دست تکان داد و گفت: «هی جرجی! سلام. »
قلب جرجی از حرکت ایستاد. احساس میکرد یک مشت کرهی بادامزمینی به سقف دهانش چسبیده. کلی به مغزش فشار آورد تا یک جملهی بینظیر بگوید. یک جملهی خیلی خیلی بینقص و پرمعنی، که آلیسون بفهمد با اینکه او سه سال کوچکتر از اوست و قد کوتاهی دارد، اما چقدر آدم بزرگ و فهمیدهای است.
جرجی گفت: «سلام. »