جملات زیبا از متن کتاب مرثیه ابوعتا | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرثیه ابوعتاsubscriptionAvailable

کتاب مرثیه ابوعتا

۴.۵(از ۷۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
سعید محمدی
انتشارات: 
نشر معارف

قیمت:

۱۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«خورشید را به بند کشیده‌اند؛ اما او همچون خورشید گرما و روشنایی‌اش را از سرِ هیچ کسی، حتی آدم‌های بدی مثل من دریغ نمی‌کند!»
سلام
۱۷
«تحمل یک عمر تاریکی، ارزش دیدن یک لحظه روشنایی را دارد.»
سلام
۱۰
چسباندن هیچ‌وقت مثل همان اول نمی‌شد؛ چه دل باشد، چه سفال و کوزه. شاید این کوزه را بتوان با سریش چسباند و تکه‌هایش را کنار هم گذاشت، اما دلِ شکسته‌اش را چه باید کرد؟!
سلام
۷
عشق، انسان را به دل طوفان می‌کشاند.
مستاصل!
۵
«به خدا جهالت مردمان، از زهرِ هارون کُشنده‌تر است! بی‌تفاوتی مردم است که عزیز خدا را به کنج زندان انداخت. ای مردمی که تمام فکر و ذکرتان گُرده‌ای نان و لباسی فاخر است! عبد صالح خدا در کنج زندان غریبانه شهید شد.»
MaaM
۴
منم آن عاشق خسته که از اعماق جانش به ماه حسرت می‌برد که راه به خانهٔ دلبر دارد و من بی‌نصیب و محرومم از دیدار... ای ماهِ سیمین‌پیکر! به نیابت از من، روی ماهش را ببوس آهای عاشق دل‌خسته! کجایی؟
dina
۴
مستیِ بهترین شراب‌های ناب هم به مستیِ یک شعر خوب نمی‌رسد.
سمیه جنگی
۲
عشق، دلِ دریایی می‌خواهد و زهرهٔ شیر.
مستاصل!
۱
«فَهُو الَّذی بِهِ رَجائی وَ سَنَدی.» - تنها به او امید دارم و به او تکیه می‌کنم.
N
۱
حرف، نشخوار آدمیزاد است. با حرف زمان زودتر می‌گذرد.
ولنسی!
۱
چسباندن هیچ‌وقت مثل همان اول نمی‌شد؛ چه دل باشد، چه سفال و کوزه.
Tayyebzadeh
۱
منم آن عاشق خسته که از اعماق جانش به ماه حسرت می‌برد که راه به خانهٔ دلبر دارد و من بی‌نصیب و محرومم از دیدار... ای ماهِ سیمین‌پیکر! به نیابت از من، روی ماهش را ببوس
مستاصل!
۰
صدای قهقههٔ بلندی در زندان پیچید. کورمال‌کورمال جلوتر رفت تا به د
کاربر ۴۵۴۰۴۶۷
۰
خزان در پی بهار چنین روان نیست که من در پی بهاری چون تو روانم.
مریم بانو 🌱
۰
«به خدا جهالت مردمان، از زهرِ هارون کُشنده‌تر است!
کاربر ۵۰۴۹۸۲۹
۰
وقتی که نیست در دلِ کس این قرار عشق / دنیا خرابه‌ای‌ست بدون بهار عشق.
dina
۰
«مَن مَاتَ مِنَ العِشق فَقَد مَاتَ شَهیداً»
dina
۰
«سودای عشق یار مرا رهسپار کرد / ورنه من از کجا و آستان کوی یار.»
dina
۰
«سودای عشق یار مرا رهسپار کرد / ورنه من از کجا و آستان کوی یار.»
dina
۰
- یا مَنْ قَرُبَ عِنْدَ دُعآءِ خَلْقِهِ، یا مَنْ دَعاهُ الْمُضْطَرُّونَ وَ لَجَاَ اِلَیهِ الْخائِفُونَ، سَئَلَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ عَبَدَهُ الشّاکرُونَ وَ حَمِدَهُ الْمُخْلِصُونَ.
dina
۰
«عُزلت‌نشینِ گوشهٔ تنهایی‌ات شدم / جانا بگیر یک خبر از حال زار من!»
dina
۰
عبد صالح خدا در کنج زندان غریبانه شهید شد.
dina
۰
در پاسخ او نگاشتم: گر عاشق توان پنهان کردن راز عشق ندارد، پس چیزی برای او نمی‌ماند جز مرگ! روز دیگر که از آن‌جا می‌گذشتم، دیدم که جوانی ملیح سر بر سنگ نهاده و جان سپرده است؛ در حالی که این بیت را نوشته است: شنیدیم و اطاعت کردیم؛ پس مُردیم. پس سلام مرا برسانید به آن کسی که ما را از عشق منع می‌کرد!
kaito
۰
عشق، انسان را به دل طوفان می‌کشاند. عشق، عاشق را به دهان شیر وارد می‌کند و عاشق برای رسیدن به عشقش از هیچ آب و آتشی هراس ندارد.
N
۰
«مَن مَاتَ مِنَ العِشق فَقَد مَاتَ شَهیداً»
N
۰
«المرءُ آفَتُه هوی الدّنیا / و المرءُ یَطغی کُلَّما اِستَغنی.» - آفتِ آدمی، عشق به دنیاست و او هر گاه که بی‌نیاز شود، سرکشی کند.
N
۰
«نمی‌دانم چه سرّی در این زندانیِ سیاه‌چال است که هر کسی به ملاقات با او می‌رود، با چشم گریان بازمی‌گردد. بگو بین شما چه گذشت که تو این‌گونه به هم ریخته‌ای!»
مهدا
۰
صدای گریه‌اش بلند شد. با پشت آستین چشم‌هایش را پاک کرد و گفت: «او با احترام مرا پند داد و از خصایص و افعالی که من داشتم مرا بیم داد. نفوذ کلامش در عمق جانم نفوذ کرد. هنگام صحبت با او، از مکان و زمان فارغ بودم. دنیای پستی است که کسی همچون او باید در کنج زندان باشد و کسی مثل هارون در ناز و نعمت. اُف بر این دنیا!»
مهدا
۰