
کتاب آینه های بی کران
زندگی منیر شاهرودی فرمانفرمائیان
انتشارات:
انتشارات مروارید٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
neginyp
۶
اما پیوندها همچون درختان تاک آهستهآهسته رشد میکنند، جوانه میزنند و وقتی عطایش را به لقایش میبخشی و کوچکترین امیدی نداری، به بار مینشینند.
neginyp
۴
همینطور که نمونه کارهایم را ورق میزد، گفت «میتوانی از فردا کارَت را شروع کنی. کار شما ترکیب است. ما به شما هفتهای هشتادوپنج دلار میپردازیم.»
الهی شکرت. نمیدانستم ترکیب چی هست، اما مطمئن بودم اگر دهانم را ببندم و چشمهایم را باز کنم، بهزودی میفهمم.
neginyp
۴
برای سرکشی به کارخانهٔ کوکاکولا عازم آبادان میشد، میرفتیم. معمولاً یکی دو هفته در خانهای که از شرکت نفت اجاره کرده بودیم، میماندیم. واقعاً خیلی مضحک بود چون شیشههای کوکاکولا جایی پر میشد که هنوز آب آشامیدنی بهداشتی نداشت، برای همین ابول تصمیم گرفت کارخانهٔ دیگری برای تولید کلر جهت تصفیهٔ آب راه بیندازد. او بیشتر به چشمانداز آیندهٔ کشور برای توسعهٔ اقتصادی اهمیت میداد و چنین برنامههایی را با ذوق و شوق پیگیری میکرد.
neginyp
۳
بعد از یک هفتهٔ تمام ساختن و لعاب دادن و پختن، حاصل کارم شد دوتا کاسهٔ نهچندان جالب و کجوکوله، درحالی که پسرک بغل دستی من چهل پنجاه تا کاسه درست کرد که چقدر هم بینقص بودند. من همچون بچهای در یک روز بارانی گِلبازی میکردم و از لغزیدن گل رس زنده میان دستهایم و از شره کردن گلوشل بازوانم احساس خوشی داشتم. دلم میخواست بدانم که آیا پسرک بغل دستی من با آنهمه جدیت، هنوز هم از کار با گل لذت میبرد یا نه، یا اینکه آن حس هم با کسالت کار روزانه و زیر بار حس وظیفهٔ نانآور بودن خشک شده
neginyp
۲
برای اولین بار متوجه شدم که تاریخ در تصرف اشیای معمولی است و کوچه پسکوچههای زادگاهم آن را در خود جای داده است.
hamtaf
۱
آموختم که گناه میتواند از دیوارهای منطق بالا بیاید و هیچ لزومی ندارد مذهب به آن دامن بزند.
hamtaf
۱
یادم رفته بود آرایشم را پاک کنم. چادر سر کردن با سرخابوسفیداب نشانهٔ هر چیزی بود غیر از نجابت.
hamtaf
۱
همانطور که پدرم همیشه میگفت، نه امیدی به اصلاحات سریع بود و نه امیدی به قهرمانی از جناحهای مختلف. دگرگونی وقت میبُرد و تحصیل و...
hamtaf
۰
در فارسی آرتیست یعنی بازیگر سینما. با تمام احترامی که برای بازیگران گرانقدر سینما قائلم، به زن هرزه هم آرتیست میگویند. هرگز آن همه احساس حقارت نکرده بودم!
hamtaf
۰
فقط این دستگیرم شد که رسم امریکا این است: محبوبیت نشانگر موفقیت است، معیارش هم این است که تقویمت پر از کلمهٔ قرار ملاقات باشد.
hamtaf
۰
عابری با صدای بلند و کشدار فریاد میزد: «فردا! فردا! فردا!...» یعنی چه؟ با خود گفتم امروز که اینقدر عجیب است، حالا خدا به دادِ فردایمان برسد. بعدش میزبان توضیح داد که یارو بلیط بختآزمایی برای قرعهکشی روز بعد را میفروخته است.