میخواستم چنان مشتی به این جهان احمق بکوبم که جای دستم سوراخی در آن به جا بگذارد.
کاربر... :)
میگفت قهرمانهای واقعی همیشه پیروز میدان نیستند؛ اما همیشه شجاعاند. حتی وقتی شکست را درست جلوی چشمهایشان میبینند.
آوا~
خانم منشی گفت: «ببین، من تکتک دانشآموزهای این مدرسه رو میشناسم و هیچکسی به اسم بروکس اینجا نیست.»
به خودم گفتم: نه، زین. این کار رو نکن. اما دهانم خیلی جلوتر از مغزم به کار افتاده بود. «اسم من چیه؟»
کاربر... :)
مِهر مادری، غیرمنطقیترین گونهٔ عشقه.
آوا~
«تو گفتی دوقلوها با جادو معامله میکنن. آدمها که جادو ندارن.»
«معلومه که دارن.»
گیج نگاهش کردم.
بروکس نفسش را آرام بیرون داد. «رویا، استعداد... عشق.»
آوا~
میگفت: نقطهٔ ضعفِ قلب و ذهن از هر ضعف جسمی خطرناکتره.
آوا~