درست مثل یک تازهکار به تمام معنا رفتار میکردم. سیستم محتاطانهای که بنا نموده بودم فرو ریخته بود. همهٔ معاملات به فاجعه ختم میشد. من سفارشهای متناقضی ثبت میکردم. سهامی به نرخ ۵۵ میخریدم. آن سهم به ۵۱ میرسید اما همچنان صبر میکردم. مانع ضرر؟ این اولین چیزی بود که کنار گذاشتم. صبوری؟ قضاوت؟ به هیچ وجه. جعبهها؟ کاملاً آنها را از یاد برده بودم. در حالی که روزها با بدخواهی از پس هم میگذشتند، معاملاتم چیزی شبیه این شده بود:
در بالاترین قیمت میخریدم.
به محض اینکه میخریدم سهام افت میکرد.
میترسیدم و در قیمت پایین میفروختم.
به محض اینکه میفروختم سهام بالا میرفت.
حریص میشدم و دوباره آن را در بالاترین قیمت میخریدم.