یک شمع روشن گذاشت توی دستم.
با اصرار بهم گفت: «پردهها رو آتش بزن! خونه رو آتش بزن. دنیا رو آتش بزن.»
یک چاقو هم توی دستم گذاشت.
با هیجان گفت: «بکنش توی قلبت! خون سرخه. خون گرمه. خون قشنگه.»
جرئت نمیکردم پیشنهادهایش را عملی کنم، ولی از اینکه او جرئت میکرد افکار من را به زبان بیاورد خوشحال بودم. چیزی نگفتم، لبخند خشکی زدم. ازش میترسیدم و جذبش میشدم.