جملات زیبای کتاب نیمه تاریک وجود | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیمه تاریک وجود

بریده‌هایی از کتاب نیمه تاریک وجود

نویسنده:دبی فورد
امتیاز
۴.۰از ۱۲ رأی
۴٫۰
(۱۲)
وقت آن رسیده است که به همه وجود خود توجه کنید تا بتوانید بخش درونی و بیرونی خود را آگاهانه تغییر دهید. زمان آن رسیده است که بت خود شوید. هر بخش از وجودتان موهبتی برای شما دارد. با دوست داشتن و پذیرش همه وجود خود، به معنای واقعی کلمه می‌توانید دیگران را دوست بدارید و بپذیرید.
behnaz
ما نقص‌های وجودمان را به دیگران فرافکنی می‌کنیم و حرف‌هایی به دیگران می‌زنیم که در اصل باید به خودمان بگوییم. هنگام قضاوت دیگران، در واقع خود را قضاوت می‌کنیم. اگر شما دائماً با افکار منفی به خود آسیب بزنید، به اطرافیان خود نیز به صورت کلامی، احساسی و جسمی آسیب خواهید زد یا با تخریب برخی از بخش‌های زندگی‌تان به خود آسیب می‌زنید. هرچه که می‌گویید و انجام می‌دهید، تصادفی نیست. هیچ اتفاقی در زندگی شما تصادفی نیست. در این جهان کل نگرانه، شما همه کس هستید و همیشه در حال صحبت با خودید. هنگامی که فردی مرتکب کار اشتباهی می‌شود و او را با یک صفت خطاب می‌کنید، لحظه‌ای مکث کنید و ببینید که آیا می‌توانید خود را نیز با چنین صفتی خطاب کنید؟ اگر صداقت داشته باشید، جواب شما همیشه مثبت است. جهان مانند یک آینۀ غول پیکر است که همیشه بخش‌های وجودی ما را انعکاس می‌دهد. وجود هر صفتی در ما، دلیلی دارد و همه صفات در نوع خود فوق‌العاده و کامل هستند.
behnaz
هر جنبه‌از وجودمان نیاز به درک و مهربانی دارد. اگر نخواهیم این مهربانی را به خود ارزانی کنیم، چگونه می‌توانیم از جهان توقع داشته باشیم که با ما مهربان باشد؟ جهان نیز مانند ماست. عشق به خود باید در همه سطوح وجودمان نفوذ کند و آن‌ها را پرورش دهد.
behnaz
فرافکنی به معنای نسبت دادن غیرارادی رفتار ناآگاهانۀ خود به دیگران است، بنابراین به نظر می‌رسد که این ویژگی‌ها واقعاً در دیگران وجود دارد. هنگامی‌که در مورد احساسات و بخش‌های غیر قابل قبول شخصیت خود اضطراب داریم، این ویژگی‌ها را - به عنوان یک مکانیسم دفاعی- به عوامل بیرونی و دیگران نسبت می‌دهیم.
behnaz
عشق درمان می‌کند و گاهی اوقات برای عاشق شدن، فقط باید یک حس یا تجربه را طور دیگری تعبیر کرد.
behnaz
به ما آموخته‌اند که دنبال کردن آرزوهایمان کار دشواری است، اما ممکن است متوجه نشده باشیم که گذران زندگی با آگاهی از این که به دنبال تحقق آرزوها‌یمان نیستیم، به مراتب دشوارتر است.
behnaz
ما به طور ناخودآگاه، اصول خود را بر پایۀ اعتقادات خانوادۀ خود قرار می‌دهیم و همه انتخاب‌های ما در زندگی تحت تأثیر همین اعتقادات قرار می‌گیرند. ما هیچ‌گاه ازخود نمی‌پرسیم: «آیا این اعتقادات من را توانمند می‌کنند؟» و اغلب جا پای خانوادۀ خود می‌گذاریم. اگر این اعتقادات باعث شادمانی شما‌ست اشکالی ندارد، اما اگر اینطور نیست، آن‌ها را زیر سؤال ببرید. تعصب، رنج، احساس گناه و شرم از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شوند. آیا مشکلات شما مربوط به خودتان است یا آن‌ها را از نسل‌های پیشین به ارث برده‌اید؟
behnaz
ما از ترس یافتن جنبه‌های غیر قابل تحمل در وجود خود، همیشه از تفکر عمیق و طولانی طفره می‌رویم. ما از خود می‌ترسیم. ما از همه افکار و احساساتی می‌ترسیم که تاکنون سرکوب کرده‌ایم. بسیاری از ما آنقدر با این ترس بیگانه هستیم که فقط در صورت نسبت دادن آن به دیگران می‌توانیم آن را ببینیم. ما این ترس را به جهان، خانواده، دوستان و حتی غریبه‌ها فرافکنی می‌کنیم. ترس ما آنچنان عمیق است که تنها راه مقابله با آن پنهان یا انکارکردن آن است. ما به فریبکارانی مبدل شده‌ایم که خود و دیگران را فریب می‌دهیم و چنان در انجام این کار ماهر شده‌ایم که واقعاً فراموش می‌کنیم خود واقعی‌مان را در پشت نقاب پنهان کرده‌ایم. ما باور داریم همان فردی هستیم که در آینه می‌بینیم. ما باور داریم که فقط جسم و ذهن هستیم. حتی پس از شکست‌های پی در پی در روابط، شغل، رژیم‌های غذایی و رؤیاهایمان، باز هم پیام‌های هشدار دهندۀ درونمان را سرکوب می‌کنیم و به خود می‌گوییم، «مشکلی نیست، اوضاع بهتر می‌شود.»
کاربر ۱۱۹۱۹۰۹
سیزده سال پیش روی مرمر سرد حمام خانه‌ام بیدار شدم. بدنم درد می‌کرد و دهنم بوی بدی می‌داد. یکی دیگر از شب‌های مهمانی، مواد مخدر و البته حال بد پس از آن بود. وقتی از روی زمین بلند شدم و به آینه نگاه کردم، فهمیدم که دیگر نمی‌توانم به این نوع زندگی ادامه دهم. من بیست و هشت ساله بودم و هنوز منتظر بودم کسی بیاید و حالم را خوب کند، اما آن روز صبح فهمیدم که هیچکس نمی‌آید. پدر و مادرم و شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدم نیامدند. من در اعتیاد غرق شده بودم و می‌دانستم که باید میان مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنم. هیچکس به جز خودم نمی‌توانست این انتخاب را انجام دهد، درد من را از بین ببرد و به من کمک کند. از دیدن زنی که در مقابل آینه ایستاده بود شوکه شدم. حس کردم که اصلاً او را نمی‌شناسم. انگار اولین باری بود که او را می‌دیدم. خسته و وحشت‌زده به سمت تلفن رفتم و درخواست کمک کردم.
mohamad,rezaei

حجم

۰

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۰۸ صفحه

حجم

۰

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۰۸ صفحه