جملات زیبای کتاب در میان گمشدگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب در میان گمشدگان

کتاب در میان گمشدگان

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
دن شاون، امیرمهدی حقیقت، مهدی نوری... بیشتر
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پوریای معاصر
۱۶
آدم‌های متمدن بیش از وحشیانی که به سختی خو کرده‌اند رنج می‌کشند، زیرا آدمی هرچه فهمیده‌تر و فرهیخته‌تر شود، از درد درک عمیق‌تری می‌یابد
AS4438
۹
«بچه‌های ما یه بار دیگه زندگی‌مون رو برای ما تکرار می‌کنن. زندگی بعد از مرگ یعنی همین؛
پوریای معاصر
۶
به‌زعم پدرم، مردی که فرزندانش را لوس کند به‌نوعی آن‌ها را غارت کرده است، چون بچه‌ای که لوس شود، دیگر برای احساسات متعالی هیچ ظرفیتی نخواهد داشت، احساساتی از قبیل عشق، میهن‌پرستی، ایثار، شرافت و وظیفه‌شناسی
پوریای معاصر
۲
شاید واقعیت چیزی جز این نباشد. همهٔ ما به مقدار معینی از درد نیاز داریم تا بعدها بتوانیم کارهایمان را توجیه کنیم. و اگر آن‌قدر خوش‌شانس نبوده باشیم که پدر و مادرمان کتکمان زده باشند یا مجبورمان کرده باشند حیوانات خانگی‌مان را با گلوله بکشیم، زخم کاری یک کلمهٔ ناخوشایند یا شانه‌بالاانداختنی از سر بی‌محلی هم درست همین کار را می‌کند
javadazadi
۲
گاهی با خودم فکر می‌کردم او آن‌قدر خودش را سرکوب کرده است که کم وبیش از درون تهی شده، یا در بهترین حالت تبدیل به موجودی تک‌بعدی شده است، انگار ضمیر خودآگاهش جایی شده باشد برای صدور و اجرای دستورات ساده: «بخور، بخواب، غذا بپز، دوباره بخواب.»
نازنین بنایی
۲
من به زندگی‌ام ادامه دادم: درسم تمام شد، شغل‌های مختلفی را امتحان کردم، از این شهر به آن شهر رفتم، از این خانه به آن خانه اسباب‌کشی کردم و با دخترهای زیادی رفیق شدم. در سرتاسر دههٔ سوم عمرم، همیشه با خودم فکر می‌کردم چه فیلم فوق‌العاده‌ای می‌شود از روی زندگی‌ام ساخت! اما وقتی نشستم و آن را روی کاغذ آوردم، فهمیدم چیز دندانگیری نیست؛ زندگی‌ام در یک کلام عبارت بود از یک سری حوادث پراکنده و نامربوط.
نازنین بنایی
۲
هزارویک بهانه می‌تراشیدم که نروم خانه و وقتی هم می‌رفتم، هیچ نبودم جز روح دیگری در آن عمارت.
javadazadi
۱
هربار که یک مسیر را به جای مسیر دیگری برمی‌گزید، چقدر آدم تا ابد بدل به آدم‌های دیگری می‌شدند و چقدر آدم اصلا به وجود نمی‌آمدند؟ اگر همه‌چیز تا این حد تصادفی بود، پس یعنی او درقبال هیچ‌چیز مسئول دانسته نمی‌شد؟
javadazadi
۱
داستان من یک داستان معمولی است: من از پدرم متنفر بودم و حالا که مرده، از همین متنفربودنم هم احساس بدی دارم. از این‌که بگذریم، حرف چندانی برای گفتن نیست.
Azade_sh
۱
تراژدی و کمدی می‌توانند همزمان و در کنار هم حضور داشته باشند.
نازنین بنایی
۱
گاهی با خودم فکر می‌کردم او آن‌قدر خودش را سرکوب کرده است که کم وبیش از درون تهی شده، یا در بهترین حالت تبدیل به موجودی تک‌بعدی شده است، انگار ضمیر خودآگاهش جایی شده باشد برای صدور و اجرای دستورات ساده: «بخور، بخواب، غذا بپز، دوباره بخواب.» شاید گاهی احساس یا نظری هم در وجودش تکان مختصری می‌خورد، اما بلافاصله از هم می‌پاشید.
نازنین بنایی
۱
گاهی با خودم فکر می‌کنم وقتی کسی تو را نمی‌شناسد، یعنی تو هم کسی نیستی.
نازنین بنایی
۱
واقعآ معتقدم آدم نمی‌تواند همیشه عاشق باشد، چنان‌که نمی‌تواند همیشه خوب باشد. به همین دلیل باید تمام تلاشت را بکنی که همیشه بهترین چیز ممکن به نظر بیایی. خیلی وقت‌ها با همهٔ وجودم سعی می‌کنم آدم خوبی باشم، اما نیستم. اغلب اوقات ته دلم می‌دانم که آدم خوبی نیستم. چه می‌شود کرد؟ یک پر کاه خوبی در سرشتت هست و سعی می‌کنی به همان بچسبی و به هر قیمتی که شده رهایش نکنی.
nmroshan
۱
امرسون می‌گوید آدم‌های متمدن بیش از وحشیانی که به سختی خو کرده‌اند رنج می‌کشند، زیرا آدمی هرچه فهمیده‌تر و فرهیخته‌تر شود، از درد درک عمیق‌تری می‌یابد
javadazadi
۰
ابر قرمز و نارنجی آتش به طرفم هجوم می‌آورد، برقی در یک چشم‌به‌هم‌زدن. درد هم داشت؟ این‌که وجود آدم، هستی آدم، زندگی آدم، در یک لحظه به آخر خط برسد به چه چیزی شبیه بود؟
Mahshid Khazani
۰
پهنهٔ زمانی بزرگ و استثنایی و بکری پیش رویم بود، چیزی مثل یک سرزمین که باید ادعای مالکیتش را می‌کردم، آن را به تصرف خود درمی‌آوردم و از آن بهره‌برداری می‌کردم، پهنه‌ای به نام «آینده».
javadazadi
۰
احساس می‌کردم به هرچه دست می‌زنم می‌لرزد، به مبل و صندلی، به میز، به کف اتاق. انگار همه‌شان منتظر فرصت مناسبی بودند تا در یک چشم‌به‌هم‌زدن از هم بپاشند.
Azade_sh
۰
انگار چیزهایی که درباره‌شان حرف نمی‌زدیم حضور پررنگ‌تری داشتند.
seyed ali mirferdos
۰
هربار که یک مسیر را به جای مسیر دیگری برمی‌گزید، چقدر آدم تا ابد بدل به آدم‌های دیگری می‌شدند و چقدر آدم اصلا به وجود نمی‌آمدند؟
seyed ali mirferdos
۰
عجیب است که چقدر ساده به دام این نقش‌ها می‌افتیم، به زندان شخصیت‌های قالبی‌ای که بچه‌ها به اسم «بابا» و «مامان» می‌شناسند. هرچه آن‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، ما تکه‌های بیش‌تری از وجود خود را به این قالب‌های کاریکاتوری می‌سپاریم، تا آن‌جا که بخش «بابا» ی وجود من بر هر آن چیزی که به نام «خود» واقعی‌ام در ذهن می‌شناسم سایه می‌افکند. حس می‌کنم مثل بازیگر سریال آبکی کشداری هستم که پس از سال‌ها بازی در یک نقش رفته‌رفته احساس می‌کند آن شخصیت در وجودش خانه کرده است.
nmroshan
۰
حالا که خودم پدر شده‌ام، تصور این‌جور بچه‌ها آزارم می‌دهد. گاهی که بچه‌هایم منِ ملال‌زده و خیره به پنجره را ذلّه می‌کنند تا بهشان توجه کنم، یا وقتی از کوره درمی‌روم و بشقاب یا هر چیزی را که دم دستم است پرت می‌کنم طرفشان، یا وقتی سرحالم و با صدای بلند و فالش زده‌ام زیر آواز، تصور آن راوی اول‌شخص حساس و ظریف در ذهنم جان می‌گیرد و پوست تنم را مورمور می‌کند. اصلا مهم نیست چطور رفتار می‌کنی؛ آن‌ها سرانجام درباره‌ات قضاوت می‌کنند، حکمی کلی می‌دهند و از قضا درست همان لحظاتی در یادشان خواهد ماند، آن هم با وضوح تمام و با همهٔ جزئیات تأسف‌بارشان، که تو حال چندان خوشی نداری. بعدها همین جزئیات هم بی‌شک بارها به دام تحریف، اغراق و تکرار می‌افتند و درنهایت همین تصاویر بدل می‌شوند به چکیدهٔ شخصیتت و ذاتت
nmroshan
۰
حالا که آن‌ها دارند بزرگ می‌شوند، می‌دانم نفرتْ احتمالی است قطعی در انتهای تونل دورودراز پدرومادربودن. و گمان می‌کنم کار چندانی هم نمی‌شود کرد
mehran_ebadi
۰
نگاهم کرد، غمگین و تحقیرآمیز. پردهٔ نازکی از مستی روی چشم‌هایش نشسته بود. «تو خیال می‌کنی می‌دونی مردم واسه کارهایی که می‌کنن چه دلیلی دارن؟ توی دانشگاه این رو یادت داده‌ن؟»
mehran_ebadi
۰
نگاهم کرد، غمگین و تحقیرآمیز. پردهٔ نازکی از مستی روی چشم‌هایش نشسته بود. «تو خیال می‌کنی می‌دونی مردم واسه کارهایی که می‌کنن چه دلیلی دارن؟ توی دانشگاه این رو یادت داده‌ن؟»