من همینم: یکی از خیلِ هزار افتاده
برگِ پاییزی از چشمِ بهار افتاده
ماهی مرده سرخی است دلم بر گُلِ فرش
که لبِ تاقچه از تُنگِ انار افتاده
ساحلی خسته و متروکم و گهگاه خوشم
به یکی تخته با موج کنار افتاده
خواندهناخوانده رها کردی و این کهنه کتاب
گوشهای بی تو همآغوش غبار افتاده