«پر طلا» نوشته محمدعلی گودینی(-۱۳۳۵)، نویسنده معاصر ایرانی است.
در بخشی از این کتاب که دربردارنده چهار داستان برای نوجوانان است میخوانیم:
هواصاف و آفتابی بود. لکههای کوچک و بزرگ ابر در آسمان آبی پراکنده بود. از پشت آبادی، پارسِ دسته جمعی سگها میآمد. قارقار کلاغی از روی درختهای پایین دست آبادی به خوبی شنیده میشد. خروسی روی دیوار خانهی همسایهی پشتی آواز میخواند. آواز خروس بی موقع بود. مرغ حنایی برای گذاشتن تخم، غُدغُدش تمامی نداشت انگار. عالان تازه از مزرعه برگشته بود. خسته و خاک آلود. گیوههایش را در حال راه رفتن از پا در آورد. از سقف ایوان طنابی آویزان بود. چنگکی سرطناب قلاب بود. توی ایوان ایستاد. پا بلندی کرد. نگاهش را دوخت به کف قفس. خردههای نان، قاتی دانههای گندم، دستنخورده باقی مانده بود! پرطلا نسبت به صبح که هنگام رفتن به مزرعه دیده بودش، پژمردهتر شده بود. انگار به یک باره پیر شده بود. شاه پَرها، روی بالهایش وا رفته بود. رنگ پرهایش کدر به نظر میرسید. دیگر زیبایی رنگین کمانی روز اول را نداشت. گردن بلندش، خمیده بود. انگار نیمی از گردنش توی سینه فرو رفته بود. چینه دانَش خالی بود و به سینه چسبیده بود. پلکهایش شُل و افتاده بود.
پرچمهای کاکل کوتاهش، پژمرده بود. پاهای بلند و صورتی رنگش، خمیده و کج و معوج به نظر میآمد. نوک منقار بلند و سُرمهای اَش که حالا به سیاهی میزد، قطرهای آب لزج، درحال چکیدن بود:« سلام پرطلا، چیشده؟ چرا این ریختی شدهای؟ یا نکنه قهری با من؟ خُب تقصیر من چیه؟ اسم تو را که نمیدانم. تو هم که مال این طرفها نیستی. خودت بگو از کجا آمده بودی به کجا میرفتی؟ اسمت چیه؟»
با نوک انگشت تلنگر زد به سیمهای سفت و محکم قفس که دنگی صدا داد. بعد رو به پرطلا موچ کشید. سهمرتبه، چهارمرتبه، پنجمرتبه. دوباره با انگشت کوبید به قفس که سیمها، دنگی صدای خستهی تار دادند!
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب پر طلا و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.