با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
همنشین گل

دانلود کتاب همنشین گل

۵٫۰ از ۵ نظر
۵٫۰ از ۵ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب همنشین گل

«همنشین گل» خاطرات همنشینی آزاده حاج غلامرضا نوشادی با مرحوم علی‌اکبر ابوترابی است که توسط سید مجتبی هاشمی نوشته شده است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

فردای آن روز عراقی‌ها پیشروی کرده بودند. نیروهای تازه‌نفس هم نتوانستند خودشان را به ما برسانند. ساعتی بعد همهٔ ما در سنگرهای نعل‌اسبی بی‌خبر از همه‌جا قیچی شدیم.

در غارهای کوچک در دلِ کوه، کنار هم نشسته بودیم. تصمیم‌مان این بود که همان شب از غار خارج شویم. ناگهان صدای پای عراقی‌ها و رگبار آن‌ها را بالای سرمان شنیدیم. سایهٔ چند عراقی جلوی غار و شلیک آن‌ها به داخل، همه را زمین‌گیر کرده و جمع‌مان را به هم ریخت. از هرطرف تکه‌های سنگ‌ریزه بر اثر اصابتِ تیر به دیوارۀغار چند تکه شده و هرکدام مِثل ترکشی بر سر و صورت‌مان می‌خورد. یکی از بچه‌ها که سرش را از غار بیرون آورده بود تا ببیند چه خبر است، بر اثر اصابت تیر به سرش به شهادت رسید و از غار به بیرون پرتاب شد.

راهی جز بیرون آمدن نداشتیم. یکی‌یکی از غار بیرون آمدیم. چندین سرباز گردن‌کلفت‌عراقی با اسلحه سروصداکنان، خودشان را به ما رساندند. به‌محض خروج از غار، هرکدام یک قنداق‌تفنگ به کمرش می‌خورد. پژواک صدای اسرع اسرع آن‌ها در دل کوه می‌پیچید و چنان موج‌ِ وحشتی ایجاد کرده‌بود که همهٔ لوازم را زمین انداخته و به صف به‌طرف دشمن حرکت کردیم. از چشمان قرمزشان پیدا بود که از هر جنایتی فروگذار نخواهند شد.

گرفتار شده بودیم. امیدمان به یأس تبدیل شده‌بود. راهِ فراری هم نداشتیم. به صف‌مان کردند و به یک ستون از ارتفاعات تا پشت خط خودشان، پیاده با فحاشی و کُتک بردند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
حسینی
۱۳۹۷/۰۸/۲۳

بسیار عالی و تاثیر گذار و آموزنده بود خوبه که همه مردم ایران با احوالات اسرا آشنا بشن. کتاب پایی که جاماند هم در این زمینه بسیار بسیار بسیار عالی نوشته شده.حتما پیشنهاد میشه مطالعه کنین

سیّد جواد
۱۳۹۷/۰۳/۱۰

کتاب هشتم برنامه مطالعه از طرح خوب و جذاب کتابخانه همگانی این کتاب رو به پیشنهاد دوست عزیزم آقا سالار خواندم و چه پیشنهاد جذابی و از یک دوست خوب همین انتظار هم میره کتاب مثل بقیه کتب خاطرات شهدا و جانبازان و

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۴)
در مدت خدمت‌مان، اخبار جنگ را با مطالعه روزنامه‌هایی که به پادگان می‌آوردند دنبال می‌کردیم. در یکی از همین روزنامه‌ها، کاریکاتور سه‌تن از سران کشورهای معاند و هم‌پیمانان صدام که از دشمنان اصلی نظام‌وانقلاب ایران بودند، کشیده شده بود. که همراه با یک شعار بود: مرگ بر سه مفسدین، کارتر و سادات و بگین! کاریکاتور چهره‌صدام نیز زیر آن آورده شده‌بود که با اشاره به خود، شعار می‌داد: منم بگین، منم بگین!
مادر بزرگ علی💝
شهیدسروان‌محمدگردانی، از استان‌فارس و معاون ایشان شهیدغلامی، با ماشین نظامی درحال عبور از خیابان‌های شهر سقز بودند که از پشتِ پنجره‌ای توسط کومله‌ودمکرات‌های شهر، هدف تیر قرار گرفته و هر دو به درجه رفیع شهادت نائل شدند. آن‌ها تا پای جان در مقابل دشمنان داخلی و خارجی، در تپه‌ها و قله‌های اطراف سقز که پُر بود از نیروهای خودمختار کومله‌ودمکرات، ایستادگی کردند تا به آرزویشان که شهادت بود رسیدند. محمدگردانی فردی دلسوز بود که وضعیت معیشتی و تنگدستی سربازان را درک می‌کرد. بعدها فهمیدیم که از حقوق خودش بین بچه‌های سرباز روستایی و فقیر تقسیم می‌کرده است. به همه سپرده بود که بعد از من کسی حق ندارد دستش را روی سربازی بلند کند و یا نسبت به هیچ زیردستی اهانت نماید.
S
لطیفه‌های طنز، تلخ و شیرین ذکر شوخی‌هایی که در این اعیاد صورت می‌گرفت هم خالی از لطف نیست؛ مثلاً: هنگام دست‌دادن با هم‌دیگر می‌گفتند: عیدکم سعیدا، ایران رفتن بعیدا، یا صدسال به این سال‌ها و خنده‌هایی که سربازان‌عراقی را به ستوه آورده بود.
S
بعد از انقلاب و شروع جنگ که اسیرِ دست دشمن شدم، هیچ‌گاه نتوانستم به او سربزنم تا اینکه خبر شهادت ایشان را از یکی از آزادگان (حسین‌علی پوراسماعیلی؛ اهل نجف‌آباداصفهان) در اسارت که بعدها به علت تصادف از دنیا رفتند، شنیدم. بعد از اسارت با تحقیقاتی که داشتم پی بردم که این شهید سه برادر دیگرش و دامادشان هم به شهادت رسیده‌اند. جا دارد خلاصه‌ای از متن زندگینامه و فعالیت‌های این شهید که جزء پنج شهید یک خانواده بود و امام (ره) و مقام معظم‌رهبری بارها آن‌ها را الگوی خانواده ایثارگر خوانده بودند در اینجا گفته شود؛ زیرا بنده همان‌گونه که از هم‌نشینی گُل خوشبو شدم، روشنی راهم نیز استاد و معلمم شهیداحمدحجتی بود.
S
علاوه بر سیدآزادگان، سیدعلی‌اکبرابوترابی، روحانیون و سادات دیگری نیز در اردوگاه‌های عراق بودند که چون ستارگان می‌درخشیدند و هر کدام با نور خود شب‌های ظلمانی و تاریک‌مان را روشن می‌کردند. حجت‌الاسلام‌جمشیدی، حجت‌الاسلام‌رسولی، حجت‌الاسلام‌احدی، حجت‌الاسلام‌صالح‌آبادی و همچنین ساداتی که مانند جدشان موسی‌بن‌جعفر (ع) درد اسارت می‌کشیدند و روضه‌خوان حضرت بودند. سیدعیسی‌علامه (مهر)، سیدعبدالرزاق‌موسوی (کازرون)، سیدجمال‌کراماتی (بردستون)، سیدهاشم‌موسوی (قزوین)، سیدعلیدادهاشمی‌زاده (پاپی)، (اندیمشک) سیدمحمدسکاکی (تهران)، سیدجوادحسینی‌مقدم (برازجان)، سیدمهدی‌جاویدان (آبادان)، سیداحمدقشمی (همدان) و سادات دیگری که نام مبارک‌شان فراموشم شده‌است.
S
یکی از آزادگان اهل قزوین به نام علی‌اکبرشاهی تعریف می‌کرد: موقع اسارت مجروح شده بودم، روده‌هایم که از شکمم خارج شده بود را در کنار خودم می‌دیدم. خون، همهٔ لباس‌هایم را خیس کرده و تشنگی امانم را بریده بود. بی‌اختیار ناله می‌کردم و همراه ناله‌ام می‌گفتم: آب، آب... . یکی از سربازان‌عراقی که تحت تأثیر تبلیغات‌دشمن، ما را مجوس و آتش‌پرست می‌خواند، با قمقمۀآب به طرفم آمد و گفت: اگر شهادتین را بر زبان جاری کنی، به تو آب می‌دهم واگرنه تو نجس و آتش پرستی! گفتم: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ الله و أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله و أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیاً وَلِی الله برق شادی از چشم‌عراقی جهید، دهانم که پر از خون بود را با پنبۀ‌خیس پاک کرد و قمقمهٔ آب را در دهانم گذاشت تا آب بخورم؛ همان‌طور که می‌خوردم می‌گفت: خدا را شکر یکی از این آتش‌پرستان را مسلمان کردم.
S
علاقهٔ من به او باعث شد که آدرس منزلشان که روی تخته‌سیاه نوشته بود را حفظ کنم و هنوز در ذهنم باقی مانده است. خیلی دلم می‌خواست که به منزلشان بروم ولی نبودِ جاده و تنگدستی ما روستاییان، رفتن به شهر را برایمان غیر ممکن ساخته بود. پایان سال ۵۳، زمان اتمام سربازی آقامعلم خوب‌مان بود. جدا شدن از او برای همه روستاییان خیلی سخت بود. قبل از رفتن سفارش‌مان را به مدرسه روستای هم‌جوار کرد و با تنقلات و سوغاتی‌های مردم محروم روستا که با چشمان اشک‌آلودشان آنان را بدرقه می‌کردند، به شهرشان نجف‌آباد برگشتند.
S
موقعی که جواد نگهبان بود، تقریبا خیال همه راحت بود. زمانی که بچه‌ها درحالِ اجرای نمایش بودند، او سَر می‌رسید و به‌جای اینکه به مافوق خود اطلاع بدهد و یا واکنشی از خود نشان بدهد، آرام به بچه‌ها می‌گفت: ما تعبتم (خسته نباشید). اعتقادات جواد را، اکثراً دیده بودند. زمانی که یکی از برادرها در حال گرفتن وضو بود، می‌رود و با دستش، خیسی‌دست آزاده را متبرکانه برداشته و به صورت خود می‌کشد و می‌بوسد.
S
خیلی وقت‌ها بود که کار بر بچه‌ها سخت‌ودشوار می‌شد و عده‌ای که از این همه شکنجه خسته شده‌بودند، می‌گفتند: چرا ما با این همه دعا و استغاثه روز به روز وضع‌مان بدتر می‌شود؛ ولی صدام و حزب‌بعث هرروز گردنشان کلفت‌تر می‌گردد؟! بحث‌های زیادی در این مورد می‌شد؛ گاهی جواب‌شان می‌دادیم که: مصلحت است و حتماً حِکمتی در آن است و خدا نمی‌خواهد که سختی‌های ما تمام شود. آن‌ها قانع نمی‌شدند؛ لذا یک‌روز تصمیم گرفتیم تفألی به قرآن‌کریم بزنیم و استخاره‌ای بگیریم. بعد از ذکراستخاره، قرآن را باز کردیم، این آیهٔ شریفه آمد: وَلاَ یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِین (سورهٔ آل‌عمران آیه ۱۷۷). کافران گمان مبرند که ما فرصتی که به آن‌ها می‌دهیم به حال آن‌ها بهتر خواهد شد؛ بلکه مهلت می‌دهیم برای امتحان تا بر سرکشی و طغیان خود بیفزایند و آنان را عذابی رسد که بر آن سخت خوار و ذلیل شوند. و قرآن چه زیبا به همهٔ ما مژده داد که دشمن در بدترین وضع به بدترین عذاب گرفتار خواهد شد.
S
همیشه چشم‌های روشنش، پر از اشک بود. عینک ذره‌بینی روی چشمش داشت. کنارش رفتم و گفتم: پدر، اهل کجا هستید؟ گفت: اصالتاً اهل آبادانم. در بیمارستان شرکت‌نفت کار می‌کردم. وقتی بیشتر توضیح داد، فهمیدم از اقوام و بستگانِ دور است. حاج‌عباس‌مرادی، انسان آزاده و سرافرازی بود که یک فرزندش (شهید علی‌مرادی) در بمب‌باران‌هوایی دشمن در پادگان‌اهواز به شهادت رسید. فرزند دومش (شهید اسماعیل‌مرادی) که پاسدار بود با خودش اسیر شد. وقتی هویت او را شناختند و فهمیدند که پاسدار است، او را به جای نامعلومی بردند. سال‌ها در زندان‌های بعثی بود تا اینکه زیر شکنجهٔ بعثیون دوام نیاورد و به فیض عظمای شهادت نائل شد. او پس از حدود بیست‌وپنج سال، در خاک غربت بود تا اینکه استخوان‌های مطهرش تحویل معراج‌شهدای ایران شده و بعد از یک‌ماه شناسایی، تحویل خانواده‌اش شد.
S

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۴/۱۹
شابک۷ -۳۰-۷۷۰۲-۶۰۰ -۹۷۸
دسته بندی
تعداد صفحات۳۳۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۴/۱۹
شابک۷ -۳۰-۷۷۰۲-۶۰۰ -۹۷۸