با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب ورودی ۶۲ اثر مریم قربان‌زاده

دانلود و خرید کتاب ورودی ۶۲

۴٫۶ از ۵ نظر
۴٫۶ از ۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب ورودی ۶۲  نوشته  مریم قربان‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب ورودی ۶۲

مریم قربان‌زاده در «ورودی ۶۲» خاطراتی از دانشجوی داروسازی شهید مهدی محراب‌خانی را روایت می کند. این اثر پنجمین جلد از مجموعه روپوش‌های سفید نشر ستاره‌ها است که به خاطراتی از دانشجویان شهید دانشگاه علوم پزشکی مشهد در دوران جنگ تحمیلی می‌پردازد. قد؛ اندازه یک تفنگ! اولین باری که تفنگ دستش گرفت برای گشت شب بود. قدش درست به اندازه تفنگی بود که دستش داشت. با بچه‌های مسجد توفیق شب‌ها می‌رفتند گشت. امنیت کوچه و محله به دست خودمان بود. جوان‌ها توی مسجد توفیق جمع می‌شدند و با هم شیفت می‌گذاشتند و توی کوچه‌ها کشیک می‌دادند. مادر شهید

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳)
نفس
۱۳۹۹/۰۷/۰۵

چرا اینقدر اشکال تایپی داره؟ خصوصا عددها همه اشتباه خورده.

❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
۱۳۹۸/۰۵/۲۰

عاااالی..

خانم مونته لوکاست
۱۳۹۸/۰۵/۲۴

دانشجوی داروسازی مشهد!!!!!مو به تنم سیخ شد

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۱)
فامیل ما می‌گفتند این مهدی از اون مؤمنایی هست که هم می‌خندونه و هم می‌گریونه!
خانم مونته لوکاست
خدا رحمت کند پدر مهدی را. اصرار داشت که در منزل‌مان جلسات دعا و قرآن باشد. از هفته‌ای که هفت روز است، چهار شب مراسم توسل و کمیل و جلسه قرآن داشتیم. پای ثابت جلسات آقای تدین هم بود. مهدی را هم با خودش می‌برد. همین جلسه‌ها اثرش را روی مهدی گذاشته بود.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
وقتی کوچک بود غم همه را می‌خورد. مهربان، با ادب، با گذشت ... . این قدر این بچه خوب بود که یک روز ناغافل به مادرم گفتم: «مامان! به خدا این بچه به بیست سالگی نمی‌رسه». مادرم دعوام کردند و گفتند: «دهنت رو ببند! این چه حرفیه؟ شعور نداری این حرف رو می‌زنی؟». گفتم: «حالا شما بگو ... به خدا این بچه خیلی خوبه! خیلی آقاس. به بیست سالگی نمی‌رسه». مادر شهید
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
دفعه اول که عزم رفتن به جبهه کرد، کلاس اول دبیرستان بود. وقتی تصمیم‌اش را با من در میان گذاشت گفتم: «حرفی ندارم هر جور خودت صلاح می‌دانی. اما مادرت را هم باید راضی کنی». مادرش سرسختی نشان نداد. وقتی که گفتم: «مهدی می‌خواد بره جبهه». گفت: «خُب بره! بچه‌های مردم دارن می‌رن. مهدی مثل یکی از اونا». مهدی توی وصیت‌نامه‌اش خطاب به مادرش نوشته بود که وقتی گفتی برو فهمیدم آماده‌ای.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
دو ویژگی شهید مهدی محراب‌خانی را فراموش نمی‌کنم. تواضع و فروتنی‌اش که بی‌ریا و بی‌ادا بود. گشاده‌رویی و لبخندش که با حیا و ادب همراه بود. دکتر فاتحی (استاد دانشگاه)
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
در دو رشته قبول شد. پزشکی اهواز و داروسازی مشهد. پدرش گفت: «اگر می‌خوای ازت راضی باشم اهواز نرو! راه دور، رفت و آمد، برو و بیا ... همین جا بمون. تو برو داروسازی، داروخانه باز کن. منم میام تو داروخانه تو کار می‌کنم!». مهدی می‌گفت: «یعنی برم دکتر دارو فروش بشم!؟ من نمی‌خوام داروفروشی کنم، اگه برم داروسازی می‌خوام توی کارخانه دارو کار کنم». بالاخره رفت داروسازی.
خانم مونته لوکاست
مهدی سومین فرزند من بود. قبل از مهدی صاحب یک دوقلو شدیم. دو تا دختر. پدرش تأکید داشت که همیشه با وضو باشم، علی‌الخصوص وقتی باردار بودم یا بچه شیر می‌دادم. وقتی مهدی را باردار بودم یک لحظه را هم بدون وضو نگذرانم. تأثیراتش را هم در عمر کوتاه مهدی دیدم. پنج ساله که بود دوست داشت نماز بخواند. کنار پدرش می‌ایستاد به نماز. با عشق و علاقه به همراه پدرش به جلسات آقای امجدی می‌رفت و همیشه هم پهلوی ایشان می‌نشست.
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
یک روز آمد و گفت: «مدیرمان گفته فردا بیاین مدرسه!». گفتم خدایا چی شده که احضارمان کردند. سوم راهنمایی بود. آقای حجت (مدیر مدرسه‌شان) گفت: «ماشاءالله به این پسر! چقدر خوب و آقاست! از بس این بچه خوبه ما دوست داشتیم شما بیاین و بهتون بگیم که واقعاً مهدی در مدرسه ما نمونه است».
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
شوخ طبعی مهدی باعث شده بود همه دوستش داشته باشند. توی جمع خانواده گُل سر سبد بود. یک لطیفه معروف داشت که فقط خودش می‌توانست بارها تعریف کند و هر بار انگار افراد تازه شنیده باشند، آن قدر بخندند که اشک توی چشم‌هایشان جمع شود. بیشتر از صد مرتبه تعریف کرده بود، اما وقتی دور هم بودیم همه می‌گفتند: مهدی! همون جُک «موتور وسپا» رو بگو
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️
محیط خانوادگی و اجتماعی ما شاد و شلوغ بود. مهدی ۶ دایی داشت، ۳ تا خاله داشت. هفته‌ای ‌ بار به منزل مادرم می‌رفت و با آنها خوش بود. وقتی دور هم جمع می‌شدیم دنیا را صدای خنده‌هایمان پر می‌کرد. این محیط شاد و صمیمی را مهدی خیلی دوست داشت و خودش از بانی‌های این شلوغی‌ها و بگو بخندها بود. فامیل ما می‌گفتند این مهدی از اون مؤمنایی هست که هم می‌خندونه و هم می‌گریونه!
❤️درود بر امام خامنه ای و نصرالله❤️

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۸۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۵۳۹
دسته بندی
تعداد صفحات۸۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۷/۰۲
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۵۳۹