تا شام چرخشی به مشرجب میرسد، مراد صابون به شکم میمالد.
ـ آقا دارعلی، به نظرت مشرجب واسهمون کباب بزنه سر سیخ؟
ـ نون و ماست هم بده، کلاهت رو بنداز بالا قربون.
شب، زیر آتش پراکندۀ خمپارهها، تا وارد سنگر مشرجب میشویم، پس از مدتها، چای چشمخروسی را توی شیشۀ مربا میبینم. مراد آرنجش را فشار میدهد توی پهلویم.
ـ بفرما آقا دارعلی، مُشت نمونۀ خرواره!
چای را که سر میکشم، مشرجب چراغ دریایی دوم را روشن و آویزان میکند به سقف سنگر. لبخندی میزند و از سنگر بیرون میرود. مراد میگوید: «اخلاقش هم فرق کرده. رفت کباب بیاره.»