با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب پس از ده سال اثر مریم قربان‌زاده

دانلود و خرید کتاب پس از ده سال

۴٫۷ از ۳ نظر
۴٫۷ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب پس از ده سال  نوشته  مریم قربان‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب پس از ده سال

«پس از ده سال» جلد چهارم از مجموعه «روپوش‌های سفید» است که خاطرات دانشجوی رشته رادیولوژی، شهید حمید نیک‌اندیش را از زبان دوستان و نزدیکانش روایت می‌کند. «به دنبال گُل خربزه»: وقتی هندوانه یا خربزه را قاچ می‌کردند که دور هم بخوریم من و حمید مترصد بودیم که قسمت گل هندوانه و خربزه را برداریم. اغلب حمید پیروز می‌شد و من هم در پی سهم خودم دنبال حمید می‌کردم. گاهی می‌شد کل طبقه بالا، پایین و حیاط و پله‌ها را دنبالش می‌دویدم تا تکه‌ای از خوراکی‌ای را که دارد بگیرم. یک بار توانست خودش را به اتاقش برساند و پشت در را بگیرد. از زور خنده، توانش سست شد و من توانستم در را باز کنم. او هم همه خربزه را به دهانش گذاشت. نامردی نکردم و انگشتم را کردم توی دهان حمید و خربزه را آوردم بیرون و ریختم روی فرش! به این ترتیب او هم نتوانست خربزه بخورد. زهرا (خواهر شهید)

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
متینا
۱۳۹۹/۰۱/۱۱

دبیرستان شهید حکمت در بروز شخصیت انقلابی حمید تاثیر عمده ایی داشت .فکر نمیکنم کسی در مشهد منکر این باشد که بخش عظیمی از تفکر انقلابی دانش اموزان ان زمان به خاطر اقدامات و فعالیت های دبیرستان حکمت بود

❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
۱۳۹۸/۰۵/۲۰

عااااالی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷)
بین بچه‌ها، حمید از همه مهربان‌تر بود. نمی‌شد کسی از او کاری بخواهد و او دریغ کند. دوست و فامیل و غریبه هم برایش فرقی نمی‌کرد. خانمی بود که شوهرش را از دست داده بود و با دو بچه‌اش در یک زیرزمینی کوچک زندگی می‌کرد. برای کمک به کارهای روزمره به خانه ما می‌آمد. یک شب باران شدیدی بارید. حمید رفته بود بیرون! در آن هوای بارانی کجا می‌توانست باشد؟! بعد از یک ساعتی برگشت، اما با کارگرمان و دو بچه‌اش. گویا زیرزمین محقر آن‌ها را آب برداشته بود. حمید وسایل‌شان را از آب کشیده بود بیرون و خودشان را هم به منزل آورده بود.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
برادر بزرگترم سال ۶۰ از دنیا رفت. با آن که حمید شده بود تنها پسر خانواده، اما پدر و مادرم مخالف رفتن او به جبهه نبودند. اصلاً نبودن حمید برایشان مسأله نبود. یک امر معمولی و ساده بود. انگار حمید رفته مدرسه و تا ظهر برخواهد گشت. مادرم صبور و مقاوم بودند. همین صبر و استقامت‌شان روی ما هم تأثیر گذاشته بود. پدرم اما احساساتی‌تر بودند.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
سی سال پیش مرسوم نبود خانم‌ها رانندگی کنند. تک و توک خانم راننده داشتیم. وقتی برای امتحان گواهی‌نامه می‌رفتم حمید گفت: حتماً قبول می‌شوی. گفتم: نه! دفعه اول خانم‌ها رو رد می‌کنن. ساعت ۵/۵ صبح برای امتحان رفتم. اتفاقاً همان دفعه اول قبول شدم. وقتی برگشتم ساعت ۷ بود و حمید بیدار نشده بود. به اتاقش رفتم و بیدارش کردم. باورش نمی‌شد قبول شده باشم. همه وسایل و کیف و لباسهایم را گشت تا کارت امتحان را پیدا کند. وقتی پیدا کرد مطمئن شد قبول شدم. خندید و گفت: من که گفتم قبول می‌شی!
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
می‌ترسیدم رانندگی کنم. به حمید می‌گفتم مرا برساند. اما بعد از چند سری گفت: خودت باید بری. گفتم: می‌ترسم! یک روز آمد و گفت: ماشین رو بیمه کردم. حتی اگر به کسی هم زدی بیمه همه چیزش را قبول می‌کند. شجاعت و جسارتی که حمید به من داد باعث شد در آن زمان جرأت رانندگی پیدا کنم. زهرا (خواهر شهید)
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
به شیک‌پوشی خیلی اهمیت می‌داد. روی همه چیز دقت خاصی داشت. در دوره‌ای که به خاطر محرومیت و تحریم در تنگنا بودیم، حمید یک ذره هم از شیک‌پوشی‌اش کوتاه نمی‌آمد. حتی زیرپوش معمولی نمی‌پوشید. دنبال جنس ویژه و شیک و مرتب بود. جبهه که می‌رفت برای خودش صابون و خمیر دندان می‌برد. آن هم از نوع نام و نشان‌دار و عطری.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
حمید منظم بود. وسواس عجیبی در مرتب کردن و منظم بودن داشت. از بچگی همین طور بود. از وقتی دو، سه ساله بود این مرتب بودنش یادم هست. وقتی برایش تشک پهن می‌کردم و پتو می‌انداختم؛ با همان دست‌های کوچک و تپل‌اش همه گوشه‌های تشک را صاف می‌کرد. پتو را هم کاملاً باز می‌کرد و صاف و مرتب پهن می‌کرد بعد می‌خوابید.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
مهربانی، خصیصه بارز حمید بود. همه از مهربانی‌های او خاطره دارند. در خدمت همه بود. من و خواهرم ازدواج کرده بودیم و همسران‌مان به جبهه می‌رفتند. گاهی که پیش آمد و دست بر قضا حمید خانه بود و همسران ما جبهه بودند؛ به ما و بچه‌های‌مان خیلی می‌رسید. بازی با بچه‌ها را خیلی دوست داشت. حوصله‌اش زیاد بود. مدام پیگیر امورات ما بود و لحظه‌ای از بچه‌ها غافل نمی‌شد.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۸/۰۸
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۵۲۲
تعداد صفحات۳۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۸/۰۸
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۵۲۲