار نیست
Fatemeh Moez
۳۰
وسط همین اتاق بین عکس‌های زکریا به دخترش گفتم: «می‌دونی بابات کی می‌آد؟ وقتی امام زمان (عج) بیاد، اون موقع بابات با دوستای شهیدش برمی‌گرده.» فاطمه به چشم‌هایم خیره شد و پرسید: «واقعاً اگه امام زمان (عج) بیاد، بابای منم برمی‌گرده؟ چه‌کار کنم امام زمان (عج) زودتر بیاد؟» بغلش کردم و گفتم: «تو دلت پاکه دخترم! هروقت شما خیلی دعا کنی، هروقت همهٔ ما کار خوب بکنیم و خودمون رو برای اومدنش آماده کنیم.» همان‌جا دست‌های کوچکش را بالا گرفت و برای امام زمان (عج) دعا کرد. من هم همراه با صدای گرفتهٔ فاطمه شروع کردم به دعا کردن. یا صاحب الزمان (عج) کاش برگردی...
محمدحسین
۲۸
«تو که این‌همه به لباس من افتخار می‌کنی، دعا کن من شهید بشم. افتخار واقعی توی شهادته.»
Fatemeh Moez
۲۰
همیشه آرام کردن دخترهای سه ساله‌ای که بهانهٔ بابا گرفته‌اند سخت است
هفتصد و چهل و نه
۱۹
«چه فرقی می‌کنه پسر یا دختر، مهم اینکه سالم و صالح باشن.»
Fatemeh Moez
۱۵
چیزی تا باران نمانده؛ باید آسمان را بیدار کرد فرداهای نیامده زیباتراز امروز خواهند بود.
(!_!) hana🌱
۱۳
اون لحظه‌ای که آب خنک رو می‌خوردی، به امام‌حسین (ع) سلام می‌دادی و بعد می‌گفتی دخترم عاقبت‌به‌خیر بشی، برام دنیادنیا ارزش داشت.
Fatemeh Moez
۱۱
زکریا فاطمه را با قنداقه‌اش وسط سفرهٔ هفت‌سین گذاشته بود و ظرف‌های آجیل را دورش چیده بود! مرتضی رو به من کرد و گفت: «ننه ببین چه‌جوری دخترشو تحویل گرفته.» زکریا درحالی‌که بالای سر فاطمه خم شده بود و برایش شکلک درمی‌آورد، گفت: «دختر من از امسال یکی از هفت‌سین‌های سفره‌ست. برای همین باید وسط سفره باشه نه کنار سفره!» زینب که داشت به همه «اَگِردَک» تعارف می‌کرد، پرسید: «مگه اسم فاطمه با حرف «سین» شروع می‌شه که می‌گی جزء هفت‌سین‌هاست؟!» زکریا با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت: «من می‌گم فاطمه یکی از سین‌های سفره است ببینم کی جرئت داره بگه نه!»
Fatemeh Moez
۱۰
حضرت ام‌البنین (س) وقتی دستش به مزار حضرت عباس (ع) و سه پسر دیگرش نمی‌رسید، توی قبرستان بقیع چهار تا سنگ مزار نمادین گذاشت. هر روز به یاد چهار تا پسرش که توی کربلا شهید شدن، کنار این سنگا می‌رفت و براشون فاتحه و روضه می‌خوند.
Fatemeh Moez
۸
«ننه رقیه فردا می‌خوام برم برای مصاحبهٔ ورودی سپاه. فکر کنم اون‌دفعه برای نیروی انتظامی چون تو دعا نکردی من قبول نشدم. من می‌دونم اگه دعای شما پشت‌سرم باشه همهٔ کارام درست می‌شه. زکریا را که راهی کردم، دو رکعت نماز حاجت خواندم. بعد از کلی دعا به امام‌رضا (ع) متوسل شدم. به آقا گفتم: «یا علی‌بن‌موسی‌الرضا! ما هرچی داریم از سفرهٔ کرامت خودته. تو رو به جان جوادت قسم می‌دم که زکریای منو سربلند کن و هرچی صلاحشه پیش پاش بذار.»
Fatemeh Moez
۵