جملات زیبای کتاب تمرین سکوت می کنم بعد از تو | طاقچه
تصویر جلد کتاب تمرین سکوت می کنم بعد از تو
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب تمرین سکوت می کنم بعد از تو

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمیدرضا شکارسری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زینب هاشم‌زاده
۳
مانند دعای کافران بی‌اثرم
سِـرِشک سَبــز
۳
‫از دست غمت چه کار باید بکنم؟ ‫فریاد زنم؟ هوار باید بکنم؟ ‫من از دو جهان فرار کردم تا تو ‫از تو به کجا فرار باید بکنم؟
زینب هاشم‌زاده
۲
در آینه خیره می‌شوم بی تصویر تمرینِ سکوت می‌کنم بعد از تو
سِـرِشک سَبــز
۲
۴۷ ‫خود را که به دریا برساند بُرده‌ست ‫یک روز اگر آرام بگیرد مُرده‌ست ‫آن رود کبود تا به دریا برسد ‫از کوه هزار بار سیلی خورده‌ست
ریرا
۲
از این همه مرگ، مرگ هم خسته شده‌ست
غم‌سایه
۱
از دست غمت چه کار باید بکنم؟ فریاد زنم؟ هوار باید بکنم؟ من از دو جهان فرار کردم تا تو از تو به کجا فرار باید بکنم؟
غم‌سایه
۱
از دست غمت چه کار باید بکنم؟ فریاد زنم؟ هوار باید بکنم؟ من از دو جهان فرار کردم تا تو از تو به کجا فرار باید بکنم؟
زینب هاشم‌زاده
۱
آیا دیگر تو دوستم داری؟ نه! می‌آیی پیش من به دیداری؟ نه! صد بار از تسبیحم پرسیدم، گفت: نه! آری! نه! آری! نه! آری! نه!
زینب هاشم‌زاده
۱
از دست غمت چه کار باید بکنم؟ فریاد زنم؟ هوار باید بکنم؟ من از دو جهان فرار کردم تا تو از تو به کجا فرار باید بکنم؟
زینب هاشم‌زاده
۱
من می‌میرم برای بودن با تو می‌میرم از انتهای بودن با تو هرچند که از عطر خدا لبریز است تنهایی من فدای بودن با تو
سِـرِشک سَبــز
۱
‫اشکِ قلم آورده‌ام ای عشق برات ‫یک ذره غم آورده‌ام ای عشق برات ‫چندی‌ست که کارم شده تک‌بیت و دوبیت ‫تصویر کم آورده‌ام ای عشق برات
سِـرِشک سَبــز
۱
باریدیم آن‌قدر که غم خسته شده‌ست ‫نالیدیم آن‌سان که قلم خسته شده‌ست ‫هی مرثیه، هی جنگ، هی آتش، هی خون ‫از این همه مرگ، مرگ هم خسته شده‌ست
maede
۱
قهر است ولی حواس او هست به من نه می‌خندد نه می‌دهد دست به من صد مرتبه پرسیدم و پاسخ نرسید او کیست که در آینه خیره‌ست به من؟
mohsen2222
۱
از اوج به قعر خود سرازیر شدم بال و پر من ریخت، زمین‌گیر شدم حتی باور نمی‌کند تصویرم من زودتر از آینه‌ها پیر شدم
زینب هاشم‌زاده
۰
دل از غزل و ترانه خالی کردیم از خاطره تو خانه خالی کردیم ناگاه فروریخته آوار شدیم از زیر غم تو شانه خالی کردیم
mohsen2222
۰
آخر تو کجایی که به من «ما» بدهی؟ حقم را از این همه دنیا بدهی؟ دنبال تو آواره ترینم امشب پهلوی خودت مگر به من جا بدهی
mohsen2222
۰
از آن همه بوته‌های گل خارش ماند از هرچه درخت قامتِ دارش ماند در آتشِ افروختهٔ پاییزی از باغ فقط چهار دیوارش ماند
mohsen2222
۰
از ابر خداوند چکیدند آن‌ها جز دریا در پیش ندیدند آن‌ها با زندگی خویش رسیدیم به مرگ با م رگ به زندگی رسیدند آن‌ها
ریرا
۰
غم دارد بی‌حساب غم دارد دل یک سر سوزن امید هم دارد دل
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
دلداده و داغدار مرگیم همه آسوده در انتظار مرگیم همه خوابیده به روی ریل‌ها بی‌تشویش ما منتظر قطارِ مرگیم همه