
شلاله
۴
وانمود کرد از ته یک تلسکوپ به همه چیز نگاه میکند؛ پس همه چیز، حتّی احساسات خودش خیلی خیلی دور بود. هیچچیز به این اندازه اهمیت نداشت. کمکش میکرد با ناراحتی، اضطراب و ترسش کنار بیاید؛ حدّاقل کمی.
شلاله
۲
دلش میخواست باور کند که روزی شکوفا میشود. گل کدر و ماتی را تصور کرد که گلبرگهای خیرهکنندهاش را ناگهان باز میکند و همه سرشان را بالا میآورند، هدفونهایشان را بهسرعت از گوششان بیرون میآورند، به نفسنفس میافتند و میگویند: «این از کجا اومد؟ من تاحالا چیزی به این قشنگی ندیدم!»
کاربر ۳۸۲۲۳۴۳
۱
و بعد، همانطور که او نگاه میکرد، باران شروع کرد به ترکخوردن.