جملات زیبای کتاب خوشه های مینیاتوری | طاقچه
تصویر جلد کتاب خوشه های مینیاتوریsubscriptionAvailable

کتاب خوشه های مینیاتوری

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
عالیه مهرابی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
hawraasadat
۱۱
من غزالی زخمی‌ام که توی این برف سفید امتداد ردّپایش کار دستش می‌دهد
زینب هاشم‌زاده
۵
وقت لب واکردن آتشفشان فهمیده‌ام زیر بار حرف‌های زور بودن ساده نیست
hawraasadat
۲
خواستم شعرت کنم، اما دلم راضی نشد با طناب واژه‌های کهنه زنجیرت کنم
hawraasadat
۱
عطر مرا در چشم‌هایت منتشر کن آیینه باید بازتاب نور باشد! ای مرگ لطفاً شال سبزی که می‌آری گل‌های سرخش با لباسم جور باشد!!
بهار
۱
وقت لب واکردن آتشفشان فهمیده‌ام زیر بار حرف‌های زور بودن ساده نیست
f.mgh.76
۰
بخت من چون طفل نوپایی که برمی‌خیزد و کفش‌های تابه‌تایش کار دستش میدهد
زینب هاشم‌زاده
۰
دل‌های ما جغرافیای مستعدی داشت عشق آمد و آمادهٔ کشورگشایی شد
زینب هاشم‌زاده
۰
هر گلی از شاخه می‌افتد، نشانم می‌دهد در مسیر چشم‌های شور بودن ساده نیست مثل بذری از لباس کهنه بیرون می‌زنم گاه در یک پیرهن محصور بودن ساده نیست
زینب هاشم‌زاده
۰
من گاه ابرم، آن زن رنجیده‌حالی که پنهان نکرده گریه‌های ناگهانش را!
ایراندُخت
۰
بلند، مثل صدایی که از گلوی زمین بلند، مثل همان ماه روبه‌روی زمین و ماه شکل زنی شد، ستاره در گیسو و ماه شکل زنی شد، نشست روی زمین خدا کشید زنی را به شکل چشمهٔ نور و قطره‌قطره از آن ریخت در سبوی زمین خدا سرود زنی را قصیدهٔ طوفان و گردباد وزید از چهارسوی زمین خدا کشید برای شب سیاهش ماه و ماه شکل زنی شد، نشست روی زمین
hawraasadat
۰
مثل خورشید آمدم عطر تو را نوشیدم و مثل ابری می‌روم آرام تکثیرت کنم
hawraasadat
۰
می‌رسی پشت پنجره فولاد، چشم لالی هنوز بی‌تاب است و تو آماده ای به چشمانش، بدهی عطر سرمه‌دانت را! گنبدت حرف تازه‌ای دارد که برای کبوترش بزند تو که نقاره‌ها نشان دادند به همه قدرت بیانت را
فاطمه
۰
می‌پرم تا به هر کجایی که دست‌های تو یاد من بدهند این هم از سرنوشت تیری که عاشق قامت کمان شده است
فاطمه
۰
ای باد! خاموشم مکن، ناگاه می‌گیرد بر دامن تو آخرین آه دل فانوس
بهار
۰
پا می‌کند در کفش‌های این و آن گاهی با ما سر یاری ندارد این جهان گاهی گنجشککی بودم که خوابش را به هم می‌زد کشورگشایی کردن تیر و کمان گاهی
بهار
۰
افسانهٔ خواب شما را برملا کردم من سکهٔ جامانده از دوران دقیانوس
بهار
۰
اشک‌های بی‌هوایش کار دستش می‌دهد شمع آخر گریه‌هایش کار دستش می‌دهد من غزالی زخمی‌ام که توی این برف سفید امتداد ردّپایش کار دستش می‌دهد مثل سقف خانه‌ای متروک وقتی ناگهان ناله‌های بی‌صدایش کار دستش می‌دهد بخت من چون طفل نوپایی که برمی‌خیزد و کفش‌های تابه‌تایش کار دستش میدهد