
کتاب رامپ
داستان (واقعاً) واقعی رامپل استیلتسکین
انتشارات:
انتشارات پرتقال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
نیلوفر دریاچه
۲
به مامانبزرگ گفتم که مادربزرگِ قرمزی سلام گرمی برایش فرستاد ولی قسمت «پیر لقلقوی داغون» را جا انداختم. مامانبزرگ هم گفت: «پوف! پیر لقلقوی داغون.» شاید همهٔ پیرزنها چنین فکری دربارهٔ همدیگر میکنند.
Nara
۱
بوی دردسر میده.»
لبخند زدم. «احتمالاً همینطوره. ولی سرنوشتِ بدون دردسر به چه دردی میخوره؟»
Anahid
۱
اگر به خودم نمیخندیدم که دیگر زندگی بهشدت برایم نکبتبار و غمانگیز میشد.
نیلوفر دریاچه
۰
اسمها پر از قدرتن.
🎠Brietta~
۰
غولها از قلمروی پادشاهی و یاندر و بیاند و هرجا که آدمها زندگی میکردن، بیرون رفتن. حالا هر بار که به آدمها میرسیم، تظاهر میکنیم که میخوایم بخوریمشون و بعد میذاریم فرار کنن که برن به بقیه بگن که چیزی نمونده بود که غولها بخورنشون. میدونی، اینجوری دیگه طرف ما نمیآن.