جملات زیبای کتاب خاتون و قوماندان | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاتون و قوماندان

کتاب خاتون و قوماندان

روایت زندگی ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۶۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم قربان‌زاده
انتشارات: 
نشر ستاره‌ها
Bahar
۴
قفس تنگ است نمی‌توانم پریده وطن دور نمی‌توانم رسیده الهی گُلِ وطن تازه باشه پسرجانم در وطن آسوده باشه دلم تنگه دلم تنگه خدایا دلم مثل سنگه خدایا
_gomnam137
۳
بارها این سخن علیرضا را برای خودم و آنها تکرار می‌کردم که ما در سه جبهه می‌جنگیم: «جنگ اول با خودمان است که هوای نفس را بکشیم و از تعلقات دنیا دل بکنیم؛ جبههٔ دوم جنگ با مزدوران اسرائیل و آمریکاست و جبههٔ سوم اینجاست؛ در شهر و کوچه و خانه‌های خودمان که به مردم ثابت کنیم ما برحقّیم و برای خدا می‌رویم». تأکید علیرضا این بود: «قِسم سوم جنگ، سخت‌تر است». من داشتم در جبههٔ سوم می‌جنگیدم، بدون آنکه فَیر کنم یا جراحت بردارم.
آر-طاقچه
۱
همهٔ درد من همین است که فرهنگیِ ما فعال نیست. فرهنگی نداریم اصلاً. غصهٔ بزرگ بچه‌ها همین است. اگر فرهنگی داشته باشیم و کارهای تبلیغات و رسانه را فعال کند، نصف بار از روی دوش ما برداشته می‌شود.
Parisa
۱
خلوت است و سکوت است و من خواستم سکوتم را بشکنم؛ پس قلم را در دست گرفته و بر سینهٔ سپید کاغذ می‌دوانم و می‌نویسم. می‌خواهم بنویسم از آرزوها، از رؤیاها، از خوبی‌ها، از زیبایی‌ها و از اندیشه‌هایم که همه و همه را فقط در یک اسم خلاصه می‌کنم، در یک شخصیت، در رکورددار سرزمین رؤیاهایم: علیرضا. نفس قلبم؛ او که همه جا و همیشه و همه زمان، فقط و فقط هدفش در هرچه مثمر ثمر بودن من است؛ مفید بودن برای خودم، برای اطرافیان، برای جامعه و حتی برای ملتش. او که از هیچ کاری ابا ندارد و تشویق را به حد نهایت رسانیده. او که واقعاً و صادقاً آرزوی من بود.
برای او
۱
برازندگی و ادب فاتح در دلم احسنت می‌گفتم. دو هفته قبل در یک همایش، او را از دور دیدم که از پله‌ها پایین می‌آمد. گویا هاله‌ای از نور، او را دربرگرفته بود. به علیرضا گفتم: «خوش به سعادت کسی که این جوان مؤمن دامادش بشود». اما فاتح قبل از اینکه لباس دامادی بپوشد، خلعت شهادت به تن کرد. هنوز فرصت نکرده بودم برای سرسلامتی به دیدن مادر شهید فاتح بروم. نعمت‌الله نجفی، سیدحسین حسینی، محمد حکیمی و جاوید یوسفی به شهدای تلّ قرین معروف شدند.
برای او
۱
«محکم باش. صبور باش. این استقامت تو مشت مُحکمی است به دهان آنهایی که می‌گویند این مردها برای پول می‌روند. نبینم ناراحت باشی و خم به ابرو بیاوری. مثل یک همسر شهید باش. همان‌طور باش که ابوحامد می‌خواست!»
برای او
۱
همسران رزمندگان هم از طرف مردشان که در سوریه بود، برای سرسلامتی می‌آمدند. می‌گفتم: «سلام مرا هم به رزمندگان برسانید و بگویید نگذارند علَم فاطمیون بر زمین بیفتد».
برای او
۱
به توصیهٔ مادر شهید قاسمی دانا که گفت: «وقتی خیلی سختت شد غسل صبر کن»، برای سومین بار غسل صبر کردم.
zahra.n
۱
در یکی از جلسات، صدایش را شنیدم که می‌گفت: «ما عملاً در سه جبهه در حال جنگیم. اول جبهه‌ای است که از علایقت دل بکنی؛ زن، بچه، پدر، مادر، مِلک و املاک. دومین جبهه فرهنگ عامه است که با این قضیه برخورد می‌کنند: همسایه، دوست، آشنا، کسبه. این به مراتب سخت‌تر از اولی است. سومین جبهه، جنگ با تکفیری‌هاست که در مقایسه با دوتای قبلی عین تفریح می‌ماند».
کاربر ۳۶۸۷۱۹۲
۰
من ام‌البنین حسینی، همسر شهید علیرضا توسلی با عشق به وطن عزیزم افغانستان و به یاد فرزندان شهیدش که در جای‌جای کرهٔ خاکی، خونشان آذین کوه و دره و کوچه‌ها می‌شود، به پایان می‌رسانم فصلی از زندگی و خاطراتم را که حاصل سیزده سال زندگی مشترک با علیرضا توسلی و پنج سال زیستن با خاطرهٔ مردی دلاور است.
عباسی
۰
دسته‌گل میخک را که روبان بلندی هم داشت به دستم داد و چادرم را سرم انداخت. چادر سُر می‌خورد. گفت: «یک سنجاق بدهید بزنم به چادر که نیفتد».
عباسی
۰
علیرضا می‌گفت: «خدا را شکر می‌کنم که دو رکعت نمازم برابر با هفتاد رکعت نماز مجرد است. این را هم به‌خاطر وجود تو در زندگی‌ام دارم».
عباسی
۰
دلم می‌خواست سر نماز، مثل علیرضا تواضع کنم. گردنم را به یک طرف کج کنم و شانه‌هایم را بیندازم و با چشم‌هایی که از شدت خشوع سر قنوت بسته‌اند، دعا بخوانم. از خواب صبح بدش می‌آمد. بعد نماز، نه می‌خوابید نه اجازه می‌داد من بخوابم.
عباسی
۰
وقتی کسی از سفر می‌آید یا عزادار است، همهٔ فامیل به نوبت «راه خانه» دعوتشان می‌کنند.
عباسی
۰
با شروع فصل سرد، مدارس هرات تعطیل می‌شوند؛ چون مشکل سوخت دارند. برای همین بچه‌ها در تابستان به مدرسه می‌روند.
عباسی
۰
ماه رمضان رسید. سحری‌ها با علیرضا بود. چای می‌ریخت، غذا را گرم می‌کرد و سفره می‌انداخت؛ بعد بیدارم می‌کرد. اگر برق بود، تلویزیون را هم روشن می‌کرد. سحری خوردن علیرضا همیشه مختصر و کوتاه بود، برای آنکه تا اذان به دعاهایش برسد. دعای سحر و زیارت عاشورا و دعای ابوحمزه.
عباسی
۰
فتنهٔ ۸۸ که شروع شد، مدام سرش در سایت‌ها و روزنامه‌ها بود. اسم هر شهیدی که از فتنهٔ ۸۸ می‌شنید، در موردش تحقیق می‌کرد. بیش از همه هم نگران آقا بود. می‌گفت: «خون به جگرش می‌کنند. قدرش را نمی‌دانند. اذیتش می‌کنند».
عباسی
۰
قبل از تولد طوبی عموهادی گفته بود: «چرا این آدم شانس ندارد؟ هر کاری می‌کند بی‌نتیجه می‌ماند! بلاکِش روزگار شده و روزش بهتر نمی‌شود. این رنج‌ها و مرارت‌های علیرضا همهٔ ما را غمناک می‌کند. گپ من این است که اسمش را بگردانیم. امیدوارم که با عوض کردن اسمش، تقدیر و روزگار نامراد هم او را گم کند و روزها در آسایش و فراوانی از سرتان تیر شود». روز تولد امام‌رضا (ع) بود. خانوادهٔ حاجی احمد و مادرم و دخترها خانهٔ ما بودند. فرصت را شکار کردم و از عوض کردن اسم علیرضا گفتم. خودش می‌خندید و سری تکان می‌داد. بقیه موافق بودند. هر کس پیشنهادی داد. من علی‌اکبر و ابراهیم را گفتم. مرتضی نام حامد را گفت. پدرم اسم سخی را پیشنهاد کرد و مادرم احمد را. خودش خندید و گفت: «سامان یا ساسان!» گفتم: «وقت مزاح نیست. سامان و ساسان به ما می آید؟!» گفت: «بلی که می آید! نام تازهٔ من سامان باشد که سامان بگیرم!» نام‌ها را روی کاغذهای کوچک نوشتیم و گذاشتیم لای قرآن. سه بار اسم برداشتیم. بار اول حامد آمد. بار دوم حامد آمد. بار سوم هم حامد آمد.
عباسی
۰
دیروز ندیدی اخبار چی گپ می‌کرد؟ قبر حجربن‌عدی را شکافتند. از تصور این که به قبر خواهر امام‌حسین جسارت کنند تنم می‌لرزد. الان وقت لبیک به ندای هَل مِن ناصرِ امام‌حسین است. این صدا که در روز عاشورا تمام نمی‌شود. اینجا که سوریه است، اگر در نیویورک هم باشد من یکی واجب شرعی می‌دانم خودم را برسانم. چه قانونی بتوانم، چه هر جور دیگر، خودم را می‌رسانم.
عباسی
۰
وقتی این شهدا آمدند، به نام فاطمیون تشییع شدند. می‌خواستم بعداً از علیرضا دربارهٔ انتخاب این اسم بپرسم، اما همان جا شنیدم که در جلسه‌ای برای انتخاب اسم، شهید حسینی اسمِ فاطمیون را برای تیپ پیشنهاد داده است.
عباسی
۰
سرسبزی باغ و بستان‌ها برای من و پدرم اعجاب‌آور بود. فوق‌العاده سرسبز و باطراوات. علیرضا می‌گفت: «باغ‌های اینجا، سالی سه بار محصول می‌دن. اینجا کشور پربرکتی است، اما امان از جهل مزدور و خائن».
عباسی
۰
چراغ‌های حرم را خاموش کردند و درها را بستند. ناامنی‌ها اجازه نمی‌داد حرم تا صبح باز باشد. همه را بیرون کردند.
عباسی
۰
گفت: «در این سفر، همسران شهدا هستند و ممکن است از دیدن تو در کنار من، دلشان بشکند و ناراحت بشوند. سعی کن به من نزدیک نشوی». ماتَم برد. بلند شدم و فقط گفتم: «چشم». - نگذار حمیدرضا مدام بابا بابا بگوید. از من دورش کن. ملاحظهٔ خانواده‌ها را بکن خانم جان!
برای او
۰
به لحظهٔ دیدن آخرین یادگاری علیرضا فکر می‌کردم. این که چه باید بکنم؟ چگونه با این لحظه روبه‌رو شوم؟ در مقابل این عده آدم و بچه چه رفتاری داشته باشم؟ ناگاه بر خودم نهیب زدم: «مگر چه شده؟ به لحظهٔ برگشت ذوالجناح فکر کن. وقتی بی‌سوار به سمت خیمه‌ها آمد و امید اهل حرم ناامید شد. به خانم زینب فکر کن، وقتی آخرین یادبود برادر را دید. محکم باش. صبوری کن».
برای او
۰
هر یک از مهمان‌ها صحبتی کوتاه در وصف شهدا می‌گفتند. بهترینش این جمله بود: «خداوند وعده داده به مؤمنینی که در راه او به شهادت می‌رسند، کفالت فرزندان و عیالشان را خودش به عهده می‌گیرد. هراسی به دل راه ندهید که خداوند کفیل بچه‌های شماست».
z
۰
کامیون‌ها می‌آمدند و همهٔ دار و ندار خانواده را با هر که در خانه بود بار می‌کردند و مستقیم به مرز می‌بردند. کاری نداشتند که پدر این خانواده سر کار است یا مادر این خانواده رفته نانوایی یا بچه‌شان مدرسه است. هر کس بود و نبود را می‌فرستادند مرز. بارها پیش می‌آمد که بچه از مدرسه برمی‌گشت و می‌دید خانه‌شان خالی است و کسی نیست؛ یا مردی از کارگری برمی‌گشت و با خانهٔ خالی و به‌هم‌ریخته مواجه می‌شد و همان دم سکته می‌کرد؛ یا مادری خسته و خاکی از سرِ زمین‌های سبزی می‌رسید و می‌دید اثری از زندگی و بچگک‌هایش نیست!
لیلا
۰
بغض کردم. سالی بود که اشکم را جلوی علیرضا عیان نکرده بودم: «یک وصیت‌نامه را هم از من دریغ می‌کنی!» ملتمسانه جواب داد: «نه، بحث دریغ نیست. حساب و کتاب من مشخص است. این که بخواهم بنویسم بسم‌الله الرّحمن الرّحیم، من فلانی‌ام و این جوری‌ام و اون جوری کنید، اصلاً در روحیهٔ من نیست. از من نخواه. حساب و کتاب من با کس دیگری است. فرداروز همین وصیت‌نامه می‌شود سند منم منم. خودت بنویس اگر خیلی اصرار داری. بنویس من فلانی، وصیت می‌کنم که راه مرا ادامه دهید و تفنگم زمین نماند و... من هم امضا می‌کنم». ناراحت شدم. از پیشش برخاستم و گفتم: «زوری که نمی‌شود».
لیلا
۰
روحت را گشاده کن تا روح بزرگش را بفهمی.
moonlight
۰
فاطمه بیش از طوبی و حمیدرضا خسته می‌شد و از من می‌خواست مسافرت نروم. به بچه‌ها حق می‌دادم، اما نمی‌توانستم فرصتی را که در این سفرها برای اثبات حقانیت و خلوص رزمنده‌های فاطمیون به دست می‌آمد، نادیده بگیرم. بارها این سخن علیرضا را برای خودم و آنها تکرار می‌کردم که ما در سه جبهه می‌جنگیم: «جنگ اول با خودمان است که هوای نفس را بکشیم و از تعلقات دنیا دل بکنیم؛ جبههٔ دوم جنگ با مزدوران اسرائیل و آمریکاست و جبههٔ سوم اینجاست؛ در شهر و کوچه و خانه‌های خودمان که به مردم ثابت کنیم ما برحقّیم و برای خدا می‌رویم». تأکید علیرضا این بود: «قِسم سوم جنگ، سخت‌تر است». من داشتم در جبههٔ سوم می‌جنگیدم، بدون آنکه فَیر کنم یا جراحت بردارم.