بابا کتکم زد.
زد به شانهام؛ نگاهش میکردم، میخواستم بگویم این یکی را دوست ندارم بخوانم؛ خیلی سخت است. خندهدار بود؛ چند ثانیه قبلش از قیافهاش فهمیده بودم میخواهد کتکم بزند. بعدش به نظر رسید تصمیمش عوض شد، انگار جلوی خودش را گرفته باشد، و بعد صدای ضربه را شنیدم، حسش کردم، انگار یادش رفته باشد به دستش بگوید به طرف من نیاید.
محسن