جملات زیبای کتاب همنت | طاقچه
تصویر جلد کتاب همنت

بریده‌هایی از کتاب همنت

نویسنده:مگی اوفارل
انتشارات:انتشارات خوب
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۱۳ رأی
۳٫۸
(۱۳)
خاطره‌ای از اینکه بی‌قیدوشرط دوست داشته شود، برای همان چیزی که هست، نه آنکه باید باشد.
zahra
این پسر تمایل شدیدی به رها شدن از بندهای دنیای حقیقی و ملموس پیرامون و ورود به مکانی دیگر دارد. ممکن است جسماً در اتاقی نشسته باشد، ولی در ذهنش او کسی دیگر و در جایی دیگر است، جایی که فقط خودش می‌شناسد.
Emily
میل به ترک کردن آن اتاق، به گشودن دیوانه‌وار درِ خانه و دویدن به خیابان در او اوج می‌گرفت، همچون شیره که از جان درخت بیرون می‌زند.
Emily
من هنوز هم فکر می‌کنم یک روز صبح، از خواب که بیدار شوم، می‌بینم دوباره همان‌جا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد شد و ما باز هم برمی‌گردیم به همان‌جا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس می‌کشید.
Emily
الایزا نمی‌گوید که نگران آنه است که تک‌وتنها، با آن سن کم، بدون او، معلوم نیست حالا کجاست. نمی‌گوید که تا مدت‌ها شب‌ها بیدار می‌ماند و زیر لب نامش را به زبان می‌آورد تا شاید صدایش را بشنود، شاید شنیدن صدای الایزا به او آرامش بدهد. نمی‌گوید تصور اینکه آنه بدون او جایی پریشان و مضطرب است و او نمی‌تواند کمکش کند یا در کنارش باشد، چقدر دردناک است.
Emily
آنچه روزی داده شده می‌تواند در هر زمان و هر لحظه‌ای پس گرفته شود. تباهی و بی‌رحمی همه‌جا در انتظار است، درون صندوقچه‌ها، پشت درها؛ هر لحظه ممکن است به‌سانِ دزد یا غارتگری به‌سویتان حمله‌ور شود. تنها راه مقابله آن است که هرگز احتیاط را کنار نگذارید. هرگز گمان مبرید که در امان هستید. هرگز خیالتان راحت نباشد که قلب کودکتان می‌تپد، شیر می‌نوشد، نفس می‌کشد، راه می‌رود، صحبت می‌کند، لبخند می‌زند، دعوا می‌کند و بازی می‌کند. هرگز حتی برای لحظه‌ای فراموش نکنید که ممکن است از دستتان برود، به چشم برهم زدنی از چنگتان ربوده شود؛ مانند قاصدکی در باد.
Emily
من می‌میرم؛ تو زنده می‌مانی؛ ... به‌اکراه دم برآور، تا داستان مرا بازگو کنی. هملت، پردهٔ پنجم، صحنهٔ دوم
Emily
. الایزا با خود می‌اندیشد که هرکس مرگ را اتفاقی ‘آرام’ و مانند ‘لغزیدن از دنیایی به دنیای دیگر’ توصیف کرده، هرگز شاهد یک مرگ واقعی نبوده است. مرگ خشونت‌آمیز است، مرگ یک پیکار است. بدن به زندگی چنگ می‌زند، همچون پیچکی به دیوار و به این سادگی‌ها رهایش نمی‌کند و بدون جنگیدن تسلیم نمی‌شود.
Mohadese Neshat
مرد و رفت ای بانوی من، مرد و رفت؛ سبزهٔ نودمیده بر بالای سرش سنگی بر پایین پایش. هملت، پردهٔ چهارم، صحنهٔ پنجم
Emily
همان‌طور که پشت پنجرهٔ هیولندز ایستاده، میل رفتن، سرکشی، گریز، سرتاپای وجودش را فرامی‌گیرد: نمی‌تواند از بشقاب خوراکی که بیوهٔ دهقان برایش گذاشته چیزی بخورد، چراکه اشباع از میل رفتن است، رها شدن، حرکت دادن پاهایش تا جایی دیگر، دور شدن از اینجا تا جایی که می‌تواند.
Emily
لحظه‌ای دوباره حیاط خیس کلیسا را می‌بیند، قطره‌های آب را که از شاخه‌های درختان سُرخدار فرومی‌چکند، اشتهای پایان‌ناپذیر آن گودال تاریک روی زمین را که شکافته تا بدن پیچیده در پوشش سپیدرنگ را ببلعد، آن بدن نحیف و ظریف را، آن‌قدر نحیف که این‌طور به‌تنهایی فرورفتنش در دل زمین اشتباه به نظر می‌آمد.
Emily
فریاد می‌کشد بر سر خدای همان کلیسایی که مردم هر یکشنبه بچه‌ها را به پشتشان می‌گذارند و با پای پیاده و سرووضعی آراسته به‌سویش روان می‌شوند، همان که داخلش نه خبری از دود است و نه آتشدان و نه سخن گفتن به زبانی خاص. صدایش می‌زند، نامش را فریاد می‌کشد. می‌گوید تو، با تو هستم، صدایم را می‌شنوی؟ دیگر با تو کاری ندارم. از این به بعد فقط چون مجبورم می‌کنند به‌کلیسایت می‌روم، ولی کلامی نخواهم گفت؛ چون بعد از مرگ چیزی نخواهد بود. خاک است و جسم است و پایان بی‌فایدهٔ همه‌چیز.
Emily
اگنس را هرگز کسی لمس نکرده است. در تمام عمرش آرزومند همین امر ساده بوده: دستی بر سرش، روی دستش، روی شانه‌اش، انگشتانی که بازوانش را لمس کند: نشانی از محبت انسانی دیگر، از همدردی.
Emily
بزرگ‌تر که می‌شود، حس می‌کند تمام کارهایش اشتباه و نامربوط است، حس می‌کند بیش از حد افسرده است، بیش‌ازاندازه قدبلند، بیش از حد سرکش، یک‌دنده، ساکت و بیش از حد عجیب. بزرگ‌تر که می‌شود درمی‌یابد دیگران فقط تحملش می‌کنند؛ موجودی به‌دردنخور و آزارنده است که لیاقت هیچ عشقی را ندارد، کسی که اگر مایل است ازدواج کند، باید خود را از پایه و اساس تغییر دهد، خود را در هم بکوبد و از بین ببرد. بزرگ‌تر که می‌شود این را هم به یاد دارد: خاطره‌ای از اینکه بی‌قیدوشرط دوست داشته شود، برای همان چیزی که هست، نه آنکه باید باشد. اگنس امید دارد از این خاطرهٔ خوش آن‌قدری در درونش باقی بماند که اگر باز با آن روبه‌رو شد، بشناسدش و اگر شناخت، تعلل نکند. با هر دو دست آن را بچسبد تا رها شود، نجات یابد.
Emily
با همان سرعت آهسته‌ای که آمده بود، برمی‌گردد. چه حس عجیبی است، عبور از همان خیابان‌ها، همان مسیر، اما این‌بار در خلاف جهت. مثل خط کشیدن روی کلمات قدیمی می‌ماند: پاهای اگنس قلم است و در خلاف جهت حرکت کردنش خط کشیدن است، دوباره نوشتن است، پاک کردن است.
Emily
الایزا با خود می‌اندیشد که هرکس مرگ را اتفاقی ‘آرام’ و مانند ‘لغزیدن از دنیایی به دنیای دیگر’ توصیف کرده، هرگز شاهد یک مرگ واقعی نبوده است. مرگ خشونت‌آمیز است، مرگ یک پیکار است. بدن به زندگی چنگ می‌زند، همچون پیچکی به دیوار و به این سادگی‌ها رهایش نمی‌کند و بدون جنگیدن تسلیم نمی‌شود.
Emily
فکرش فقط روی یک نقطه متمرکز می‌شود: او مرده است، او مرده است، او مرده است. این سه کلمه گویی هیچ حسی در او ایجاد نمی‌کند. نمی‌تواند معنای آن‌ها را در ذهنش حلاجی کند.
Emily
پلک‌هایش رنگ خاکستری‌بنفش ظریفی پیدا کرده‌اند، شبیه گلبرگ‌های گل‌هایی که اوایل بهار می‌رویند. اگنس خودش این پلک‌ها را بسته بود، با دستان خودش، انگشتان خودش و انگشتانش چقدر داغ و لیز شده بودند، چه کار غیرممکنی را انجام داده بودند، چقدر سخت بود که انگشتان لرزان و مرطوبش را روی این پلک‌ها بگذارد، این‌قدر عزیز، این‌قدر آشنا؛ اگر تکه‌ای زغال به دستش می‌دادند، می‌توانست به‌راحتی آن‌ها را از حفظ نقاشی کند. آخر چطور می‌شود از کسی انتظار داشت که چشمان فرزند مرده‌اش را ببندد؟ چطور می‌شود دو سکه پیدا کرد و روی کاسهٔ چشم‌ها گذاشت تا آن‌ها را بسته نگه دارد؟ چطور می‌شود از کسی انتظار داشت چنین کاری بکند؟ درست نیست. نباید چنین باشد.
Emily

حجم

۳۷۲٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۴۰۸ صفحه

حجم

۳۷۲٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۴۰۸ صفحه

قیمت:
۱۳۲,۰۰۰
تومان