
امیرحسین کیخایی
۳
طبقه کارگر نمیتواند خود را برهاند، بیآنکه شرایط زندگی خود و شرایط زندگی غیرانسانی جامعه امروز را برچیند. بدین ترتیب رهایی کارگران از اختناق در عین حال به معنی غلبه بر تمامی نظام اختناق است و به رهایی تمامی جامعه میانجامد. «طبقه کارگر نمیتواند رهایی و استقلال خود را عملی سازد، بیآنکه در عین حل تمامی جامعه را از تمایز طبقاتی و درنتیجه از مبارزات طبقاتی برهاند.» (مارکس)
احسان رضاپور
۲
حزبکارگری برای مارکس و انگلس هرگز هدفی فینفسه و یا وسیلهای نبود که بهطور تصنعی از خارج ساخته و سازمان داده شود.
پس نغمهای چون «حزب همیشه حق دارد» به گوش مارکس و انگلس بسیار غریب میآمد.
بیگمان، مارکس و انگلس خواهان حزبی کارگری بودند که ازهرگونه پرستش شخص و خرافه مرجعیت و ولایت بری باشد. آنانمدام مخالفت خود را با خرافه مرجعیت و پرستش شخص ابراز کرده بودند. حزبی که آنان در نظر داشتند، میبایست از حیث تشکیلاتی و ساختی دموکراتیک باشد. انگلس میگفت حزب کارگری نباید داعیه ارتدوکسی جزمی داشته و برترین مرجع ذیصلاح برای تعیین خطمشی نظری باشد. مارکس و انگلس مکرر از آزادی مطلق بحث در حزب جانبداری کردهاند.
امیرحسین کیخایی
۲
«اندیشههای طبقه حاکم در هر دوران، اندیشههای حاکمند، یعنی طبقهای که قدرت حاکم مادی در جامعه است، در عین حال قدرت معنوی آن نیز هست.» (مارکس)
امیرحسین کیخایی
۰
تمرکز توجه به کارگران صنعتی برای مارکس و انگلس امری بدیهی بود، زیرا آنان درست تضادهای جامعه پیشرفته سرمایهداری را شرط تعیینکننده انقلاب اجتماعی و برپایی جامعهای نوین میدانستند. به عقیده مارکس و انگلس سرمایهداری در اثر تکامل بیشتر خود به رشد مدام طبقه کارگر، چه از حیث عددی و چه از حیث قدرت سیاسی و سازمانی میانجامد، بدانسان که جامعه سرمایهداری، به تعبیر مارکس «گورکنان خود را میآفریند».