نمیداند این مکان رؤیای بیداری است، جایی در حافظهاش است یا ضمیر ناخودآگاهش ـ او تنهاست. لباسهایش را تکهتکه از تن بیرون میآورد. ماسکش را میکند. پوست برهنهاش را میمالد تا از شر کلمات مردهای که روی آن سنگینی میکنند خلاص شود. مزهٔ گسِ مانده در دهانش را بالا میآورد و به همراه آن، بوی عرق و تنباکو، افکارش، احساس شرمش و حباب داخل شکمش را. در این مکان که مرزهایش مشخص نیست، موهایش را قیچی میکند، روی اسمش تف میاندازد و این بار به مادرش حق میدهد: بله، حالا او یک آدم جدید شده است.