میخواهی جنگ زودتر تمام شود
پوکههایت را جمع کنی
و دستانت را بشویی
من اما در جنگیدن صبورترم
هروقت برای خانه دلم تنگ شد
با دوربین تفنگم عقبگرد میکنم
خانه را نشانه میروم
میبینم که همسرم
فاصله را به فرزندی قبول کرده
و هرچه این بچه بزرگتر میشود
ما دورتر میشویم
میبینم دلهره مدام
زنگ حیاط را میزند و فرار میکند
خانه تو را هم میبینم دوست مسلسچی
زودتر برگرد
خانوادهات را باید دفن کنی