
farez
۱۹
مردم از این که بقیه خوشبخت نیستن خوشحال میشن.
farez
۱۸
از خدا پرسیدم که آیا فقط وقتی بهش نیاز داریم باید نیایشش کنیم؟ خدا جواب داد: «تا وقتی پات نشکنه به من فکر نمیکنی. »
farez
۱۶
شادی رو فقط میتونیم درون خودمون پیدا کنیم، نمیتونیم با چیزای گرون به دست بیاریم
گلابتون بانو
۱۳
فکر کردم چرا مردم وقتی میتوانند با هم مهربانتر باشند، نیستند.
farez
۱۰
مطمئن بودم که دنیا بدتر میشد و یک روز به عقب برمیگردم و به این دوره با حسرت نگاه میکنم.
mina
۱
پدر برنامههای مختلفی برایمان داشت. بیشتر تلاشش تطبیق دادن ما با جامعهی آمریکا بود. از ما میخواست هرروز عصر اخبار را نگاه کنیم. کاری که بهطور باورنکردنیای کسلکننده بود. برای ما گروگانگیری در ایران یا اینکه آنجا جنبشی برای مقابله با سلطنت اتفاق افتاده بود هیچ جذابیتی نداشت.
Alexa
۱
باور داشتم خدایی وجود دارد اما او مثل رئیسجمهور دور از دسترس، پرمشغله و بیعلاقه به چیزهای کوچک است.
razavi
۰
ما نمیتونیم چیزی رو که اتفاق افتاده انکار کنیم. مجبوریم به خدا اعتماد کنیم. وقتی اتفاقا اون جوری که ما دوست داریم نیستن باید خودمونو بسپاریم به خدا. »
nina61
۰
برای خوشبختتر بودن از مادر باید از او متفاوت میبودم. این مسیر زندگی بود که مرا از او متفاوت میکرد.
Shabnam Salami
۰
با خواندن این کتابها حس کردم در حال تغییر هستم و به جهانی وصل شدهام که قصهها در آن نوشته و خوانده میشوند، خودم میدانستم وارد چنین فضایی شدهام. احساس میکردم از زندگی خودم جدا و به جهانی فریبنده آورده شدهام. جایی که مردم چیزهای لذتبخشی داشتند و همیشه نگران هم نبودند.
کاربر ۷۲۶۹۰۱
۰
از ملاقات مردم خوشحال میشدیم، چیزی که از آن میترسیدم لحظه رفتن آنها بود. هنگامیکه من، پدر و مادرم باید با بیرجو تنها میماندیم. وقتی میرفتند تنهایی سریعتر از هوای سردی که بهسرعت از پنجرهی باز وارد میشد نفوذ میکرد. گاهی اوقات هم این تنهایی آنقدر سهمگین بود که آرزو میکردم کاش دیگر برای ملاقات نمیآمدند.
ali bahari
۰
میگفت معلمی بهترین شغل ممکن است. ازیکطرف قابلاحترام است و از طرف دیگر به همان خوبی که درس میدهی خودت هم چیزهایی یاد میگیری.
roza
۰
باور داشتم خدایی وجود دارد اما او مثل رئیسجمهور دور از دسترس، پرمشغله و بیعلاقه به چیزهای کوچک است
Alexa
۰
حس کردم مردها و زنهایی که اطرافم هستند در دنیای واقعی شبیه دنیایی که خانوادهی من به سر میبرند، زندگی نمیکند.
Alexa
۰
وقتی میرفتند تنهایی سریعتر از هوای سردی که بهسرعت از پنجرهی باز وارد میشد نفوذ میکرد.
کاربر ۲۳۹۵۵۲۴
۰
برایم حس نوستالژی داشت. مطمئن بودم که دنیا بدتر میشد و یک روز به عقب برمیگردم و به این دوره با حسرت نگاه میکنم.
Tiana
۰
بعد از آن اعتقادم به خدا را از دست دادم. الان فکر میکنم که انسانها اشتباه میکنند و نباید معبد بسازند و به زیارت بروند. باور داشتم خدایی وجود دارد اما او مثل رئیسجمهور دور از دسترس، پرمشغله و بیعلاقه به چیزهای کوچک است.
Tiana
۰
نوشتن این داستان من را تغییر داد. حالا حس این را داشتم که در میان چیزهایی از زندگیام قدم میزدم که میتوانستم بعداً از آنها استفاده کنم. صدای توپ پینگپنگی که مثل صدای قدم زدن زنی با کفشهای پاشنهبلند بود. صدای دوش مثل صدای تنظیم کردن تلویزیون بود. دیدن مشکلات مثل موادی برای نوشتن به من دلگرمی میداد. وقتی یک پسر سعی میکرد با گفتن: «تو گیاهخواری، این یعنی خیال گربههای محلتون راحته. » دعوا راه بیندازد. فکر میکردم این میتواند در یک قصه استفاده شود.
