جملات زیبای کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچsubscriptionAvailable

کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۷۴ رأی)
انتشارات: 
نشر نو

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ایران
۱۳
واقعیتها را ظلمات گذشته در خود فرو برده است.
مانی
۱۲
زندانیان هیچ‌وقت به ساعت نگاه نمی‌کردند. ساعت به چه دردشان می‌خورد؟ برای آنها همان زنگ بیدارباش، حضور و غیاب، راحت‌باش ناهار و زنگ خاموشی کافی بود.
نسیم رحیمی
۷
بالأخره بالاها خدایی هست. صبر و تحمل زیادی دارد، اما وقتی که صبرش تمام شد، دیگر هیچ‌چیز جلودارش نیست.
پویا پانا
۷
بدترین دشمن زندانی چه کسی بود؟ هم‌بندش که کنار او ایستاده بود.
سپیده اسکندری
۷
اگر خودت به فکر نباشی، هیچ‌کس در فکر تو نیست
نسیم رحیمی
۶
وقتی که آدم سردش باشد، نباید از کسی که جای گرم و نرمی دارد انتظار همدردی داشته باشد.
میما
۵
ناخدا آشکارا خود را باخته بود. گونه‌هایش فرو افتاده بودند، اما خود را سرحال نشان می‌داد.
میما
۵
زندانی حتی فکر و خیالهایش هم آزاد نیست و مدام گرفتار یک فکر سمج است
نسیم رحیمی
۴
اگر قرار باشد برای آدم کار کنی آن‌طور که باید کارت را انجام می‌دهی، اما وقتی طرف الاغ بود، همان بهتر که ادای کار کردن را دربیاوری.
میرزاقلمدون
۴
برای اینکه این دعاها مثل شکایت کردن پیش بالاییهاست، یا به گوش کسی نمی‌رسد و یا اگر رسید، می‌گویند اعتراض وارد نیست.
Mitir
۳
از بالا گرفته تا پایین همه دزد بودند ـاینجا در کارگاه ساختمانی و آنجا در اردوگاه، و در انبارها هم... و تو هیچ‌وقت نمی‌دیدی که این دزدها زحمت کار کردن به خودشان بدهند. کار تا سرحد مرگ مال تو بود، اما نان را آنها می‌دادند و هرچه می‌دادند همان بود
ایران
۳
اعتقاد داشت که کار بهترین درمان هرگونه بیماری است. آنچه مردک نمی‌فهمید این بود که کار زیاد الاغ را هم از پا درمی‌آورد. اگر او را چند روزی مثل زندانیان به کار گل وامی‌داشتند تا جان بکند، آن‌وقت شکی نبود که چاک دهانش را می‌بست و شیوه من‌درآوردی کاردرمانی‌اش را فراموش می‌کرد.
rezai milad
۳
«همه‌چیز می‌گذرد، همه‌چیز می‌گذرد و ما زنده می‌مانیم! و خدا ما را تا آخر حفظ خواهد کرد
سپیده اسکندری
۳
پیش از آنکه کسی ادعای مهندس بودن داشته باشد باید بتواند با دستهایش یک دیوار را بالا ببرد.
Mitir
۲
از بالا گرفته تا پایین همه دزد بودند ـاینجا در کارگاه ساختمانی و آنجا در اردوگاه، و در انبارها هم... و تو هیچ‌وقت نمی‌دیدی که این دزدها زحمت کار کردن به خودشان بدهند. کار تا سرحد مرگ مال تو بود، اما نان را آنها می‌دادند و هرچه می‌دادند همان بود
۹۸۲۰۹۷
۲
شاید این سؤال پیش بیاید که چه‌چیز زندانی را وا می‌داشت ده سال تمام در یک اردوگاه جان بکند، مگر نمی‌توانست از زیر کار طفره برود و با کم‌کاری روز را به شب برساند و استراحت کند؟ اما قضیه به این سادگی نبود. بالاییها گروههای کار را به همین خاطر تشکیل داده بودند. این گروهها با آنچه در «بیرون» بود، گروههای آزادی که افراد آنها هرکدام جداگانه مزد می‌گرفتند، فرق داشت. در اردوگاه افراد گروه، زندانیان را رودرروی یکدیگر قرار می‌دادند و خیال بالاییها را راحت می‌کردند. آنچنان که، کم‌کاری یک نفر به بهای گرسنگی کشیدن تمامی افراد گروه تمام می‌شد. («تو کثافت سهم کارت را انجام نمی‌دهی، و آن‌وقت من باید به‌خاطر تو گرسنگی بکشم. پس کار کن، حرامزاده!»)
AS4438
۲
وقتی که آدم سردش باشد، نباید از کسی که جای گرم و نرمی دارد انتظار همدردی داشته باشد.
ایران
۲
چشم به‌هم می‌زدی روزها پشت سر هم گذشته بودند، اما سالها چه دیر می‌گذشت و زمان رهایی انگار که هرگز فرا نمی‌رسید.
پویا پانا
۲
تنها راه نجات کار کردن تا سرحد مرگ بود.
رضوان
۲
آدمی که یکی دو کار در زندگی‌اش بلد باشد ده تا کار دیگر را هم می‌تواند یاد بگیرد.
Reza Salehi
۲
حالا تنها به یک چیز فکر می‌کرد: «همه‌چیز می‌گذرد، همه‌چیز می‌گذرد و ما زنده می‌مانیم! و خدا ما را تا آخر حفظ خواهد کرد».
محمد
۲
خاصیت جو این بود که ته دل آدم را می‌گرفت. شوخوف در جوانی چقدر از این جوها به اسب داده بود. آن روزها هرگز به فکرش هم نمی‌رسید که روزی خودش محتاج یک مشت از آن باشد!
مدوسا
۲
خورشید گرگها اسمی بود که در آبادی زادگاهش روی ماه گذاشته بودند.
نسیم رحیمی
۱
پولی که آسان به دست آید پشیزی نمی‌ارزد و طعم پولی را که آدم برای آن زحمت کشیده باشد ندارد.
نسیم رحیمی
۱
«هنرنمایی زیاد کمال بی‌هنری است. گندم‌نمایی و جوفروشی است!
نسیم رحیمی
۱
«ببینم، ایوان دنیسوویچ، روح تو به دعا نیاز دارد، خب برای چی به درگاه خداوند دعا نمی‌کنی؟» شوخوف به آلیوشا نگاه کرد. چشمان آلیوشا همچون دو شعله شمع در تاریک و روشن خوابگاه می‌سوختند. آهی کشید و جواب داد: «بهت می‌گم برای چی، آلیوشا. برای اینکه این دعاها مثل شکایت کردن پیش بالاییهاست، یا به گوش کسی نمی‌رسد و یا اگر رسید، می‌گویند اعتراض وارد نیست.»
Benji
۱
آلیوشا نجوای شوخوف را شنید، رویش را به طرف او برگرداند و گفت: «ببینم، ایوان دنیسوویچ، روح تو به دعا نیاز دارد، خب برای چی به درگاه خداوند دعا نمی‌کنی؟» شوخوف به آلیوشا نگاه کرد. چشمان آلیوشا همچون دو شعله شمع در تاریک و روشن خوابگاه می‌سوختند. آهی کشید و جواب داد: «بهت می‌گم برای چی، آلیوشا. برای اینکه این دعاها مثل شکایت کردن پیش بالاییهاست، یا به گوش کسی نمی‌رسد و یا اگر رسید، می‌گویند اعتراض وارد نیست.»
نازنین بنایی
۱
در اردوگاه افراد گروه، زندانیان را رودرروی یکدیگر قرار می‌دادند و خیال بالاییها را راحت می‌کردند. آنچنان که، کم‌کاری یک نفر به بهای گرسنگی کشیدن تمامی افراد گروه تمام می‌شد. («تو کثافت سهم کارت را انجام نمی‌دهی، و آن‌وقت من باید به‌خاطر تو گرسنگی بکشم. پس کار کن، حرامزاده!») آن‌وقت اگر کار سختی در پیش بود، مثل حالا، آدم نمی‌توانست دست روی دست بگذارد. خواهی نخواهی دست‌به کار می‌شدی
نازنین بنایی
۱
«ببینم، ایوان دنیسوویچ، روح تو به دعا نیاز دارد، خب برای چی به درگاه خداوند دعا نمی‌کنی؟» شوخوف به آلیوشا نگاه کرد. چشمان آلیوشا همچون دو شعله شمع در تاریک و روشن خوابگاه می‌سوختند. آهی کشید و جواب داد: «بهت می‌گم برای چی، آلیوشا. برای اینکه این دعاها مثل شکایت کردن پیش بالاییهاست، یا به گوش کسی نمی‌رسد و یا اگر رسید، می‌گویند اعتراض وارد نیست.»
mojtaba.bp
۱
«نمی‌خواهد برای من موعظه کنی، آلیوشا، من تابه‌حال ندیده‌ام که کوهی از جا کنده بشه، و راستش اصلا کوهی ندیده‌ام. شما باپتیستها که توی قفقاز آن همه دعا کردید توانستید کوهی را از جا بکنید؟»