خطر بر احساساتش حاکم بود گفت: «اینها انسان نیستند فقط شبیه انسانها هستند، هیچکس اینجا انسان نیست، همه دروغ است، خانهها و بچهها و درختهای سوخته، همه دروغ هست، دنیای من، همجنسهای من، هیچ وقت با این دنیای دروغین و پوچ یکی نمیشه، باید قوی بود، باید بازی را تمام کنم و هدیه تولد جولیا را بهش بدم، نمیتونن منو اینجا نگه دارن، برمیگردم، برمیگردم پیش مادرم هرچند که او مرا متولد نکرد.»