همین یادم میآید که همۀ استدلالهای مسیحیان را نقشبرآب کرد. آنها ابتدا از انجیل کمک گرفتند و او هم با انجیل شکستشان داد. بعد، از راه مباحث عقلی وارد شدند و او هم از همین راه مغلوبشان کرد. دست آخر، سراغ قرآن رفتند و او هم با استناد به قرآن جوابشان را داد. همۀ ما شاهد صحنۀ شگفتانگیزی بودیم؛ ولی شاهد مثال من قضیهای است که در پایان اتفاق افتاد. بعد از شکست همۀ استدلالهای مسیحیان، سؤالی مطرح شد: با همۀ این حرفها، چرا بازهم به مسیحیت اعتقاد دارید؟
سکوت کامل بر فضا حاکم شد. سردرگمی را میشد در چهرۀ آن جوانان مسیحی دید. بالاخره سرگروهشان لبخندی زد. بعد در چهرۀ تکتک اعضای گروه خود نگاهی کرد، سری تکان داد و باز لبخند زد. همه منتظر بودند ببینند چه جوابی دارد. دل توی دلم نبود. گمان میکردم که استدلالی تازه و قویتر مطرح خواهد کرد که حتی برادرْ کوثر هم نتواند جوابش را بدهد؛ اما از جوابش بیشازپیش تعجب کردم. گفت: «اعتقاد داریم، چون... اعتقاد داریم!»