رُشنی گفت: «آها آره، یه بار یادمه ابتدایی بودیم، تولدت رو توی سالن مجموعهٔ ورزشی گرفته بودی، همهاش رعدوبرق میزد و همهٔ غذاها خیس شده بودن و بعدش همهٔ کادوهات افتاده بودن توی گِل. عجب اوضاعی بود. یا وقتی مهدکودک بودیم، جشن جادوگر شهر اُز گرفته بودی، اشتباه نکنم اون جادوگر خبیثه افتاد تو استخر؟»
کترین پرسید: «صبر کن ببینم، شوخی میکنی دیگه، هان؟»
رُشنی گفت: «نه، جدی میگم. کِلر وقتی دید جادوگر ذوب نشد خیلی عصبانی شد. پاهاش رو میکوبید زمین و داد میزد "جادوگره الکیه!" خیلی خندهدار بود.»