«خورشید را به بند کشیدهاند؛ اما او همچون خورشید گرما و روشناییاش را از سرِ هیچ کسی، حتی آدمهای بدی مثل من دریغ نمیکند!»
سلام
«تحمل یک عمر تاریکی، ارزش دیدن یک لحظه روشنایی را دارد.»
سلام
چسباندن هیچوقت مثل همان اول نمیشد؛ چه دل باشد، چه سفال و کوزه. شاید این کوزه را بتوان با سریش چسباند و تکههایش را کنار هم گذاشت، اما دلِ شکستهاش را چه باید کرد؟!
سلام
عشق، انسان را به دل طوفان میکشاند.
مستاصل!
«به خدا جهالت مردمان، از زهرِ هارون کُشندهتر است!
بیتفاوتی مردم است که عزیز خدا را به کنج زندان انداخت.
ای مردمی که تمام فکر و ذکرتان گُردهای نان و لباسی فاخر است!
عبد صالح خدا در کنج زندان غریبانه شهید شد.»
MaaM
مستیِ بهترین شرابهای ناب هم به مستیِ یک شعر خوب نمیرسد.
سمیه جنگی
منم آن عاشق خسته که از اعماق جانش
به ماه حسرت میبرد که راه به خانهٔ دلبر دارد و
من بینصیب و محرومم از دیدار...
ای ماهِ سیمینپیکر!
به نیابت از من، روی ماهش را ببوس
مستاصل!
عشق، دلِ دریایی میخواهد و زهرهٔ شیر.
مستاصل!
صدای قهقههٔ بلندی در زندان پیچید. کورمالکورمال جلوتر رفت تا به د
کاربر ۴۵۴۰۴۶۷
خزان در پی بهار چنین روان نیست که من در پی بهاری چون تو روانم.
مریم بانو