بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب آقای مرسدس | طاقچه
تصویر جلد کتاب آقای مرسدس

بریده‌هایی از کتاب آقای مرسدس

نویسنده:استیون کینگ
مترجم:سعید دوج
انتشارات:نشر روزگار
امتیاز:
۳.۵از ۲۶ رأی
۳٫۵
(۲۶)
اخیراً تعدیل نیرو شدم. این اصطلاح جدیدِ قرن بیستم برای اخراج شدنه.
Tamim Nazari
وودی آلن درست می‌گفت: هشتاد درصد موفقیت فقط حضور داشتن است.
امیررضا
اون شب برای مادرم کوکوسبزی سفارش دادم –یه اُملت گیاهیه با اسفناج و گشنیز– و برای خودم هم قیمه سفارش دادم، که یه خورش خوشمزه‌ست با لوبیا، سیب‌زمینی و قارچ. برای معده خیلی سبکه.» خانم یقه‌اش را صاف کرد. «از وقتی نوجوون بودم مشکل جدی اسید معده داشتم. به مرور زمان آدم یاد می‌گیره که باهاش بسازه.» هاجز گفت: «فکر کنم سفارش غذای تو...» خانم اضافه کرد: «و شله‌زرد برای دِسر، پوره برنجه با دارچین و زعفرون.» خانم، لبخند غریب و زشتی زد. مثل آن صاف کردن اجباری یقه قایقی‌اش. «این زعفرونه که غذا رو خاص می‌کنه. حتی مادر هم همیشه شله زرد می‌خوره.»
Tamim Nazari
دختر گفت: «اگه یه کار پیدا کنم، یکی رو استخدام می‌کنم تا از بچه نگهداری کنه. اما من و پاتی، امشب رو باید تحمل کنیم.» بچه سرفه خشنی کرد، اما آگی اهمیتی نداد. بچه توی کالسکه‌اش تکانی خورد و بعد دوباره آرام گرفت. آگی بچه را خوب قنداق کرده و دستکش‌های کوچکی هم به دستش کشیده بود. آگی با ناراحتی با خودش گفت: «بچه‌ها بدتر از این رو هم می‌تونن تحمل کنن.»
Tamim Nazari
هاجز می‌گوید: «اگه بازم از مدرسه فرار کردی برو یه جای امن‌تر. یه پارک بازی توی خیابون هشتم هست اونجا رو امتحان کن.» بچه می‌گوید: «توی اون زمین بازی مواد میفروشن.» هاجز تقریباً مهربانانه می‌گوید: «میدونم، اما تو مجبور نیستی چیزی بخری.»
امیررضا
او در کل برای خودش هم یک معماست
امیررضا
می‌دانی بعضی وقتها «اهریمنی را که می‌شناسی بهتر از اهریمنی است که نمی‌شناسی!»
امیررضا
من تمام روز مشغولِ یک کارِ کم درآمد هستم (می‌دانم، احتمالاً با این وضعیت اقتصادی باید خوش‌شانس باشم که یک کار دارم)
امیررضا
بعید بود. البته، برای هر چیزی یک اولین بار هم وجود دارد
امیررضا
آگی اودنکیرک یک ماشین داتسون مدل ۱۹۹۷ داشت که علی‌رغم کارکرد زیادش هنوز خوب کار می‌کرد، اما بنزین گران بود، مخصوصاً برای کسانی که بیکار بودند، به علاوه مرکز خرید آن‌طرفِ شهر قرار داشت. بنابراین تصمیم گرفت آخرین اتوبوس شب را سوار شود. ساعت بیست دقیقه بعد از یازده شب در حالی که کوله‌پشتی‌اش بر دوش و کیسه خواب لوله شده‌اش زیر بغلش بود از اتوبوس پیاده شد. با خودش فکر کرده بود که احتمالاً ساعت سه نیمه شب از همراه داشتن کیسه خواب خوشحال خواهد شد چرا که شبِ سرد و نمناکی بود. همچنان که از اتوبوس پیاده می‌شد، راننده گفت: «موفق باشی، مرد. به خاطر اینکه اولین نفر توی صف هستی حتماً یه چیزی گیرت می‌آد.»
بتمن
زن صدای نزدیک شدن آگیِ کم‌نفس را شنید و چرخید. دختر جوان حتی با کبودی زیر چشم‌هایش به حد کافی جذاب به نظر می‌رسید. کنار پاهایش یک ساک کوچک بافتنی قرار داشت. آگی با خود فکر کرد که شاید وسایل نگهداری بچه توی
بتمن
«بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد برای کولومبین و۹.۱۱ و مصرف کردن مواد هورمون توسط باری باندزهم عذرخواهی کنم.» دختر خنده‌ای عصبی کرد و ادامه داد: «بعضی وقت‌ها حتی دلم می‌خواد برای منفجر شدن موشک اون فضانورد هم عذرخواهی کنم. وقتی این اتفاق افتاد من هنوز داشتم تاتی‌تاتی کردن رو یاد می‌گرفتم.»
Tamim Nazari
«من که از شنیدن مقدار کمی از حقیقت ناراحت نمی‌شم.»
امیررضا
............................ هاجز در آسانسور همان کار را تکرار می‌کند و جانی هم با او همراه می‌شود و به محض رسیدن به درون آپارتمان هر دو به اتاق خواب می‌روند و....
امیررضا
این نوعی از صمیمت یه زنه که بعد از خوابیدن با یه مرد، هنوز هم یه مرد رو اونقدر دوستش داشته باشه که باهاش شام بخوره.
امیررضا

حجم

۵۷۰٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۷۱ صفحه

حجم

۵۷۰٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۷۱ صفحه

قیمت:
۱۰۷,۰۰۰
تومان