میشدم. ولی قضیه از این قرار بود: با دختری ازدواج نکرده بودم که بتواند افکار درونیام، سلیقهها و بلندپروازیهایم را درک کند، بلکه به سبب زیباییاش، با دختر ماشیننویس سادهای ازدواج کرده بودم که تحصیلات چندانی نداشت و ظاهرآ سرشار بود از تعصبها و کوتهنظریهای خاص طبقهٔ خودش. با او امکان نداشت بشود زندگی جمع وجور و مختصر دانشجویی را در یک استودیو یا اتاقی مبله گذراند و منتظر موفقیتهای هنری در زمینهٔ تئاتر ماند