
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۳۴
برو و این را بدان که من هیچ وقت تو را نمیبخشم و هر لحظه برایت آرزوی مرگ خواهم کرد.»
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۲۴
خطر بر احساساتش حاکم بود گفت: «اینها انسان نیستند فقط شبیه انسانها هستند، هیچکس اینجا انسان نیست، همه دروغ است، خانهها و بچهها و درختهای سوخته، همه دروغ هست، دنیای من، همجنسهای من، هیچ وقت با این دنیای دروغین و پوچ یکی نمیشه، باید قوی بود، باید بازی را تمام کنم و هدیه تولد جولیا را بهش بدم، نمیتونن منو اینجا نگه دارن، برمیگردم، برمیگردم پیش مادرم هرچند که او مرا متولد نکرد.»
✍︎☕︎☘︎♫︎♪ 𝐹𝑎𝑛𝑡𝑎𝑠𝑦♪♫︎☘︎☕︎✍︎
۲۰
فقط یک ثانیه تا مرگش مانده بود .... یک ثانیه تا مرگ ...
eli
۱۲
عروسک زیبا باید زنده میماند، باید زنده میماند. تکهای از لباسش را مانند رویایش به سرش بست.
sahar
۱۲
دخترک با دقت به ساعت نگاه کرد، دیگر آخرهایش بود، داشت تمام میشد. صدایی، ناجی را به خود جلب کرد: «از لباست خوشت میاد؟ روح زیبا؟!»
ناجی به لباسش نگاه کرد، تا به حال حتی یک ذره هم به آن دقت نکرده بود، عجیب بود! حتی یک ذره هم پاره نشده بود. صدای اهریمن بلند شد: «میدونی توش چیه؟!»
ـ چی داری میگی؟
ـ میدونی چرا شیاطین، روحت را اشغال نکردند؟
ـ روحم؟!
ـ میدونی چرا تا به حال از گرسنگی و تشنگی جسمت را از دست ندادی و به زبون خودتون نمردی؟!
دخترک ذرهای از او نمیترسید و انگار همه چیز عادی بود. با تعجب گفت: «منظورت چیست ابلیس»
ـ دلیل تمام اینها مادهٔ موجود در لباسته، آدمیزاد!
ناجی خوب به لباسش نگاه کرد و بعد از مدتی به خودش آمد و گفت: «مادر و پدر من کجا هستن؟!، از من چی میخوای
AIHIA
۹
«فرض کن مدتی زیادی در تاریکی به صورت اهریمنی خیره شوی و جز صدای نفسهای خودت و صدای اهریمن، صدای دیگری به گوش نرسد و هیچ راه دیگری نداشته باشی! چه حالی بهت دست میدهد!؟»
M121
۶
ر شبی سیاه و کثیف که صدای گریهٔ بچههای گرسنه و بیسرپرست همه جا را برداشته بود، پدر و مادری به دلیل فقر بچهٔ یک روزهشان را سر راه گذاشتند. شاید آن طفل هزارمین کودکی بود که در آن سال والدیناش را از دست داده بود.
Shiha
۵
کمکم گل خونین رنگ بازتر میشد و قطره قطره از آن خون میچکید
کاربر ۲۵۴۴۴۸۷
۴
سرانجام بعد از ساعتها پیادهروی دیگر به آخرهای جنگل رسیده بود، دخترک آرام آرام وارد جنگل شد، او پایش را روی ریشههای مرده میگذاشت و جلو و جلوتر میرفت، انگار درختان مرده با نالههایشان میخواستند عروسک را نابود کنند.
! Astronaut
۴
جولیا محو شد، صدا، خانه، و آرامش هم محو شد و همه جا را سکوت فرا گرفت. قطرههای اشک همچون مرواریدهای بیرنگ از چشمان سبزی که رنگ زندگی داشت جاری شدند و افکار پراکنده و دلش همچون موج دریا بیقرار بود و افسوس پشت افسوس به سراغش میآمدند، با اینکه میدانست که آن جولیای حقیقی نبوده اما احساس شرم و ترس از اینکه مادرش واقعا همچین حسی به او دارد، ذهنش را آشفته و نگران کرده بود. شاید این مرحله که ناجی باید پشت سر میگذاشت این بود که ناامید نشود و به راهش ادامه بدهد!
william
۳
به یاد خدا افتاد که تاکنون او را از یاد برده بود!
william
۳
جنگ پلیدی و روشنایی بود...
N.F
۳
به یاد خدا افتاد که تاکنون او را از یاد برده بود! چشمانش را بست و با تمام وجود از خدا یاری طلبید. دلش روشن شد.
nu.amin.mi
۳
مرگ را آزادی دانست...
🌙moon girl🌙
۲
در میان باد گردنبندی زیبا از الماس بود که در میان باد میدرخشید و خودنمایی میکرد.
فاطیما
۲
کمکم گل خونین رنگ بازتر میشد و قطره قطره از آن خون میچکید، ناجی تا چشمش به گل افتاد از جا پرید و به آن خیره شد، از میزان خونی که از گل جاری شد، کاملاً شگفت زده بود.
📝📚دنیای کتابی من :)
۲
در آن روز، ناجی غمزده با صورتی پر از اشک به سوی مخفیگاه همیشگیاش در گلزار دوید و میان گلهای رز جوان نشست، نسیم ملایمی میوزید و صورت عروسک کوچک را نوازش میداد، دخترک زانوی غم بغل گرفته و بیصدا اشک میریخت. ولی آن روز انگار گلزار با روزهای دیگر فرق داشت و دلیلش گل عجیب و خونین رنگ کنار دخترک بود، اما ناجی آنقدر دلش را غم گرفته بود که به آن گل ذرهای اهمیت نداد.
william
۲
«چرا این کار را کردم؟ آخر من دیوانه چرا این سفر ترسناک و مرگبار را شروع کردم؟!، آخر چرا!، چرا! چرا! چرا!»
Fatemeh
۲
در دنیای وحشت اگر بخوابی و دوباره بیدار شوی در مکان دیگری هستی
Mitsu DON
۲
تو زیباترین روح را داری فرزند آدم.
nu.amin.mi
۲
حرفهایش را از حافظهٔ خود پاک کرد که دیگر غمگین نشود و احساسات، او را به کشتن ندهند.
Aygin
۲
اشکهای ناجی همچون مروارید از صورتش لیز خورده و بر روی زمین میافتاد. اشکهایی از جنس شادی، آرامش، افتخار
Niyoosha
۱
فقط یک ثانیه تا مرگش مانده بود .... یک ثانیه تا مرگ ...
Mohammad Habibi
۱
با دیدن موجود رعبانگیز که با فاصلهٔ تنها یک متر سرش را از پشت درختی بیرون آورده و به او خیره شده خشکش زد، دخترک بی اختیار جیغی کشید و پا به فرار گذاشت و با تمام سرعت دوید، آن موجود زشتچهره، از شدت جیغ ناجی دیوانه شد و با وحشیگری حمله کرد. قطرات اشک و لرز او را در بر گرفته بود، ناجی با سرعت میدوید و جیغ میکشید، ولی کسی کمکش نمیکرد، سرانجام از جنگل خارج شد، او به قدری ترسیده بود که متوجه اهریمنی که روبهرویش ایستاده بود و با چشمان از حدقه بیرون زده به او خیره شده بود، نشد.
احسان دری رمضانی
۱
ناجی، هنوز روی زمین دراز کشیده و چشم به ستارههای درخشان دوخته بود و در فکر ویژگیهای والدینش بود، در دل میگفت: «آیا آنها زیبا هستند؟! آیا مثل جولیا مهربانند؟! یا مثل جورج بد دل؟! ایا سواد دارند؟! آیا...»
arezo
۱
به نظر شما یک انسان هستید مثل من!
ـ انسان؟
ـ درسته، آقا شما انسانید؟
ـ انسان چیست؟
دخترک دوقدمی عقب رفت و آرام لب زد: تو انسان نیستی!
RS
۱
با بهت شروع به حرکت کرد و هر لحظه، آمادهٔ اتفاقی جدید و ترسناک دیگری بود و حتی شاید آمادهٔ مرگ.
RS
۱
یا باید نمیترسید یا باید میمرد.
RS
۱
در واقع اصلا آزادی در کار نبود و حتی شاید این مراحل تنها برای آماده شدن برای رفتن به قفس بزرگ ترس و وحشت بود.
itsJuilia
۱
«فرض کن مدتی زیادی در تاریکی به صورت اهریمنی خیره شوی و جز صدای نفسهای خودت و صدای اهریمن، صدای دیگری به گوش نرسد و هیچ راه دیگری نداشته باشی! چه حالی بهت دست میدهد!؟»
