نظرات درباره کتاب ما ایوب نبودیم و نقد و بررسی خوانندگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب ما ایوب نبودیم

نظرات کاربران درباره کتاب ما ایوب نبودیم

گردآورنده:فاطمه ستوده
انتشارات:نشر اطراف
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۲۴۴ رأی
۳٫۶
(۲۴۴)
fatememoradiam
اینقدر این کتاب خوبه که باید قطره‌چکونی خوندش. یکهویی هدر می‌ره.
Hasan Sadegi
دوران خدمت سربازیم که روز های آخرش بود کیمیاگر رو به پیشنهاد شخصی تهیه و مطالعه کردم؛ دقیقا همین جمله شما رو می گفتم: باید قطره‌چکونی خوندش.
کاربر 4515104
اینقد کتاب خوب هست باید تمومش کردوازشون بگذری
katy
چون روایت ها از زندگی های واقعی بود بسیار دلنشین بود ، از نویسنده تشکر میکنم و توصیه ی اکید به خواندن .
Mohammad Javad Mohammadi
چقدر تجربه زیسته ریختن تو دل این کتاب چقدر میشینه اشکم دراومد بارها
وردة الحمراء
کتاب رو نخوندم ولی خیلی اتفاقی چشمم به اسمش خورد... ما ایوب نیستیم خدایا💔
sbabayan
این کتاب شامل جستارهای دلنشینی از انسانهایی است که به نحوی با مراقبت از فردی بیمار، کودکی اوتیسمی، درختان بلوط زاگرس، درد و رنج ناشیز نابارداری و... روزگار گذرانده اند و اصلا نقش قدیس و فرشته را نمی گیرند، بلکه از سختی های طبیعی این کار، کم آوردن ها و درد ها و رنج ها می گویند که چون از دل برامده، بر دل هم می نشیند.
sabasaba10
ای خدا. چقدر این کتاب به دلم نشست. رفت توی لیست محبوب ترین کتاب هایی که تا بحال خوندم.
sabasaba10
روی ماه خداوند رو ببوس من او گلف روی باروت و.....
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
من با شما هم سلیقه ام.میشه چن تا از کتابای لیستتونو بگین؟
کاربر 2905553
برای خانم زهره ترابی نویسنده داستان اول: به نظر من لقب فداکاری و ریسک بر سر آینده مختص علی است و گاهی انقدر حس بی کسی و تنها مراقب، بر آدم غلبه می‌کند که اینده‌ و حال خودش را فراموش می‌کند و دوست دارد هر کاری انجام دهد که یک درصد خانواده‌اش را در وضعیت نرمال ببیند به نظر من علی فداکاری‌ بزرگی هم در حق شما انجام داده شاید اگر به تحصیل خود ادامه میداد چند سال زندگی کاری شما عقب میفتاد به هر حال منظورم این بود که کسانی غیر از رنج دیده‌ها و پیر‌های فامیل باید قدردان باشند و در آخر کاش دنیا جای بهتری برای ما فرزندانی بود که با کلمات کنسر و تومور مارکر و ... آشنایی داریم
mahdanj
و من اینروزها..
khazar
حاج مهدی فکر کنم همون علی خودتونه :))
حـــــاجــ مَـــهدی
دقیقا یک رفیقی داشتم تو شهر دامغان که اسمش علی بود ،مادرِ خدا بیامرزش هم دچار بیماری سرطان بود اون روزا سال۱۴۰۰ هم حکم همون سرباز وظیفه ای رو داشت که از درس و بحثش بخاطر مادرش زد نمیدونم این داستان ،داستان علی خودمونه یا علی خودتون....
shirin shakeri
معرفی کتاب رو که دیدم، فکر کردم برای من نوشته شده. روایت‌هایی غم انگیز، شجاعانه، صادقانه و تأثیر گذار. به خصوص دو روایت اول را خیلی دوست داشتم.
کاربر Armin .janT
هماناهرانسانی.ازدریچه.نگاه خود دنیاومردمرا میفهمه.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
سلام کتاب بسیاز جالبی بود با درد و رنج و اندوه زیسته دیگران آشنا می شوی و بنظرم مهم ترین تکته این است که قدر داشته هایت را می دانی و بیشتر شکر گزاری می کنی در ضمن حس احترام بیشتری نسبت به همه انسان های مراقب پیدا می کنی و ارزش کار آنان را بهتر درک می کنی
Zeinab Ghahremani
در بخشی از این یادداشتم از جستار آخر این کتاب نام بردم: آگاهی، پلِ رنج و شادی این هفته از همان وقت که در پیج حامد رئیسی از دی متیل تریپتامین خواندم که مولکول روح یا هورمون خداست و آگاهی کیهانی ایجاد می‌کند درگیر واژه‌ی آگاهی شدم. بعدش هم در نیلوفر و مرداب بیشتر درگیرش شدم. راهبِ نویسنده‌ی این کتاب یک شیوه برای لذت بردن را ذهن‌آگاهی تعیین کرده و می‌نویسد: «ذهن‌آگاهی نه تنها به ما کمک می‌کند با رنج‌هایمان به درستی در ارتباط باشیم و بتوانیم آنها را بپذیریم و دگرگون سازیم، بلکه سبب می‌شود بتوانیم با شگفتی‌های زندگی نیز به درستی ارتباط برقرار کنیم. بدن ما یکی از این شگفتی‌هاست. بنابراین هنگامی که آگاهانه نفس می‌کشیم، عمل دم و همچنین بازدم می‌توانند شادی‌آور باشند. به راستی می‌توانید لذت بردن ازتنفستان را آغازکنید.» با خواندن جستار «کارد خوردن در دماوند، برخاستن در هیمالیا» باز من به نوعی آگاهی رسیدم با این‌که نویسنده‌ی این جستار هیچ‌جا از آگاهی نگفته. در آخرین پاراگراف این جستار سعیدی‌نژاد می‌نویسد: «از مرد هندی فاتح هیمالیا می‌پرسند «حالا که از آن بهمن جان به دربرده‌ای و قله را فتح کرده‌ای چه حسی داری؟» با صدایی گرفته و لب‌هایی که انگار هرآن از شدت خشکی ترک برمی‌دارد، می‌گوید: « فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا.» دهانم ناگهان خشک می‌شود. دوبلور روی مستند می‌گوید «پشت هر سختی آسانی است.» یاد مادربزرگم می‌افتم. سر برمی‌گردانم ببینم آیدین کجاست. روی کاناپه با لباس بیرون خوابش برده. عمیق. خیلی عمیق.» آگاهی از این‌که آقای ابراهیم ،پدر آیدین با اختلال اتیسم، در لحظه‌لحظه‌ی زندگی با تنهایی و رنج اتفاقاً این را زندگی کرده که «با هر سختی آسانی است» که توانسته دوام بیاورد و با اندوه و رنج تنهایی‌ش به صلح برسد. خودمم هم دارم در نرمش‌هایی که شرکت می‌کنم و شادی‌جان هشدار می‌دهد که توجه کنید کدام عضله‌ی‌تان در حال انقباض است شده حتی لحظه‌ای آگاهی را لمس می‌کنم، در زمان لقمه جویدنم هم حتی اگر یک لقمه باشد. همین تجربه‌های لحظه‌ای می‌گوید تیچ نات هان نویسنده‌ی نیلوفر و مرداب خوب روشی را برای لذت بردن پیشنهاد می‌کند: «ذهن‌آگاهی.» 1404.3.11 قهرمانی #یادداشت_روز
khazar
سیزده روایت زیسته‌ی انسان‌ها که هر کدومشون جایی توی قلبم باز کردن و انگار که دوستی دیرینه‌ای با همه‌ی این انسان‌های زیبا داشته باشم. گاهی انقدر مفاهیم در هم گره می‌خوردن که فراموش می‌کردم کلیدواژه و موضوع جستار "مراقبت" هستش. مراقبت یک واژه نیست، یک دنیا حرف‌های ناگفته‌ست که اینجا به ۱۳ شکل مختلف گفته شده و عمیقا قشنگ و تاثیرگذار.
Ataraxie
خواهرم برام خریدش که هم منو ببخشه هم خودمو ببخشم همه بقیه منو ببخشن💔
Mo0onet
عزیز نادیده ،کسی که به فکر بخشش دیگران هست .خودش بخشیده شده .خداوند شمارا بخشیده.شما هم خودتون رو ببخشید و مهربان باشید با خود.ما انسانها فقط یک بار تجربه زیستن داریم خیلی سخت نگیرید.
کاربر 6546954
آفرین به چنین مادرانی که بادرایت کامل و آگاهی با موضوع مهم دست و پنجه نرم می‌کنند.
بالاجا کیشی
سیزده نفری که از تجربه‌های خود از مراقبت نوشته‌اند. مراقبت از پدر مریض و ناتوان، مراقبت از مادر از کار افتاده، همراهی و پذیرش کودکی بی‌سرپرست در خانواده‌ی خود به عنوان کسی که قرار است دختر یا پسر خانواده تلقی شود. مراقبت از فرزندی که به اوتیسم مبتلاست. نگهداری و مراقبت از بیماران لاعلاج و ناتوان که هیچ کنترلی روی گذران روزمره‌ی خود ندارند. مراقبت از پدری که در گوشه‌ای افتاده است و هم‌چنین همراهی هم‌زمان با مادری که در گوشه‌ای دیگر بستری‌ست. مراقبت و همراهی همسر از شوهر جانبازش که عمری‌ بود از جنگ برگشته بود؛ ولی جنگ و مصیبت‌های‌ش دست از سر جانباز برنداشته بود. هرکدام از رنج‌شان نوشته‌اند. از تجربه‌ی کاملن عینی و نزدیک. تجربیاتی که سعی شده است به شکل کلمات نشانی از خود را با خواننده به اشتراک بگذارند. هر کلمه‌ی این سرگذشت‌ها، نه رؤیا و خیال‌بافی و خیال‌پردازی؛ که ردونشان رنج پیوسته‌ای‌ست که زندگی هرکدام از این رنج‌کشیده‌ها را دگرگون کرده‌اند. پدری که پس از تولد پسرِ مبتلا به اوتیسم‌ش، در عین حالی که با نگهداری و مراقبت از او، او را به بیماری‌های متنوعی دچار کرده است. زندگی‌اش متلاشی شده است. خود، دور از زن‌ش که دیگر در زندگی او و پسرش آیدین جایی ندارد؛ از این دکتر به آن دکتر رفته است تا راهی به مداوای فرزندش بیابد. ولی با این‌حال با این تجربه سخت و طاقت‌فرسا، انگاری به ترازی از زندگی دست یافته بود که شاید نتوان در زندگی‌های مرسوم و متداول بدان دست یافت. حالا او رنگ عجیب و نادری را در «تنهایی» خود لمس می‌کند:«با توقع نداشتن از دیگران در فرایند مراقبت توانستم به تعریف کاملی از تنهایی برسم. همین تعریف به صورتی اعجاب‌آور جهانِ پیش رو را برایم وسیع و زمان را بی‌مقدار و بسیار بلند کرد. توانستم به آرامش برسم و در همین آرامش به فهم درستی از خود و خواسته‌هایم هم رسیدم. در همین تنهایی و عمق آن بود که فهمیدم خودم را فراموش کرده‌ام. آن خودی که بودم و از خود ساخته بودم. آدم دیگری شده بودم و در این تغییر تقریباً تمام خواست‌ها و میل‌های درونی‌ام را از یاد برده بودم. کم‌کم به خودم آمدم و میان مراقبت مداوم از آیدین که انگار دیگر جفت من و نیمه‌ای از بدنم بود، تمرین خود بودن کردم. جهانم را آرام‌آرام کنار جهان آیدین ساختم. جهانی را که سال‌ها در تمنایش بودم، برای خودم بنا کردم.» ولی چندان به یقین و قطعیت هم نمی‌توان داوری کرد که همه‌ی این رنج‌ها را بتوان به تسلا و تسکینی سرهم‌بندی کرد و هم‌چون فیلم‌های رمانتیک هندی، ته‌ش را به صحنه‌ای زیبا خاتمه داد. چگونه می‌شود زندگی رزمنده‌ای از جنگ برگشته را به چنین صحنه‌ای دوخت؟ رزمنده‌ای که از وقتی‌که از جنگ برگشته بود؛ هنوز که بیش از چهل سالی که از آن‌روز می‌گذشت؛ نتوانسته بود، یک‌شبی را به درستی بخوابد؟ روزی که:«هفتم مهر سال ۶۱ بود. رفته بودم سرپل‌ذهاب. عملیات مسلم بن عقیل بود و تازه چهارده‌پانزده‌ساله شده بودم. شناسنامه‌ام را دست‌کاری کرده بودم که بتوانم بروم جبهه. من و رفیقم، جواد قائمی، از فریمان اعزام شدیم. اولین کسی که توی آن عملیات مجروح شد من بودم. خمپاره خورد کنارم و ترکش صاف آمد بالای گوشم. کلاه آهنی هم داشتم ولی نمی‌دانم چطور مستقیم آمد طرف شقیقه‌ام. نه به گوشم خورد، نه به کلاهم. به جایش رفت و نشست وسط خوابم.» و حالا درست چهل‌ودوسالی بود که حتی برای یک ساعت هم، نتوانسته بود بخوابد. آرزو می‌کرد:«دوتا دست نداشته باشم، دوتا پا هم نداشته باشم، چشم هم نداشته باشم ولی بخوابم. یک ساعت در هفته هم بس است برایم.» ولی او به آرزویش دست نمی‌یابد. حالا در یأس و ناامیدی، مرگ را انتظار می‌کشد:«درمان من همین مرگ است. خواب اصلی همان‌جاست.» آدم‌های این کتاب، چه بتوانند با موقعیت طاقت‌فرسای خود، آشتی کنند و چه آشفته و خسته و مستأصل به هر دری بزنند که از این برزخ نجات پیدا کنند؛ اغلب در رنجی عجیب گرفتارند. رنجی که امکان زندگی معمولی را از آن‌ها می‌ستاند. مادری که دخترش نه توان دیدن دارد و نه توان صحبت کردنِ درست‌درمان. او نه فقط تیمارداری فرزندش را باید بکند؛ که می‌بایست سعی کند که از نگاه‌های عجیب و غریب اطرافیان و داوری آن‌ها خودش را مصون بدارد. داوری‌ایی که او و همسرش را به‌خاطر داشتنِ چنین دختر معلولی، بدبخت‌شان خطاب می‌کردند. حالا او انگاری خود را در حصر می‌دید: «فکر می‌کردم اگر مادرِ دختری کچل با سری پر از رد بخیه و جای زخم باشم، حق ماندن در دنیای آدم‌های معمولی را از دست می‌دهم» و مگر حال‌وروز زن افراسیاب بهتر از این بود؟ او که برای ازدواج با پسر دلخواه‌ش با پدرو مادر خودش درافتاده بود؛ حالا پس از سال‌ها زندگی با افراسیاب جانباز، نمی‌دانست که رنج این زندگی کی ته می‌گیرد؟ افراسیاب با موج‌گرفتگی از جنگ برگشته بود. حالا عاصی از وزوز مدامی که در گوش‌هایش وول می‌خورد؛ داشت به دکتر گوشش التماس می‌کرد که پرده‌ی گوشش را پاره کند. عاصی از بوقِ ممتد راننده‌ی تاکسی، گلدان کنار خیابان را برداشته بود و به سمتش پرت کرده بود. توی آشپزخانه، با هرچه دم دست‌ش بود، می‌افتاد به جان زن دلبندش که به اندازه‌ی یک عالم دوست‌ش می‌داشت. و تا سرِ هوش می‌آمد:«گریه‌اش می‌گرفت و گاهی می‌خندید. تا صدای گریهٔ زن‌ش را می‌شنید، صورتش چروک می‌شد و مشت‌هاش را گره می‌کرد و از دو طرف می‌کوبید به فرق سرش» اکنون هم که علیل و ناتوان‌تر شده بود:«زن‌ش با تکه‌پارچه‌های کهنه کیسهٔ ادرار او را پنهان می‌کرد تا کسی سر سفره حالش به هم نخورد. یک بار خسرو حواسش نبود و پا گذاشت روی کیسهٔ ادرار و کل اتاق بوی شاش گرفت. زن‌ش سریع فرش را لوله کرد و انداخت توی حیاط.» هرکدام آن‌ها، انگاری در محرومیت از یک زندگی عادی، با رنج‌ها و مصیبت‌های «مراقبت و تیمارداری» روز را به شب می‌رسانند و انگاری در حال‌وهوایی متمایز از زندگی مرسوم، روزوروزگار را پشت سر می‌گذارند و در گردش این چرخ زندگی سیزیف‌وار، یا معنای متعالی‌ایی برای رنج خود می‌یابند و یا خسته از این همه رنج، چشم از جهان فرو می‌بندند. آن جوانی که آتش گرفتن جنگل‌های بلوط گوشه کنار شهر و دیارش را تاب نمی‌آورد و با شکل دادن انجمن‌های محیط زیست، به دل آتش می‌زند که آن درختان را یک به یک از آتش نجات دهد، حالا تن و جان‌ش مجروح از آن همه آتش، باید دنبال توش و توان و پول دوا و درمانی هم باشد که بتواند در کنار بستر بیماری و رنجوری پدر و مادر پیرش، آن‌ها را همراهی بکند. به پوشک مادر پیرش برسد که کنترل ادرار و مدفوعش را از دست داده است. آیا او در زندگی معنادار متعالی‌ایی، زندگی را سر می‌کرد؟ از هنگامه‌ی بچگی‌اش می‌گفت که شاخه‌ی درختی را شکسته بود:« مادرم چنان بازوی نحیف و لاغرم را فشار داد که نزدیک بود خردش کند. با خودم می‌گفتم «این مادرم است که این‌طوری دستم را فشار می‌دهد؟» هیچ‌وقت کتکم نزده بود ولی من آن لحظه زارزار گریه می‌کردم. مادرم آفتاب با دست دیگرش به صورتش می‌زد و به لری می‌گفت «ریم سِه ریم سِه، دار سوزِ اشکنادی...» یعنی «روم سیاه، روم سیاه، درخت سبز رو شکوندی. خدا کورت می‌کنه.» نکند مراقب بلوط‌ها نباشم و خدا کورم کند؟»
mina
شخصا بعضی داستان‌ها مفهوم مراقبت رو به من نرسوندن مثل برای آخرین تصویر یا مراقب شب و... انتظاری که از عنوان و توضیح کتاب بوجود اومد،با خوندش برآورده نشد؛ مثلا تلاش برای بچه‌دار شدن و یا پزشک کودکان شدن مواردی نیستن که بشه اونا رو خیلی خاص و تاثیرگذار دونست.
صبا
اگر جز افراد همیشه مراقب هستید خوندن این کتاب رو توصیه میکنم ، واقعا قشنگ بود ...
Tara
ما ایوب نبودیم سرگذشت چند آدم که صبر ایوب نداشتند و بمن فهماندند که تاب آوری انسان های معمولی هم بشکل شگفت انگیزی کش می آید...حتما کتاب رو پیشنهاد میکنم.
Nazanin
بسیار خواندنی، فرصتی برای مواجهه با انسانی‌ترین بخش‌های وجودمان
leili
داستان اول و دوم جذاب بودند وکاملا باهاش درگیر میشدی و قانع شدم که بخرم . اما قصه سوم هم قلم جالبی نداره هم مدام کلمه مراقبت رو تکرار میکنه و در کل حوصله سر بر بود این قصه .. درسته مضمون اصلی کتاب مراقبت هست اما تکرار یک خط در میون این کلمه خیلی شعار گونه و نخ نما شده
MSB
من معمولا چیز های غم انگیز نمیخونم و معتقدم زندگی اونقدر به آدم درد تزریق می کنه که لازم نباشه اوقات فراغتت رو هم با کتاب و فیلم و تجربه های دردناک پر کنی … . اما وقتی این کتاب رو دیدم، چون تازه از یک دوره مراقبت سخت بیرون اومده بودم، به خودم گفتم هر جور شده باید بخونمش! و عجب نگاه زیبایی، عجب انتخاب های درست و چه چینش عالیی برای این تجربه های متفاوت در کنار هم. در واقع در عین دردناک بودن، به دلت میشینه و ازش کلی چیز یاد میگیری. یه نگاه منحصر به فرد دیگه از نشر اطراف. یه شب تا صبح خوندم و تمومش کردم :) . در خوندنش شک نکنید 😊
علیرضا
ما ایوب نبودیم مجموعه‌ای از جستارهایی است از بخش های مهمی از زندگی هر نویسنده که مربوط به «مراقبت» کردن از دیگری است. یکی مراقبت از مادر مریضش، یکی مراقبت از جنگل های بلوط، مراقبت از فرزند خوانده، از پیروز یوز ایرانی و.... بسیار جذاب و خواندنی. انسان می‌فهمه چقدر دیگر انسان های اطرافش دغدغه های مختلفی دارند و من بی خبرم!
کاربر ۲۱۸۴۰۳۹
از یادداشت ناشر اول کتاب متوجه شدم که قراره از این کتاب خوشم بیاد. نوشته‌ی آقای مرتضی سلطانی تصوری بود که قبل از شروع کتاب از محتواش داشتم. بی‌تعارف و روراست مخاطب رو با خودش به دل ماجرا برد. هرکدوم از نوشته‌ها به طرز خاص خودشون ادم رو با خودش همراه می‌کرد. قبل از شروع می‌ترسیدم زیادی غمگین باشه و خوندنش سخت باشه ولی انقدر جذاب بود که تو کمترین مدت تموم شد.
بهاره
به نام خدا و سلام. حقیقت آنکه وسط های خواندن ماجرای دوم کتاب را بوسیدم و کنار گذاشتم. این کتاب مناسب آدم های دل نازک و زیاد احساسی و کم طاقتی مثل من نیست. آرزوی صبر و توفیق برای همه ی مراقبان و پرستاران دارم
مهلا
گاهی واقعا نیاز داریم که کسی توی گوشمون بگه زندگی با سختی آمیخته شده و ازش راه فراری نیست؛ صبر کن! نیازه که چشم بگردونیم و ببینیم فقط ما نیستیم که از سختیا نالانیم. این کتاب امید رو در آدم زنده می‌کنه؛ اینکه همیشه راهی برای ادامه دادن وجود داره.
Mo0onet
برای افرادی که صرفا دنبال خط داستانی مشخص هستند این کتاب مفید نیست .نویسندگان همشهری جوان خاطرات خود وودیگران رو در قالب جستار و ناداستان چاپ کردند .دریاره مراقبت و شکیبایی و صبر این مفاهیم .جای قلم آقای احسان رضایی خالی .در عنفوان جوانی در ستین قشنگ ۲۰سالگی همشهری جوان رو میخوندم .آرشیو کامل داشتم.یادش هم چون روزهای از دست رفته به خیر.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
خیلی کتاب خوبی بود نگاه جدیدی به زندگی را به انسان نشان میدهد توصیه میکنم
parissa
بی‌بدیل بود در نگاهِ من!….میتوانم بارها و بارها بخوانمش؛ اشک بریزم بر شکوه این تالیف و کیف کنم!………..🌱
فاطمه امیری
بعضی وقت‌ها مرور درد و رنج‌های زندگی آدمیزاد را شاکی می‌کند که خدایا مگر من ایوب بودم که این‌ نسخه را برایم نوشتی؟! به گمانم تمام راویان کتاب «ما ایوب نبودیم» هم حرفشان همین بوده. روایت‌های از زندگی واقعی آدم‌هایی که هر کدام به نوعی درگیر مراقبت از دیگران بوده‌اند.‌ بعضی‌ها در این کار تبحر داشته و بعضی‌ها هم به اصطلاح خودشان کَرمراقب بودند و به خنده‌ات می‌اندازند. اکثرشان اشکت را درمی‌آورد اما می‌دانید خوبیش کجاست؟! اینکه یادآوری می‌کند تو تنها نبودی؛ اینکه فقط تو ایوب نبودی؛ اینکه آدم‌های دیگر هم رنج دارند. چه بسا رنج بعضی‌هاشان از مال من و تو بزرگ‌تر باشد. خواندنشان حس همدلی‌ و دید همه‌جانبه‌ات را تقویت می‌کند. باید جوری خواندش که تلخی‌ و تاب آوری را آرام آرام تزریق کند به جانت. تصمیم گرفتم هر وقت سرماخوردگی روانی(افسردگی) به جانم نشست برگردم سراغ کتاب؛ یحتمل اشکم که سرازیر شود و درد و رنج دیگران سیلی شود به صورتم، حالم جا می‌آید.
S.R
اثریه که براش زحمت کشیدند. مقدمه و شروعش با کیفیته ، تنوع راوی‌ها تحسین بر انگیزه. و خلاصه در مخاطب و ژانر خودش اثر خوبیه. اما داستان های سنگینم زیاد داره. تو شرایط روحی فعلی اکثر جامعه توصیه نمیکنم هر کسی بخونه.
کاربر 5331084
کوتاه آمدم.گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است.اصلا خدا را چه دیدید؟شاید از جایی به بعد،رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.
فروغ
چقد زمان مناسبی این کتاب رو برای خوندن انتخاب کردم. همیشه از نوجوونی وقتی ضعف بدنی مادرم رو می‌دیدم از خدا میخواستم که زود به بیماری مبتلاش نکنه بهم فرصت بده تا از سنم استفاده کنم و درگیر مراقبت نشم اما خب تقدیر جور دیگه ای بود،شاید درست میگن که از هر چی که بترسی به سرت میاد،من اصلا توانایی کار هایی که توی این دو سال مریضی مادرم انجام دادم رو توی خودم نمی‌دیدم حتی بدترین وضعیتی که تصور میکردم هم برای این روز هایی که گذشت درجه‌ی کمی از غم و خستگی داشتن اما گذشت و حالا هم داره میگذره و آره من نمیتونم از سنم و جوونیم مثل بقیه‌ی هم سن‌و سال هام استفاده کنم،شاید از خیلی چیز ها هم به انتخاب خودم بگذرم اما یه حسی بهم میگه انگار از قبل نوشته شده بود که این مسیر برای من اینطور باشه،مثل ژاک قضا و قدری بعد از هر گریه‌ی شدید از خستگی میگم خدایا شکرت این کتاب واقعا ارزشمند بود نوشته آدم هایی رو خوندم که خیلی باهاشون همدردی میکنم تقریبا اشکم توی هیچ کدوم از داستان ها بند نیومد اما باعث شد این سرکوب احساسی رو توی خودم متوقف کنم.
malihe.vm
نکته قابل توجهی که این کتاب داره این هست که راویان این داستان ها که هر کدوم با درد و رنجی مختص خودشون مواجه هستن نمیخوان این رنج رو عینا به تو منتقل کنن و اشک و آه برای خودشون بخرن اونا صرفا روایتی عریان و بی پرده ای از زاویه ای از رنج و درد رو بیان میکنن که شاید کمتر کسی بهش پرداخته و تو شاید با وجود این که اون رنج و درد رو تجربه نکردی اما با راوی داستان همراه میشی و انگار تو هم با اون ها همدرد هستی و به قول شاملو از رنجی خسته میشی که از آن تو نیست
بهی
محتوای کتاب تجارب زیسته افرادی بود که به نوعی درگیر مراقبت از افرادی هستند مثل پدر،مادر،همسر،فرزند و درک رنج ها و مشکلات آنها که بهترین عنوان برای این کتاب همان عنوان ( ما ایوب نبودیم است) در میان روایت های مختلف ،داستان والدینی که فرزند اوتیسم داشتند بسیار تامل برانگیز بود و انسان را تحت تاثیر قرار میداد.
کاربر 10454667
کتاب رو توصیه میکنم به ویژه اینکه داستان ها واقعی هستند و اینکه یکی دوتا انگار داستان زندگی خودم بود باهاش گریه کردم ولی دوست داشتم خیلی زیاد همیشه باید چیزی از دست بدی تا چیزی بدست بیاری
LEILA
موضوع کتاب ما ایوب نبودیم "مراقبت" است. روایت آدم ها از تجربه ای که از حمایت چیزی یا کسی داشته اند. موضوع به خودی خود جذاب است. اینکه بخشی از وجودت را برای مواظبت کردن بگذاری، روحت، جسمت، لحظات زندگی‌ات و اینکه در این مسیر چه بر تو می رود و از تو چطور آدمی می‌سازد. از نظر ساختاری تعداد کمی از روایت ها منسجم است و می شود نام جستار بر آن گذاشت. تعدادی به دام پرگویی افتاده‌اند و برخی هم حتی در حد مموآر نبودند. شاید این مجموعه با صرف زمان بیشتری خوش خوان‌تر می‌شد. خواندن این کتاب را به لحاظ آموزشی و اینکه تفاوت جستار قوی و ضعیف را بدانیم توصیه می‌کنم.
یاسمن
کتابی که واقعا ارزش خوندن داره. من این کتاب رو تو دوران جنگ خوندم و انگار جور دیگری به واژه « مراقبت » در این روزها نگاه کردم.
ته خیار در پیش دستی
چنین خوب چرایی واقعا از دستش ندید
sarv
کتاب خوبیه من از خوندنش لذت بردم؛سیزده داستان کوتاه درباره مراقب از دیگری که تقریبا ده داستانش روایت قشنگی داشت
بهار
این کتاب بی‌نظیر بود واقعا از خوندش لذت بردم دید شمارو نسبت به مراقبت‌ و فلسفه اون و حتی درکش گسترده میکنه در هر قسمت از داستان و روایت آدم های مختلف از مراقبت ویژگی های مشترکی رو پیدا می‌کنید که باعث درک بهتر معنا و مفهوم این کلمه میشه به علاوه اینکه نویسنده خیلی زیبا و تاثیرگذار بیانش رو به خواننده منتقل کرده بود حتما پیشنهاد میکنم بخونیدش
bookworm
تعدادی نویسنده تجاربی سخت رو همونطور که از اسم کتاب مشخصه بیان کردن.. همه ش برای من دلچسب نبود. بعضی ش هم به شدت دوست داشتنی بود. میانگین یه کتاب متوسط درمیاد... یه آقایی از تجربه خاموش کردن آتش جنگل نوشته... چنین دردهایی که بزرگتر از دغدغه فردی خودمونه نثار همه مون باشه ایشالا در این سال جدید ...
zahra
دلنشین ...
samira pourmohamad
به نظر من عصاره کتاب رو تو یکی از روایت های زیبا و دلنشین کتاب، دختر کوچولو وقتی داره میفته و مامان نگهش میداره به مامانش میگه؛ "مامان، دارمی؟"
م.و.ذ.ن
کتاب خوبی بود روایت رنج های انسان هاست، موقع خوندن احساس غم و همدلی عجیبی به آدم دست میداد... ذات زندگی سرتاسر رنجه و هرکسی آهنگ رنج کشیدن خود را دارد :)
mahdanj
اکنون من بود.. مراقبت مراقبت و مراقبت.. وچقدر انرژی داد بهم.. برای ادامه راه مراقبت
کاربر 10284078
بینظیر بود
minabhl
خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم
مهشید
سلام من فقط نمونه رو خوندم اما دلم ریش شد .کتاب پر از رنج و اندوهی هست و این رنج افسرده ام میکند .اما قلم نویسنده توانا هست از حق نگذریم
نازیلا
به نظرم کتاب قشنگی بود از تجربه های مراقبت دیگران
verona
خیلی کتاب دلنشینیه

حجم

۲۷۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۰۰ صفحه

حجم

۲۷۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۰۰ صفحه

قیمت:
۱۳۳,۰۰۰
تومان