بخار متصاعد از دکل، نور آفتاب را پردهبهپرده میکرد. جلوَم شهری از ستارهها بود که با هر حرکت من رنگبهرنگ میشدند. باد ملایم توی علفزار افتاده بود تا سبزهها را از لای دانههای تگرگ بیرون بکشد. منظرهٔ بینظیری از جلوِ پایم تا پاییندست کوه نقاشی شده بود. انگار تکّهای از بهشت با طوفان از دل آسمان کنده شده بود و افتاده بود آنجا.