دربخشی از رمان علمی-تخیلی «کیتا» نوشته سعید رضایی (-۱۳۷۳) میخوانید:
صبح زود. اینجا جنگل بیرون شهر است. کیتا میان برف و درختهایی که برگهایشان ریخته است ایستاده و به ارتباط بین مشکلات اخیرش و اتفاق دیشب فکر میکند. برف به شدت میبارد وکیتا هرچند لحظه یک بار به خاطر افتادن دانه های برف روی صورتش چشمانش را میبندد و دوباره باز میکند. بدن او به شدت داغ است و تنها چیزی که فکرش را میکند احساس عجیبی است که از دیشب تمام حسهای دیگر او را تحت تاثیر خود قرار داده است.
- کیتا اینجا چیکار میکنی؟
کیتا آرام سرش را برگرداند ونگاه کرد. جوسا بود.
- ازکجا فهمیدی اینجام؟
- چه فرقی داره. کیتا تو حالت خوب نیست؛ بهتره با یه نفر حرف بزنی.
- نگران من نباش. الان هم برو خونه. تا ظهر می آم خونه.
جوسا چند ثانیه به کیتا خیره شد وغرق در فکر برگشت و رفت. کیتاذهنش کاملا به هم ریخته بود و باز ذهنش داشت قفل میشد، ولی اینبار یک سوال جدید درمورد وضعیتش درذهنش دائمی شده بود.
او در جاده خلوتی که به سوی شهر میرفت پیاده به راه افتاد. او داشت پیاده میرفت و اتومبیلی از پشت سر می آمد. اتومبیل نزدیک شد وکنار کیتا نگه داشت. کیتا هم ایستاد و راننده رانگاه کرد. اودرنزدیک کیتا را برایش باز کرد. کیتا فقط نگاه میکرد.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب کیتا و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.