جملات زیبای کتاب شازده کوچولو | طاقچه
تصویر جلد کتاب شازده کوچولو
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب شازده کوچولو

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۲۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
KokO3AbZ
۵
«تحسین یعنی چه؟» «تحسین یعنی این‌که به نظر تو من خوش‌تیپ‌ترین، خوش‌لباس‌ترین، ثروتمندترین و هوشمندترین آدم روی این سیاره هستم.» «اما شما تنها آدم روی سیاره خودت هستی!»
KokO3AbZ
۵
روباه را به یاد آوردم. اگر کسی اجازه دهد اهلیش کنند، خودش را در معرض خطر گریه‌کردن قرار داده است.
KokO3AbZ
۴
«شماها اصلاً مثل گل سرخ من نیستید، و هنوز هیچ چیزی نیستید. هیچ‌کس شما را اهلی نکرده است و شما هم هیچ‌کس را اهلی نکرده‌اید و درست مثل روباه من هستید وقتی که اولین بار او را دیدم. فقط یک روباه مثل صد هزار روباه دیگر بود. اما حالا او را دوست خودم کرده‌ام و حالا در همهٔ دنیا تک است. و گل‌ها خیلی خجالت‌زده شدند. و ادامه داد: «شما خیلی زیبا هستید، اما خالی هستید، کسی نمی‌تواند برایتان بمیرد. مطمئن باشید، وقتی که یک رهگذر عادی گل من را می‌بیند همان فکری را می‌کند که وقتی که شما را می‌بیند- اما او خودش برای من مهم‌تر از صدها گل سرخ مثل شماست، چون من فقط او را آب داده‌ام، چون فقط او را زیر حباب شیشه‌ای قرار داده‌ام، چون فقط برای او حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط برای او کرم‌های ابریشم را کشته‌ام (به جز این که دو یا سه تا از کرم‌ها را که نگه داشته‌ام تا پروانه شوند)، چون فقط به گریه‌ها و یا فخرفروشی‌های او گوش کرده‌ام، یا حتی وقتی که او چیزی نمی‌گفت او را نگاه کرده‌ام چون او گل سرخ من است.
احسان
۲
شازده کوچولو گفت: «آدم‌های سیارهٔ تو پنج هزار گل سرخ را در یک باغ می‌کارند و به دنبال گلی می‌گردند و آن گل را پیدا نمی‌کنند.»
Saba
۲
«اگر کسی گلی را دوست دارد، که فقط یک دانه از آن گل در بین میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره رشد می‌کند، برای شاد شدنش فقط کافی است به آن ستاره‌ها نگاه کند. او می‌تواند به خودش بگوید: «آن‌جا، گل من آن‌جاست...»
احسان
۱
اگر گلی را دوست داشته باشی که در ستاره دیگری زندگی می‌کند، نگاه کردن به آسمان در شب‌لذت بخش است. تمام ستاره‌ها پر از گل می‌شوند...»
کاربر ۱۴۴۳۶۶۹
۱
رفتم. من تنهاتر از ملوان کشتی شکسته‌ای
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۱
«پس باید خودت را قضاوت کنی. این کار خیلی سخت است. قضاوت کردن در مورد خودت خیلی سخت‌تر از قضاوت کردن در مورد دیگران است. اگر بتوانی به درستی در مورد خودت قضاوت کنی، پس واقعاً آدم عاقلی هستی.»
mahi.kh
۱
«سیاره‌ای را می‌شناسم که در آن یک نجیب‌زاده زندگی می‌کند که پوستی سرخ رنگ دارد. او هیچ وقت هیچ گلی را بو نکرده است. هرگز هیچ ستاره‌ای را نگاه نکرده است و اصلاً هیچ وقت هیچ کسی را دوست نداشته است و هیچ وقت جز جمع‌زدن عددها کاری نکرده است. و دقیقاً مثل تو در تمام طول روز می‌گوید و می‌گوید: «من مشغول انجام کارهای مهمی هستم.» و خیلی مغرور شده است. اما او انسان نیست، یک قارچ است!
mahi.kh
۱
روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا آخر عمرت مسئول چیزی هستی که آن را اهلی کرده‌ای. تو مسئول گل سرخت هستی... شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند؛ «من مسئول گل سرخم هستم.»
KokO3AbZ
۰
آدم‌های متکبر هرگز هیچ چیزی غیر از ستایش خودشان را نمی‌شنوند.
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۰
«پس باید خودت را قضاوت کنی. این کار خیلی سخت است. قضاوت کردن در مورد خودت خیلی سخت‌تر از قضاوت کردن در مورد دیگران است. اگر بتوانی به درستی در مورد خودت قضاوت کنی، پس واقعاً آدم عاقلی هستی.»
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۰
«آدم بزرگ‌ها خیلی عجیب هستند.»
Saba
۰
وقتی که پادشاه شازده کوچولو را دید گفت: «خب، این هم یک رعیت.» و شاهزاده کوچولو از خودش پرسید: «چطور من را شناخت وقتی که هرگز قبلاً مرا ندیده است؟» او نمی‌دانست که دنیا برای پادشاهان ساده شده است و تمام مردم رعیت هستند.
Saba
۰
«شما خیلی زیبا هستید، اما خالی هستید، کسی نمی‌تواند برایتان بمیرد. مطمئن باشید، وقتی که یک رهگذر عادی گل من را می‌بیند همان فکری را می‌کند که وقتی که شما را می‌بیند- اما او خودش برای من مهم‌تر از صدها گل سرخ مثل شماست، چون من فقط او را آب داده‌ام، چون فقط او را زیر حباب شیشه‌ای قرار داده‌ام، چون فقط برای او حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط برای او کرم‌های ابریشم را کشته‌ام (به جز این که دو یا سه تا از کرم‌ها را که نگه داشته‌ام تا پروانه شوند)، چون فقط به گریه‌ها و یا فخرفروشی‌های او گوش کرده‌ام، یا حتی وقتی که او چیزی نمی‌گفت او را نگاه کرده‌ام چون او گل سرخ من است.
mahi.kh
۰
تو می‌توانی هر چند بار که دلت خواست غروب آفتاب را ببینی... تو به من گفتی: «یک روز، چهل و چهار بار غروب آفتاب را دیدم!» و کمی بعد گفتی: «می‌دانی وقتی که آدم خیلی غمگین است دوست دارد غروب آفتاب را نگاه کند.» من پرسیدم: «وای، چقدر غمگین بودی که در یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را نگاه کردی؟» اما شازده کوچولو جوابم را نداد.
mahi.kh
۰
«اگر کسی گلی را دوست دارد، که فقط یک دانه از آن گل در بین میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره رشد می‌کند، برای شاد شدنش فقط کافی است به آن ستاره‌ها نگاه کند. او می‌تواند به خودش بگوید: «آن‌جا، گل من آن‌جاست...» اما اگر این گوسفند گل بخورد، در یک لحظه همهٔ ستاره‌هایش تاریک می‌شوند... و تو فکر می‌کنی که مهم نیست!»
mahi.kh
۰
گر کسی گلی را دوست دارد، که فقط یک دانه از آن گل در بین میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره رشد می‌کند، برای شاد شدنش فقط کافی است به آن ستاره‌ها نگاه کند. او می‌تواند به خودش بگوید: «آن‌جا، گل من آن‌جاست...» اما اگر این گوسفند گل بخورد، در یک لحظه همهٔ ستاره‌هایش تاریک می‌شوند... و تو فکر می‌کنی که مهم نیست!»
mahi.kh
۰
«آدم‌ها کجا هستند؟ آدم این جا احساس تنهایی می‌کند.» مار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.»
mahi.kh
۰
«آدم‌ها کجا هستند؟ آدم این جا احساس تنهایی می‌کند.» مار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.»
mahi.kh
۰
«عمری که برای گل سرخت گذاشته‌ای باعث شده گل سرخت این‌قدر مهم شود.»
mahi.kh
۰
شازده کوچولو گفت: «آدم‌ها، در داخل قطارهای تندرو می‌نشینند، اما نمی‌دانند به دنبال چه چیزی می‌گردند. بعد عجله می‌کنند و هیجان‌زده می‌شوند و به دور خودشان می‌چرخند و می‌چرخند...» و گفت: «ارزش این همه زحمت را ندارد...»
mahi.kh
۰
او به سؤالم جواب نداد، اما گفت: «من هم امروز به خانه برمی‌گردم.» بعد غمگینانه گفت: «گرچه راه من خیلی دورتر است... و خیلی سخت‌تر است...»