بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب چریک پیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب چریک پیر

بریده‌هایی از کتاب چریک پیر

دسته‌بندی:
امتیاز:
۴.۸از ۸ رأی
۴٫۸
(۸)
همان روزهایی که قطع‌نامه ۵۹۸ با درایت و تیزهوشی حضرت امام پذیرفته شد، ارتش عراق، دچار یک خطای استراتژیک شد و تصور کرد که ایران این قطع‌نامه را از موضع ضعف پذیرفته است. رکن سیاسی میان قوای سه‌گانه ارتش حزب بعث جا انداخته بود که الان وقت ضربه زدن به ایران است. البته این تصور واهی بود، چون هر جا که نفوذ می‌کردند، تا ۲۴ ساعت هم نمی‌توانستند دوام بیاورند، و نیروهای ارتش و سپاه آن‌ها را به عقب می‌راندند.
محمد
آن‌طور که می‌گفتند، فقط پنج دستگاه تانک ایرانی، جلوی ارتش عراق را در دشت ذهاب گرفته بود.
محمد
ما را به خط کردند و از همه پرسیدند: «چقدر سواد دارید؟» یکی گفت: «دیپلم ردی‌ام.» دیگری گفت: «سیکل دارم.» گفتیم: «چرا می‌پرسید؟» گفتند: «می‌خواهیم شما را به صحرای سینا در مصر یا جولان در سوریه اعزام کنیم. بین اسرائیل و کشورهای عربی جنگ شده. شما به عنوان پاسدار صلح به آنجا اعزام می‌شوید.»
shariaty
برای رفتن به منطقه، به کسی نیاز داشتم که مرا تا پای ماشین‌ها ببرد. موتوری را که قبلاً از نیروهای سپاهی دزدیده و رنگ ارتشی به آن زده بودم، روشن کردم.
shariaty
در آخرین روزهای دی ۱۳۶۵، روزی فرمانده پادگان، سر صبحگاه عمومی گفت: «امام فرموده‌اند که هر کسی توانایی دارد، به جبهه‌های جنگ برود. جبهه امروز به نیرو نیاز دارد. هر کسی می‌تواند، باید برود و به رزمندگان اسلام کمک کند.» دستم را بالا بردم. دوستم، آقای جنگی، دستم را پایین کشید؛ که یعنی: «جهان‌آرا، چه کار می‌کنی؟ تو تازه از جبهه آمده‌ای!»
shariaty
روستای ما آن‌قدر عقب‌افتاده بود که شاید بعضی از اهالی حتی نمی‌دانستند در کشوری به نام ایران زندگی می‌کنند! از طرفی، فقر و گرسنگی و نداری به اندازه‌ای توی ده کوچک ما نمایان بود که هر تازه‌واردی را به شگفتی می‌انداخت. توی این روستای کوچک و کوهستانی، کسی سرپناهی در برابر گرما و سرما نداشت، چون زیر صخره‌ها یا زیر درختان جنگلی گزران زندگی می‌کرد.
محمد
مدتی که در مهاباد بودم، گاهی به بهانه خرید، با مردم شهر هم‌صحبت می‌شدم و سؤالاتی می‌کردم و تا حدودی فهمیدم که این گروه‌ها برای منافع شخصی و طمع‌طلبی می‌خواهند کشور را به هرج و مرج بکشانند؛ و الا دلیلی ندارد که با حکومتی که تازه بر سر کار آمده است، جنگ مسلحانه بکنند. از این رو، حرف آن استوار را، که دلم را داخل قطار خالی کرده بود، فراموش کردم و از آمدنم به مهاباد احساس غرور می‌کردم.
محمد
کمی شلوغ‌تر بودم، با بچه‌ها شوخی می‌کردم. سرکار استواری صدایم کرد و گفت: «بچه‌جان، تو، یا دیوانه هستی، یا خُل!» پرسیدم: «سرکار استوار، برای چی این حرف را می‌زنی؟» گفت: «دیوانه، داریم به کردستان می‌رویم. می‌دانی یعنی چه؟» ـ نه! چه اشکالی دارد؟ ـ اشکالش این است که مردم کردستان شاید حقی از آن‌ها ضایع شده که شورش کرده‌اند. در کردستان اگر مجبور شویم به سمت کسی تیراندازی کنیم، چه؟ می‌دانی آن وقت چه بلایی سرمان می‌آید؟ همان بلایی که سر گروهبان رضایی آمد، و اعدامش کردند. اگر هم تیراندازی نکنیم، دادگاه نظامی داریم و بعدش اعدام صحرایی! به گفته‌های استوار فکر کردم؛ شاید راست می‌گفت.
محمد
پیرمردها، پیرزن‌ها، و کودکان در حال گریه و زاری بودند. صحنه‌های فرار مردم به قدری وحشتناک و دردآور بود که فکر نمی‌کنم هیچ قلمی بتواند آن را بیان کند. روز اول پاییز بود؛ روزی که بچه‌ها می‌بایست به مدرسه می‌رفتند، اما ارتش عراق، مردم این مناطق را آواره کرده بود. خاطرات آن روز آن‌قدر زجرآور است که ما شاهدان آن صحنه‌ها هم تواناییِ توصیف و بیان آن‌ها را نداریم.
محمد
تانک‌هایی که داشتند مقاومت می‌کردند، از پادگان ابوذر بودند. وقتی به شهر رسیدیم، خبر رسید که عراقی‌ها دو تا از آن شش دستگاه تانک را زده‌اند و چهار تای دیگر دارند مقاومت می‌کنند.
محمد
همین که علی‌زاده بر زمین افتاد، پیرقلی‌زاده چند بار از لای سوراخ کیسه به سمت عراقی‌ها نگاه کرد. او، که آمدن عراقی‌ها را به سمت ما می‌دید، ناگهان با یک خیز به سمت یک شهید رفت، سلاحش را برداشت و به سمت عراقی‌ها شلیک کرد. از لای سوراخ دیدم که او وارد جاده باریک کنار پد شد و با شجاعت و مردانگی هر چه تمام‌تر، دو سرباز عراقی را بر زمین انداخت. تا رفتم صدایش کنم، ناگهان یک آرپی‌جی به سمتش شلیک شد و به کمرش اصابت کرد. بدن پیرقلی‌زاده دو نیم شد! آرپی‌جی او را از وسط نصف کرد!
محمد
خوب یادم می‌آید که ما از ابتدای جنگ تا عملیات خیبر، که در اواخر سال ۱۳۶۲ اتفاق افتاد، اصلاً محدودیت استفاده از مهمات نداشتیم و هر قدر دلمان می‌خواست، روی دشمن اجرای آتش می‌کردیم؛ اما از ابتدای سال ۱۳۶۳، آتش‌باری با خمپاره کمی قانونمند شد.
shariaty
برای عملیاتی که در پیش بود، سپاه پاسداران همکاری خوبی با لشکر و گردان ما داشت. نیروهای شناسایی آن‌ها شجاعانه به دل دشمن زده و از ریزترین اتفاقات خطوط عراقی‌ها کسب اطلاع کرده بودند. آن‌ها حتی ما را با خود همراه کرده و نقاط حساس عراقی‌ها را به ما نشان داده بودند.
shariaty
یک شب جمعه، یک استوار از عقیدتی گردان آمد. سربازان را جمع کردیم و خواستیم دعای کمیل بخوانیم. از سربازان و نیروهای عراقی هم دعوت کردیم که در مراسم ما شرکت کنند. اتفاقاً معاونِ احمد هم آمد.
shariaty

حجم

۹۰۵٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۳۸۸ صفحه

حجم

۹۰۵٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۳۸۸ صفحه

قیمت:
۱۱۶,۰۰۰
۵۸,۰۰۰
۵۰%
تومان