تنها صحنهای که خیلی من را خجالت زده کرد و هر وقت یادم میآید بیچاره میشوم، لحظهای است که یک پسر حدود ششهفتساله به نام «عبداللهبنحسن»، برادرزاده اباعبدالله، از بین آنهمه کفتار و شغالِ گرسنه و وحشی، خودش را بهموقع به اباعبدالله (ع) رساند و آن لحظه، جان ارباب را نجات داد. نگذاشت شمشیر، مستقیم به سر ارباب بخورد، دستانش را سپر کرد.
داغانم کرد! آتشم زد.