از ملاقات مردم خوشحال میشدیم، چیزی که از آن میترسیدم لحظه رفتن آنها بود. هنگامیکه من، پدر و مادرم باید با بیرجو تنها میماندیم. وقتی میرفتند تنهایی سریعتر از هوای سردی که بهسرعت از پنجرهی باز وارد میشد نفوذ میکرد. گاهی اوقات هم این تنهایی آنقدر سهمگین بود که آرزو میکردم کاش دیگر برای ملاقات نمیآمدند.