تمام مدت حواسم به این بود که آرماند چه جوری داره به حرفام گوش میکنه؛ اون طوری گوش میکرد که هرکسی آرزو داره بقیه اینجوری به حرفش گوش بدن؛ حالت صورتش طوری بود که انگار رو هر کلمهای که میگفتم، فکر میکرد. تا مکث میکردم، شروع نمیکرد به حرف زدن؛ توافق نظرشو تا قبل از اینکه حرفم تموم بشه، اعلام نمیکرد و با یه انگیزهٔ ناگهانی، سریع و قوی بحث نمیکرد - چیزایی که معمولاً مکالمه رو غیرممکن میکنه.