جملات زیبای کتاب پایان دروغ ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب پایان دروغ هاsubscriptionAvailable

کتاب پایان دروغ ها

جایی برای پنهان شدن نیست

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
اندرو برت، فرانک سالاری
انتشارات: 
نشر البرز

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Zohreh
۱۰
«خودتو خالی کن کریس! بگو، لازم نیست کلماتت رو با دقت انتخاب کنی. فقط حرف بزن.»
n re
۴
زندگی تنها زمانی جریان و هیجان داشت که ما باهم بودیم.
کرم کتابخوان
۳
وقتی خیلی ناراحتی و کسی با مهربانی با تو رفتار می‌کند، آن مهربانی دیوار میان تو و دیگران را در خودش از بین می‌برد و، چه بخواهی و چه نخواهی، از درون احساس فوران می‌زند.
Zohreh
۱
اگر قرار باشد به خودتان دروغ بگویید، چطوری این کار را خواهید کرد؟
Zohreh
۱
زندگی تنها زمانی جریان و هیجان داشت که ما باهم بودیم.
Zohreh
۱
«این دردیه که هیچ وقت درمون نمی‌شه.» «تو نمی‌خوای که درمون بشه. دلت می‌خواد باهاش زندگی کنی. دلت می‌خواد به یاد بیاری. مثل یه دوست قدیمی گاه‌بی‌گاه به دیدنت بیاد.»
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱
پایان دروغ‌ها جایی برای پنهان شدن نیست نویسنده: اندرو برت
💫Sahar💫
۱
جایی که پای احساسم در میان بود، شخصیتی غیرحرفه‌ای و ضعیف بودم.
💫Sahar💫
۱
به جرو بحث و دعوا نیاز نداشتم. چون کارهای مهم‌تری داشتم که باید انجام می‌دادم.
Zohreh
۰
اگر قرار باشد به خودتان دروغ بگویید، چطوری این کار را خواهید کرد؟ همیشه گمان می‌کردم مسئول سرنوشتم، خودم هستم. همه هستند. برعکس، ثابت شد که نه تنها اختیار سرنوشتم، بلکه افکارم نیز دست خودم نبود.
Zohreh
۰
ذهنم درگیر همۀ احتمال‌هایی بود که با رها کردن زندگی‌ای که دیگر وجود ندارد، ممکن است پیش بیاید و همۀ ترس‌هایی که با زندگی جدید آغاز می‌شود. اصلاً با تغییر کنار نمی‌آیم؛ به‌خصوص با تغییری به این بزرگی...
Zohreh
۰
زندگی تنها زمانی جریان و هیجان داشت که ما باهم بودیم. این موضوع دربارۀ هردوی ما صدق می‌کرد. می‌دانم، چون نه تنها بارها آن را به من گفته بود، بلکه آن را در چشم‌هایش می‌دیدم. پیش از آنکه کریس دهانش را باز کند، فکرش را می‌خوانم.
Zohreh
۰
خیلی ترسیده بودم. همیشه محتاط بودم. به همه بدگمان بودم. مگر اینکه خلافش ثابت می‌شد. با توفیق توانسته بودم دیواری بلند دور خودم بکشم. که تنها خودم آن وسط بودم. تنهای تنها. همان طور که کریس به من توصیه کرده بود.
Zohreh
۰
سوگواری سنگینی خاص خودش را دارد. مانند مهی است که اجازۀ فکر کردن به آدم نمی‌دهد. مانند سمی، شش‌ها و ذهنم را پر کرده است. درد از دست دادن مانند یاری قدیمی همیشه همراهت است. درست است، گاهی فراموش می‌کنم که کریس مرده است، اما آن مه همیشه همراهم بود تا به من یادآوری کند.
Zohreh
۰
«اگه می‌خوردش اقتضای طبیعت بود، اما فقط می‌کشه. کشتن، اونم تنها برای تفریح، یعنی وحشیگری. اما اگه حالت رو بهتر می‌کنه، این‌دفعه تو مخش می‌زنم.»
Zohreh
۰
چشم‌هایم دیگر رمقی نداشت. وقتی به گل می‌نشینی، دقیقاً همین قیافه را پیدا می‌کنی.
Zohreh
۰
«من به‌شخصه همیشه دوست داشتم وقتی توی رختخواب مرگ افتادم، از فرصت‌ها و موقعیت‌های زندگیم نهایت استفاده رو کرده باشم.»
💫Sahar💫
۰
غم و اندوه یه هدیۀ بزرگه. یه مدت باید بذاری همین‌جوری بمونه. بذاری لبه‌های تیزش صیقل بخوره. زمانی که شدت تلخی و خشونتش کم شد، بهترین زمانشو باهات تقسیم می‌کنه. انگار از این پنجره به گذشته‌ت نگاه می‌کنی. وقتی آروم شدی، سراغت می‌آد و بهت آرامش می‌ده.»
💫Sahar💫
۰
به جرو بحث و دعوا نیاز نداشتم. چون کارهای مهم‌تری داشتم که باید انجام می‌دادم.