با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
دخیل

دانلود و خرید کتاب دخیل

۵٫۰ از ۳ نظر
۵٫۰ از ۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب دخیل  نوشته  مریم عرفانیان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب دخیل

«دخیل» نام اثری از مریم عرفانیان نگاهی تازه و نو به کسانی دارد که اندیشه‌شان با اهل‌بیت (ع) عجین شده و همگام در وادی رضای الهی، سر بر بستر شهادت نهاده‌اند. آن‌هایی که چلچراغ خانه مولایشان روشنی بخش نور ایمان قلب‌هایشان بوده و رواق‌های بلند حرمش مامن دل‌های خسته و پناه کبوتران رها از دام قفس تن؛ و در این زیارت‌ها حرف‌ها برای گرفتن داشته‌اند. بی‌گمان کبوتر دل شیفتگان حضرت نیز شیفته پرواز بر آسمان گنبد و بارگاهش، برای اظهار عشق و ارادت به ساحت والای حضرت علی بن موسی الرضا (ع) لحظه شماری می‌کنند. آن چه در پیش روی دارید، مجموعه‌ای است از گفته‌ها و ناگفته‌های آنان که مامنشان زیارت آقا بود و سبکبال و بی‌ریا تا معبود عروج کردند؛ و شاید تا به حال هیچ کس با دیده تفکر به حرف‌هایشان در آن لحظات سبز نیندیشیده است. شاید که خواندن این دفتر، تسکین غربت کسانی باشد که دل‌هایشان لحظه به لحظه برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا (ع) می‌تپد. بخشی از کتاب: چقدر زود حاجتم برآورده شد در آن آخرین مرخصی مصطفی. با تواضع و فروتنی رو به ضریح ایستاده، گردنی کج کرده و گفته بود: «امام رضا از من راضی باشی... می‌خوام زودتر به جبهه برگردم...» به شوخی اسکناس پنجاه تومانی را از دستانش گرفته و رو به او گفتم: «ان شاء الله آرزوهایی که از امام رضا خواستی برآورده بشه، ولی حالا نوبت منه که از امام رضا یه چیزی بخوام.» به شوخی ادامه دادم: «می‌خوام که فردا جبهه نری و چند روزی بیشتر پیشمون بمونی...» و در حالی که به چند روز بیشتر ماندنش فکر می‌کردم، اسکناس پنجاه تومانی را داخلی ضریح انداختم. وقتی روز بعد خبردار شدم که مصطفی با دو روز تاخیر به جبهه خواهد رفت، در دل گفتم کاش چیز دیگری از آقا می‌خواستم! مصطفی در بین حرف‌هایش مدام می‌خندید که چطور خداوند این قدر زود جواب شما رو می‌ده؟!

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
عاشق شهدا
۱۳۹۸/۰۱/۱۰

قشنگ تر ازاون چیزیه ک فکرشم میکردم.. روایت های کوتاه ولی پرازحس خوب وانرژی مثبت😍 کسانی ک عاشق امام رضاهستن خوندن این کتاب روازدست ندن!!!

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
بچه‌های مشهد دلشان به امام رضا گرم بود. از همان جایی که ایستاده بودند، رو به سوی حرم مطهرش آقا سر برگرداندند و بلند گفتند: «یا امام رضا، تو را به جان مادرت زهرا، عنایتی بکن تا همرزمانمان را پیدا کنیم.» چند دقیقه‌ای از توسلشان نگذشته بود که باران تند و تیزی شروع به باریدن کرد و خاک منطقه خیس خیس شد. درست پس از بند آمدن باران بود که محمدعلی و نیروهایش با خوشحالی توانستند از روی ردپاهایی که بر زمین خیس از باران باقی مانده بود، رزمنده‌های سرگردان را پیدا کنند! راوی: یکی ازهمرزمان شهید محمدعلی حافظی عسگری
عاشق شهدا
پدرش درباره فعالیت‌های عباس با اعتراض به او می‌گوید: «تو بیش از حد فعالیت داری، باید برای وقتت برنامه ریزی کنی، مگر حدیث امام موسی بن جعفر را نشنیدی که فرموده روزت را تقسیم کن ۱- استراحت ۲- کار ۳-عبادت؛ اگر یکی از آن‌ها را نداشتی نمی‌توانی بقیه را انجام دهی...» عباس با احترام به پدرش گفت: «شما کاملا صحیح می‌گویید، ولی من تمام تفریح و لذت‌های روحی‌ام را وقتی به حرم امام رضا می‌روم به دست می‌آورم و در نماز تمام خستگی‌هایم رفع می‌شود و با خواندن قرآن قلبم روشن می‌گردد؛ این است که نیاز به تفریح و گردش در خیابان‌ها ندارم...»
عاشق شهدا
هنوز آن آخرین سفر زیارتی را که همراه با او به مشهد رفتم، به یاد دارم. وقتی گام در حرم مطهر امام رضا گذاشتیم، گویی بهترین دوست خود را دیده باشد، بر لبانش خنده و بر چشمانش گریه بود. از دنیای من و ما فراموشی کرده بود و به سوی ضریح تندتر و تندتر قدم برمی‌داشت. نیم ساعتی می‌شد که سر بر مهر گذاشته بود و سر از سجده برنمی‌داشت که یک باره دست به سوی معبود بالا برد و زیر لب ذکری گفت؛ گویی از خدایش چیزی می‌خواست، اما چه چیز؟ نمی‌دانم. آن قدر غرق در عبادت بود که بی‌تابانه گریست و سپس از هوش رفت!
عاشق شهدا
در کمال حیرت و ناباوری، قفل آهنی میان انگشتانش باز شد! به همه گفته بود که چه درخواستی از امام رضا داشته، به همه گفته بود که آقا دعایش را پذیرفته و قفل ضریحش با کلید دستان او باز شده، به همه گفته بود که حالا دلش جایی دیگر قفل شده. بالاخره بعد از سه مرحله جبهه رفتن، قفل دلش نیز باز شد و به آرزویش که شهادت بود، رسید. راوی: رمضان خواجه، پدر شهید قربان خواجه
عاشق شهدا
آمد. تا چشمش به من افتاد، دلخوری را در نگاهم دید. با ناراحتی سری تکان داد و گفت: «شرمنده، اون قدر غرق زیارت و دعا شده بودم که فراموش کردم با هم قرار گذاشتیم...» فقط سری تکان دادم. در جواب غرق شدن‌هایش چه می‌توانستم بگویم؟! راوی: ربابه فکور از شهید حیدرعلی سلیمانی
عاشق شهدا

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۰/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۰۲۷
دسته بندی
تعداد صفحات۱۰۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۵,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۰/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۰۲۷