صدای گریهاش بلند شد. با پشت آستین چشمهایش را پاک کرد و گفت: «او با احترام مرا پند داد و از خصایص و افعالی که من داشتم مرا بیم داد. نفوذ کلامش در عمق جانم نفوذ کرد. هنگام صحبت با او، از مکان و زمان فارغ بودم. دنیای پستی است که کسی همچون او باید در کنج زندان باشد و کسی مثل هارون در ناز و نعمت. اُف بر این دنیا!»