با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
سه شهید

دانلود و خرید کتاب سه شهید

۴٫۵ از ۶ نظر
۴٫۵ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب سه شهید  نوشته  حمید داود آبادی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب سه شهید

«سه شهید» به قلم حمید داودآبادی، گفت وگویی صریح با همسران سه شهید شاخص انقلاب، طیب حاج‌محمدرضا، سیدعلی اندرزگو و محمدعلی رجایی است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
عاشق کتاب...
۱۳۹۸/۱۱/۲۵

داستان شهید اندرزگو واقعا عااالی بود... حتما بخونید.

مانا
۱۴۰۰/۰۴/۰۱

قسمت شهید رجایی واقعا جالب بود.

سياه مشق
۱۳۹۸/۰۱/۰۹

اعجوبه هایی بودند . شهید اندرز گو و چه انسان مخلص و ساده و با ایمانی بود شهید رجایی خداوند زیادشان کند الهی ممنون از طاقچه برای قراردادن کتاب در کتابخانه همگانی.

سیّد جواد
۱۳۹۷/۰۶/۱۱

کتاب صد و‌ سی و چهارم برنامه مطالعه از طرح کتابخانه همگانی ، قسمت شهید رجایی را فقط خواندم .

Zeinab
۱۳۹۹/۰۱/۲۹

مصاحبه با همسران شهید طیب حاج‌رضایی، شهید اندرزگو، و شهید رجایی. از بین این سه مصاحبه، بخش مربوط به شهید اندرزگو برام جالب‌تر بود. فردی که به مرد هزار چهره معروف شده بود. هیچ شناختی درباره ایشون نداشتم و تعجب میکنم

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۳)
معلم شهید ناگفته‌هایی از زندگی شهید محمدعلی رجایی از زبان همسرش
سیّد جواد
ساواک از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۷ - یعنی ۱۴ سال - دربه‌در به‌دنبال ردی از این چریک مسلمان بود؛ تا آن‌جا که در آن‌زمان شش میلیون تومان جایزه برای یافتن او تعیین کرده بود.
عاشق کتاب...
* زیباترین چهره‌ای که از آقای رجایی در خاطرتان هست کدام چهره است؟ چه زمانی بود که خیلی از ایشان خوش‌تان آمد؟ - آن موقعی که جنازه‌ی سوخته‌ی ایشان را در کشوی سردخانه دیدم.
سیّد جواد
* این دورانی که رئیس‌جمهوری بودند، در رفت وآمدشان و یا خصوصیات اخلاقی‌شان هیچ تغییری حاصل نشد؟ - اصلاً. نخیر. خوب سؤالی بود. اتفاقاً ایشان عجیبه مثلاً این حرف شاید کم‌تر جایی گفته شده باشد که ایشان با همان به‌جا آوردن صله‌ی ارحام که خیلی اهمیت می‌داد، در همه‌ی طول زندگی‌مان همیشه به همان روال خانه‌ی خواهرانش سر می‌زدند؛ بدون تشریفات. فقط با یک ماشین می‌رفتند. همان‌طور معمولی. دم در هیچ‌کس نمی‌فهمید. به همین شکل برای صله‌ی ارحام به قزوین رفتند. به فامیل‌ها در قزوین سر زدند. هیچ‌کس هم نفهمید.
سیّد جواد
* در طی مدت زندگی‌تان، آقای رجایی ماشین هم خریدند؟ - نخیر هیچ‌وقت. * موتور چی؟ - موتور هم نخیر هیچ‌وقت نداشت. بچه‌ها که بزرگ‌تر شده بودند، مایل بودند بابای‌شان ماشین بخرد که ایشان گفت: - باباجان، همه‌ی ماشین‌ها مال ماست، هر جا دست بلند کنی نگه می‌دارند و سوار می‌شویم. چیه عمرمان و وقت‌مان را برای ماشین تلف کنیم؟ همیشه این‌جایش خراب است، آن‌جایش چنین است و چنان است و هر روز باید اسیر ماشین باشیم.
سیّد جواد
* چه علامت و مشخصه‌ای در بدن ایشان بود؟ - نخیر اصلاً شناخته نمی‌شد، فقط از دندان می‌شد فهمید. جنازه از قد و از پهنا جمع شده بود. قیافه اصلاً مشخص نبود فقط از دندان می‌شد فهمید، که من را هم برای همین بردند چون تا آن لحظه مانده بودند که این جنازه‌ی شهیدرجایی است یا "مسعود کشمیری". از عمامه‌ای که کنار شهیدباهنر سوخته بود و صورتش که یک‌خورده کشیده بود، زود ایشان را شناسایی کرده بودند اما شهیدرجایی را بین ایشان و کشمیری مردد بودند. دندان‌های ایشان را شست‌وشو داده بودند، من را برده بودند تا حداقل از روی دندان مشخص بشود که این جنازه‌ی کدام‌شان است.
سیّد جواد
* شده بود برای شما هدیه بخرد مثلاً طلا؟ - شخصاً نخیر، هیچ‌وقت. * هیچ هدیه‌ای شما یادتان نمی‌آید خریده باشد؟ - نخیر. * حتی سالگرد تولد یا ازدواج‌تان و یا برای عید؟ - هیچ‌وقت. * شما چه‌طور، آیا شما برای ایشان هدیه گرفته بودید؟ - من هم هیچ‌وقت. * فکر می‌کنید علتش چی بود؟ - این مسائل آن موقع تازه باب شده بود. ولی ما توی یک عالم دیگری بودیم، توی افکار دیگری بودیم.
سیّد جواد
* این قضیه‌ی دست‌فروش بودن ایشان چیه؟ - بله یک مدت دست‌فروشی می‌کردند. * قبل از ازدواج با شما؟ - بله در دوران ۱۲ سالگی‌شان بوده.
سیّد جواد
* نسبت به پوشش بچه‌ها مثلاً دخترها، حساسیت داشت یا نه؟ - فقط می‌گفت بی‌بندوبار نباشند، پوشش‌شان محفوظ باشد. * دخترها چادری بودند؟ - به سن بلوغ رسیده بودند آن‌موقع. البته آن‌زمان تا دوم - سوم دبستان بچه‌ها را بی‌چادر می‌فرستادند مدرسه، حتی مذهبی‌ها؛ اما برای این‌که بچه‌ها جلوی بقیه‌ی بچه‌ها احساس حقارت نکنند، مدرسه‌ی رفاه که می‌رفتم یک نوع پوشش خاص طراحی کردم. آنها هم طرح من را برای پوشش بچه‌ها پسندیدند. پوششی که طراحی کردم مثل مقنعه‌های الان بود، منتها با یک مدل خاصی مثل کلاه که وصل بود به مقنعه می‌ریخت تا این‌جای شانه‌ی بچه با روپوش و شلوار. تا ۹ سالگی بچه‌ها این‌جوری پوشش داشتند، بعدش چادر بود.
سیّد جواد
بچه‌ها که بزرگ‌تر شده بودند، مایل بودند بابای‌شان ماشین بخرد که ایشان گفت: - باباجان، همه‌ی ماشین‌ها مال ماست، هر جا دست بلند کنی نگه می‌دارند و سوار می‌شویم. چیه عمرمان و وقت‌مان را برای ماشین تلف کنیم؟ همیشه این‌جایش خراب است، آن‌جایش چنین است و چنان است و هر روز باید اسیر ماشین باشیم.
سياه مشق

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۴۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۷/۰۴
تعداد صفحات۲۴۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۷/۰۴