(طغیانِ فقر) همان پیرمردِ ژاکتپوشِ کلاهِ تیره بر سریست
که پیادهرو و شعاعِ ده فوتیاش را
جارو میزند
و به دستِ باد میدهد و به دلِ شهر میسپارد
Ali
پس اگر بهجز نعشِ خودتان
چیزی نمیتوانید به اینجا بیاورید
همان بهتر که نیایید
حنا
بر گِردِ
گوری تازه
مدفون
زیرِ مشتی برگ
جمعی،
شاد و خندانند
و قَدرِ شاهراهی تازه را
با عیش، میدانند
همان راهی
که روزی
پیرمردی قَدخمیده
لاغر و فرتوت ـ
در پِی اندک طعامی
از برای گلهاش میبود
حنا
همان پیرمردی
که جلوی دَر ـ
گفت که
امروز هوا آفتابیست!
و بهخاطرِ همین جمله،
مرگ
هر هفته دوبار
سرش را میتراشد
سیدآرمین عقیلی