دوست داری این نامه رو به دستش برسونی؟
زن به چشمهای الیاس خیره شد. گفت:
"هیچ تغییری ایجاد نمیشه، نه اون عوض میشه؛ نه من دلم میخواد آشفتهترش کنم!"
...پس واسه رها کردن این قصه چکار میکنی؟
زن تردیدی کرد و گفت:
"اون دیگه شمشیری بالای سر من نداره! همین الان شمشیرش افتاد. میبخشمش، بله؛ الان قادرم ببخشمش و فراموشش کنم!"
مکثی کرد و ناگهان پرسید:
"از من که توقع نداری باهاش ارتباط ایجاد کنم!؟"
الیاس با تاکید گفت:
"هرگز! موضوع ما رابطه نیست؛ شفای توهه."