
٪۵۰
zahra
۹
خاطرهای از اینکه بیقیدوشرط دوست داشته شود، برای همان چیزی که هست، نه آنکه باید باشد.
Emily
۷
این پسر تمایل شدیدی به رها شدن از بندهای دنیای حقیقی و ملموس پیرامون و ورود به مکانی دیگر دارد. ممکن است جسماً در اتاقی نشسته باشد، ولی در ذهنش او کسی دیگر و در جایی دیگر است، جایی که فقط خودش میشناسد.
Emily
۷
من هنوز هم فکر میکنم یک روز صبح، از خواب که بیدار شوم، میبینم دوباره همانجا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد شد و ما باز هم برمیگردیم به همانجا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس میکشید.
Emily
۷
من میمیرم؛
تو زنده میمانی؛
... بهاکراه دم برآور،
تا داستان مرا بازگو کنی.
هملت، پردهٔ پنجم، صحنهٔ دوم
Emily
۵
میل به ترک کردن آن اتاق، به گشودن دیوانهوار درِ خانه و دویدن به خیابان در او اوج میگرفت، همچون شیره که از جان درخت بیرون میزند.
Emily
۴
الایزا با خود میاندیشد که هرکس مرگ را اتفاقی ‘آرام’ و مانند ‘لغزیدن از دنیایی به دنیای دیگر’ توصیف کرده، هرگز شاهد یک مرگ واقعی نبوده است. مرگ خشونتآمیز است، مرگ یک پیکار است. بدن به زندگی چنگ میزند، همچون پیچکی به دیوار و به این سادگیها رهایش نمیکند و بدون جنگیدن تسلیم نمیشود.
Emily
۳
اگنس را هرگز کسی لمس نکرده است. در تمام عمرش آرزومند همین امر ساده بوده: دستی بر سرش، روی دستش، روی شانهاش، انگشتانی که بازوانش را لمس کند: نشانی از محبت انسانی دیگر، از همدردی.
Emily
۳
الایزا نمیگوید که نگران آنه است که تکوتنها، با آن سن کم، بدون او، معلوم نیست حالا کجاست. نمیگوید که تا مدتها شبها بیدار میماند و زیر لب نامش را به زبان میآورد تا شاید صدایش را بشنود، شاید شنیدن صدای الایزا به او آرامش بدهد. نمیگوید تصور اینکه آنه بدون او جایی پریشان و مضطرب است و او نمیتواند کمکش کند یا در کنارش باشد، چقدر دردناک است.
Emily
۳
آنچه روزی داده شده میتواند در هر زمان و هر لحظهای پس گرفته شود. تباهی و بیرحمی همهجا در انتظار است، درون صندوقچهها، پشت درها؛ هر لحظه ممکن است بهسانِ دزد یا غارتگری بهسویتان حملهور شود. تنها راه مقابله آن است که هرگز احتیاط را کنار نگذارید. هرگز گمان مبرید که در امان هستید. هرگز خیالتان راحت نباشد که قلب کودکتان میتپد، شیر مینوشد، نفس میکشد، راه میرود، صحبت میکند، لبخند میزند، دعوا میکند و بازی میکند. هرگز حتی برای لحظهای فراموش نکنید که ممکن است از دستتان برود، به چشم برهم زدنی از چنگتان ربوده شود؛ مانند قاصدکی در باد.
Emily
۳
با همان سرعت آهستهای که آمده بود، برمیگردد. چه حس عجیبی است، عبور از همان خیابانها، همان مسیر، اما اینبار در خلاف جهت. مثل خط کشیدن روی کلمات قدیمی میماند: پاهای اگنس قلم است و در خلاف جهت حرکت کردنش خط کشیدن است، دوباره نوشتن است، پاک کردن است.
Mohadese Neshat
۲
. الایزا با خود میاندیشد که هرکس مرگ را اتفاقی ‘آرام’ و مانند ‘لغزیدن از دنیایی به دنیای دیگر’ توصیف کرده، هرگز شاهد یک مرگ واقعی نبوده است. مرگ خشونتآمیز است، مرگ یک پیکار است. بدن به زندگی چنگ میزند، همچون پیچکی به دیوار و به این سادگیها رهایش نمیکند و بدون جنگیدن تسلیم نمیشود.
Emily
۲
مرد و رفت ای بانوی من،
مرد و رفت؛
سبزهٔ نودمیده بر بالای سرش
سنگی بر پایین پایش.
هملت، پردهٔ چهارم، صحنهٔ پنجم
Emily
۲
همانطور که پشت پنجرهٔ هیولندز ایستاده، میل رفتن، سرکشی، گریز، سرتاپای وجودش را فرامیگیرد: نمیتواند از بشقاب خوراکی که بیوهٔ دهقان برایش گذاشته چیزی بخورد، چراکه اشباع از میل رفتن است، رها شدن، حرکت دادن پاهایش تا جایی دیگر، دور شدن از اینجا تا جایی که میتواند.
Emily
۲
لحظهای دوباره حیاط خیس کلیسا را میبیند، قطرههای آب را که از شاخههای درختان سُرخدار فرومیچکند، اشتهای پایانناپذیر آن گودال تاریک روی زمین را که شکافته تا بدن پیچیده در پوشش سپیدرنگ را ببلعد، آن بدن نحیف و ظریف را، آنقدر نحیف که اینطور بهتنهایی فرورفتنش در دل زمین اشتباه به نظر میآمد.
Emily
۲
فریاد میکشد بر سر خدای همان کلیسایی که مردم هر یکشنبه بچهها را به پشتشان میگذارند و با پای پیاده و سرووضعی آراسته بهسویش روان میشوند، همان که داخلش نه خبری از دود است و نه آتشدان و نه سخن گفتن به زبانی خاص. صدایش میزند، نامش را فریاد میکشد. میگوید تو، با تو هستم، صدایم را میشنوی؟ دیگر با تو کاری ندارم. از این به بعد فقط چون مجبورم میکنند بهکلیسایت میروم، ولی کلامی نخواهم گفت؛ چون بعد از مرگ چیزی نخواهد بود. خاک است و جسم است و پایان بیفایدهٔ همهچیز.
Emily
۲
بزرگتر که میشود، حس میکند تمام کارهایش اشتباه و نامربوط است، حس میکند بیش از حد افسرده است، بیشازاندازه قدبلند، بیش از حد سرکش، یکدنده، ساکت و بیش از حد عجیب. بزرگتر که میشود درمییابد دیگران فقط تحملش میکنند؛ موجودی بهدردنخور و آزارنده است که لیاقت هیچ عشقی را ندارد، کسی که اگر مایل است ازدواج کند، باید خود را از پایه و اساس تغییر دهد، خود را در هم بکوبد و از بین ببرد. بزرگتر که میشود این را هم به یاد دارد: خاطرهای از اینکه بیقیدوشرط دوست داشته شود، برای همان چیزی که هست، نه آنکه باید باشد.
اگنس امید دارد از این خاطرهٔ خوش آنقدری در درونش باقی بماند که اگر باز با آن روبهرو شد، بشناسدش و اگر شناخت، تعلل نکند. با هر دو دست آن را بچسبد تا رها شود، نجات یابد.
Emily
۲
فکرش فقط روی یک نقطه متمرکز میشود: او مرده است، او مرده است، او مرده است.
این سه کلمه گویی هیچ حسی در او ایجاد نمیکند. نمیتواند معنای آنها را در ذهنش حلاجی کند.
Emily
۲
پلکهایش رنگ خاکستریبنفش ظریفی پیدا کردهاند، شبیه گلبرگهای گلهایی که اوایل بهار میرویند. اگنس خودش این پلکها را بسته بود، با دستان خودش، انگشتان خودش و انگشتانش چقدر داغ و لیز شده بودند، چه کار غیرممکنی را انجام داده بودند، چقدر سخت بود که انگشتان لرزان و مرطوبش را روی این پلکها بگذارد، اینقدر عزیز، اینقدر آشنا؛ اگر تکهای زغال به دستش میدادند، میتوانست بهراحتی آنها را از حفظ نقاشی کند. آخر چطور میشود از کسی انتظار داشت که چشمان فرزند مردهاش را ببندد؟ چطور میشود دو سکه پیدا کرد و روی کاسهٔ چشمها گذاشت تا آنها را بسته نگه دارد؟ چطور میشود از کسی انتظار داشت چنین کاری بکند؟ درست نیست. نباید چنین باشد.
Emily
۲
غیر از آنجا دیگر جایی نیست که بتواند از سروصدا و هیاهو و زندگی و آدمهای دور و برش رهایی یابد؛ جایی نیست که در آن دنیا فروکش کند و در وجود خودش منحل شود تا تنها تبدیل شود به دستی که قلم پَر آغشته به مرکب را گرفته؛ آنگاه فقط تماشا میکند که کلمات چطور از نوک قلم روی کاغذ گسترانده میشوند و همزمان که کلمات یکی پس از دیگری نگاشته میشوند، مرد امکانش را دارد که از کالبد خودش بیرون بلغزد و به آرامشی بسیار جذاب و تسکیندهنده، بسیار دنج و شادیآور دست یابد که به هیچ شکل دیگری نمیتواند تجربهاش کند.
Emily
۲
هر یکشنبه از کنار قبر همنت رد میشود و این برایش هم خوشایند است و هم دردناک. دلش میخواهد دراز بکشد و با بدنش روی قبر را بپوشاند. دلش میخواهد با دستان خودش قبر را بکَند. دلش میخواهد با یک شاخهٔ درخت آن را بشکافد. دلش میخواهد بالای قبر سازهای بنا کند تا از باد و باران در امان بماند. شاید هم خودش بیاید و درون همان سازه با او زندگی کند.
Emily
۲
میخواند تا صدایش برسد به نقطهای تهی در وجودش، میرود و آن نقطه را پر میکند، پرتر و پرتر، ولی حفره پر نمیشود زیرا نه شکلی دارد و نه لبهای.
Emily
۲
یعنی مردن چنین حسی دارد؟ اینکه احساس کنی چیزی دارد به تو نزدیک میشود و تو هیچ گریزی از آن نداری؟ این فکر ناگهان به ذهنش خطور میکند و مانند چکیدن قطرهای شراب در آب، تمام فکر و ذهنش را با لکهٔ تاریک و روبهگسترش خود میپوشاند.
Emily
۲
«من متوجه شدهام که بیوقفه از خودم میپرسم او کجاست. کجا رفته. مثل چرخی که پیوسته در پس ذهنم در حال چرخیدن است. فرقی نمیکند مشغول چهکاری هستم، کجا هستم، تمام فکرم همین است: او کجاست، او کجاست؟ نمیشود که یکباره ناپدید شده باشد. حتماً یک جایی هست. کافی است دنبالش بگردم. همهجا او را جستوجو میکنم، در هر خیابانی، در هر جمعیتی، در میان تمام تماشاگران. وقتی به آنها نگاه میکنم، کارم همین است: سعی میکنم او را بیابم، یا کسی شبیهش را.»
Emily
۲
«همهجا را گشتهام. انتظار کشیدهام. پاییدهام. نمیدانم کجاست، ولی اینجا نیست.»
لیوسا
۰
ممکن است جسماً در اتاقی نشسته باشد، ولی در ذهنش او کسی دیگر و در جایی دیگر است، جایی که فقط خودش میشناسد.
قاصدک
۰
باغها هیچگاه ثابت نمیمانند: همواره در مَد هستند